Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  13:10 عصر ۱۳۹۱/۱۱/۵
تعداد بازدید  :  615
Print
   
وقتشه رفیق!

علی رضایی
 
بچه ای در آغوش مادرش خوابیده بود و مادر آرام آرام به حرکت خود ادامه می داد، زن سریع از جلوی چشمانش دور شد. مردم با سرعت رد می شدند. گاهی خیابان معلوم نمی شد و گاهی لباسی، رنگ روسریی، یا کفشهایی، کفشهایی خسته، پاره، نو، زنانه، مردانه. گاهی دستی کشیده می شد، گاهی چادری باز می شد، چادرهایی که روی زمین کشیده می شدند.
چشمانش از حدقه بیرون زده بود. به دیوار بین دو مغازه تکیه داد. دستی روی شکم خود کشید. بدنش می لرزید. کف دستانش عرق کرده بود. می خواست بنشیند اما نتوانست. به مردمی که رد می شدند فکر می کرد. گاهی صدای خنده ، صدای پچ پچ زنانه، گاهی صدای خشنی عصبانی. کمی قدم زد. دنبال چشمها گشت. حال می توانست تمام بدن او را ببند. چشمانی تیره از پشت عینک، موبایلی در دست. می دانست که صورتش پر از اخم و چروک شده ولی به او اهمیتی نداد. 24 ساعت فکر کرده بود، در آخر هم مردد شد.
به گذشته اش فکر می کرد، خاطرات خوش از گذشته پاک شده بودند. پای سنگینی پایش را فشرد، بوی ادکلنی نامطبوع در مشامش پیچید، کاغذی در دستش گذاشته شد.
ـ الآن وقتشه رفیق،
 
- رفیق به من نگاه کن، من خودم تمام کارهای این دفتر رو انجام می دهم، تمیزش می کنم، نامه هارو بایگانی می کنم، تایپ می کنم و ...، من خودم رو برای خلق وقف کرده ام،
رفیق هر کس بین ما یک وظیفه داره، بهت گفتن، ولی من بزرگترین وظیفه را برگردن تو انداختم، می دونم از پسش بر می آیی ولی ...
رفیق تو خانواده نداری، ما خانواده داریم، تو آزادی، ولی ما رو همیشه تغقیب می کنن، ما رو می شناسن و نمی تونیم ، ولی تو می تونی بزرگترین کمک رو به خلقت بکنی.
 
دستانش را مشت کرد، محکم به سمت جلو قدم برداشت، به هر کس که از کنارش رد می شد تنه می زد.
به طرف جمعیت رفت، شستی را فشار داد.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال