Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  15:19 عصر ۱۳۸۹/۱۲/۸
تعداد بازدید  :  627
Print
   
27؛قطعه‌اي ازبهشت. رسول خیابانی

27؛قطعه‌اي ازبهشت. رسول خیابانی
قطعه­اي از بهشت (خاطره)
رسول خياباني
خاطرات سفر به مناطق جنگي در آستانه تحويل سال 87
 
تمامي ديشب را در راه بوديم، خستگي داشت اما لذت­بخش بود چرا كه مرا ياد راه كربلا مي ­انداخت. خستگي­ اش درس بود و زندگي ... و اكنون ... در دو كوهه ­ايم.
دو كوهه نور است. از هيبت شلمچه جرأت نمي ­كنم وگرنه مي ­گفتم دوكوهه بهشت است.
هيچ جاي دنيا را پيدا نمي­ كني كه حتي ذره ­اي رنگ دوكوهه را داشته باشد. اين جا خشت و گل با تو سخن مي­ گويند ... چه برسد به زمين و آسمان! اين جا سكوي پرواز است و اگر خوب زاويه ­ات را ببندي بهترين پرواز را تجربه خواهي كرد. اينجا ساختمان ­ها خالي نيستند، هنوز در قاب پنجره­ هايش بهترين بندگان خدا نمايانند. راه كه مي ­روم، جاي قدم­هاشان كه پا مي­گذارم شور و نغزي عجيب مرا فرا مي­گيرد.
دوكوهه، كوهي از غم است. آنجا كه هستي متوجه نمي­شوي، كافي ­ست كمي از آن فاصله بگيري. آن وقت قناري دلت بي‌تابانه براي بازگشتن به آن جا پروبال مي­زند. دوكوهه ايستگاه بهشتيِ مناطقي است كه ما را براي بازديد آن آورده­اند. دوكوهه خانه­ي عشق است.
عشق ناب و خالصي كه خيلي­ها به دنبال آن رفتند.
تو تصورت از بهشت چيست؟ جايي كه با لذت آميخته به عشق بخوري، بخوابي و عبادت كني، نه؟! اينجا هيچ چيز از آن تصور كم ندارد. ملائك را هم نديده حس مي­كني. پس تو درست به درگاه بهشت وارد شده­اي ...! خوش آمدي.
هر جايي كه مهمان شوي با بهترين دارايي­شان تو را پذيرايي مي­كنند. امروز در دوكوهه­ ما را با شهدا پذيرايي كردند و دعوتمان كردند به انتخاب يك دوست شهيد!
من از دوستي كه نصيبم شد جز يك عكس، نام و جمله­اي كوتاه هيچ نمي­دانم. شهيد حسن زماني! حوالي همين روزها سال 62 شهيد شده است. همسفر من فرمانده گردان حمزه است. فكر كن! من و دوستي با يك فرمانده ... به عكسش كه نگاه مي­كنم به من لبخند مي­زند ... بهترين پذيرايي عمرم را در اينجا تجربه كردم و فكر كردم كاش در دنياي به اين بزرگي و لابه­لاي اين همه رنگ، يك جاي كوچك بود كه به پذيرايي با شهدا دعوت مي­كردند.
***
راه افتاديم ... كسي به ما آدرس را نمي­گويد، حتي نمي­دانيم به كدام سو مي­رويم. اما اين راه، راهي كه دو طرفش تا افقي­ترين خطي كه زمين را به آسمان مي­دوزد بياباني­ست و گاهي بوته­هايي نمايانند. راه كربلا همين بوته­هاي كوچك را هم نداشت. چه حال و هوايي دارد، ناگفتني! چشمايم براي ديدن كم است و براي گريستن كم.
ظهر كنار استخوانهاشان بوديم. دست را به بويشان معطر مي­كردم. لحظه­اي حس كردم دست­هاي آلوده به گناهِ من روي پيكرشان، پيكر حوري مانندشان، آن لطيف استخوان­ها چه مي­كند. خجالتم مرا وا داشت تا دست­ها را بكشم. حسشان مي­كردم. راوي راست مي­گفت: چرا قبرستان كه مي­روي اين حس را نداري؟!
تا نروي و نبيني دركم نمي­كني ... مي­دانم غروب اين جا با همه­ي دنيا فرق مي­كند اما ... شبيه كربلا مي­ماند. سرخي­اش را نديدم زيرا پابند لحظه­هاي سرخ با گمنامان عشق بودم اما گرفتگي­اش در دلم نشست. روي كفن سرخ يكي­شان نوشتم فقط فرج و شفاعت! دعايي كوتاه­تر و بهتر در نظرم نيامد. وقتي مي­نوشتم خودكار را محكم فشردم تا جوهر داشته باشد. حس كردم زير فشار خودكار استخوانهايش است، دَردَم گرفت، استخوانهايم تير كشيد و نرم­تر ادامه دادم به نوشتن همان دو كلمه.
***
اين جاده چقدر طولاني شده است ... رازي در دل دارم. نمي­دانم بگويم يا ... من اين صحنه­ها را در خواب ديده­ام. البته نه همه جايش را اما ... برايم آشناست. از همان ابتداي راه وقتي پدرم مرا به قرارمان مي­رساند ـ قدم­هايمان در پادگان دوكوهه ـ هم قطارهايم ...
راوي مي­گفت اينجا اگه آمده­اي بي­دعوت نيست. دعوتنامه برايت داده­اند و من به اين فكر مي­كنم كه شايد دعوتنامه­ام را در همان خواب گرفته باشم. امروز زيارت مولايم حسين را هديه دادم به روح پاك همسفرم. نمي‌دانم هديه او به من چه خواهد بود؟ بي­قرارم، مثل بچه­هايي كه دلشوره گرفتن يك كادو را در جشن تولدشان دارند.
ـ كنار اروند نشسته­ام. مرا ياد فرات مي­اندازد و كمي از آن
خروشان­تر است. شايد عشق اين بسيجي­ها شور و هيجانش را اين­گونه افزون كرده است.
آفتاب اينجا گرم است با اين كه باد مي­آيد. در آغاز ورود وضو گرفتيم و كفش­هامان را به احترام خون اين عزيزان درآورديم. و من بيشتر از ياد شهدا ياد فرزندان امام حسين بودم ... سنگ زياد و درد هم زياد و من به اين فكر مي­كردم كه در شام غريبان حسين اين زنان و كودكان بودند كه با پاي عريان مي­دويدند نه مردها! كه آنان بالاي نيزه­ها به نظاره نشسته بودند. راست مي­گفت: اين جا كربلاست يا حداقل قطعه­اي از كربلا ... خدايا اين ني ­ها و نيزه­ ها چه ديده­اند كه چشم­هاي ما را ياراي آن نبود؟!
نزديك اروند هشت شهيد غواص گمنام دفن­اند.چه مي‌گويم؟ آنها كه زنده­اند، اصلاح مي­كنم. نزديك اروند پيكر دنيايي هشت شهيد غواص گمنام سكني گزيده است. اين بهتر بود ...
ـ اينجا ديگر بهشت است، نقطه­اي از بهشت نيست، خود بهشت است. بويش را مي­دهد. اين جا كربلاي عاشقان است. همين خاكهاي آغشته به گوشت و پوست مخلصان خدايي.
غروب اينجا چه دلگير است. شايد نيمي از اين دلگيري با عشق جمعه باشد اما نيمي ديگر، غربت خود من است ميان اين تن­هاي به خاك پيوسته ... هوا كه تاريك مي‌شود ستاره­ها يكي يكي بيرون مي­آيند. شك ندارم كه شهدا به ديدارمان آمده­اند ... ادب كردم كه با پاي عريان حركت مي­كنم. نه، چه مي­گويم؟! اين ادب نيست.
خواستم به خودم نشان بدهم كه هيچ نيستم من. چرا در برابر «همه چيز» يك هيچ بي­حرمتي كند و با كفش، تن‌هاي پودر شده­ي­شان را بيازارد؟! با پا نبايد مي­آمدم ... كاش مي­شد پاهايم به جاي پوست و استخوان، حرير بود تا ذره­اي فشار به اين خاك­هاي آغشته به پيكرشان نياورد.
آه ... اي الهه­ي همه زندگي­ام. تو را به دشت عشق، تو را به همه آنهايي كه تنها به خاطر تو رفتند قسم مي‌دهم، خدايي­ام كن. كاري كن تا ذره ذره­ي خاك اينجا بال شود براي پروازم. اينجا مصداق واقعي تطمئن القلوب است و بس. غروب كه مي­شود نماز كه مي­گزارم حركت مي­كنيم براي رفتن.
وداع هميشه از هر نوعش سخت است چه برسد از جايي باشد كه دلت را در آن، جا گذاشته­اي. فقط يك دعا دارم و از شهدا خواستارم. مرا براي اتمام حجت به اينجا دعوت نكرده باشيد كه من آنقدر آلوده به اين خاكم كه با يك دعوت، حجت بر من تمام نمي­شود. بخوانيدم بار ديگر و به‌زودي اين خورشيدي كه بر من مي­تابد و اين گرمايي كه ما را فرا گرفته است تنها نور و گرماي آن خورشيد ظاهري كه ستاره­اي­ست پر التهاب نمي‌باشد. اين نور و حرارت فرق مي­كند. اين جَوِ ايجادشده در اينجا نيست بلكه حقيقت است. شهدا حضور دارند. آمده­اند به استقبالمان. خودشان برايمان اسپند دود مي­كنند و خودشان دودش را باد مي­زنند تا به تك تك ما برسد و نكند چشم زخمِ بر چشمان به گوشه­ي چشم­مان نخورد.
خاك اينجا از طلا هم باارزش­تر است. در واقع اينجا اصلاً خاك نيست. اينجا عرشي است آميخته با خون و گوشت عاشقان. اگر شلمچه بهشت بود اين جا خود عشق است. اگر در شلمچه دنبال مولايم مي­گشتم، اينجا خود زيبايش را مي­شود ديد. گوش كن، مي­شود ديد! نه تنها حس كرد.
سه راهي شهادت طلائيه قتلگاه نيست. مكان عروج است. مكان اتصال زمين به عرش خداست.
هنگام خروج از اين وادي دلها همه ابري است و آسمان هم صاف!
آخرين نفرم كه سوار اتوبوس مي­شوم ـ نمي­توانستم ـ داشتم مي­رفتم و از آن خاك طلاگونه جدا مي­شدم. سخت بود و تلخ. تلخي­اش دنيايي بود كه با حس چشايي مزه­مزه­اش كني. در رگهاي روحم جاري بود اين تلخي! ...
 
«يا حق»
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال