Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  15:56 عصر ۱۳۸۹/۱۲/۸
تعداد بازدید  :  748
Print
   
30؛سنگ مرگ. مریم ترکاشوند

30؛سنگ مرگ. مریم ترکاشوند
      سنگ مرگ
      مريم تركاشوند
 
چه زود شلوار كارت شد؟! مي­گويد: «آخر خوشم نمي­آيد از اين شلوارهاي گشاد.» و با دست به سمت شلوار كردي مراد اشاره مي­كند. «لامصب­ها از هر كدامشان مي­شود سه تا شلوار درآورد.» مراد مي­گويد: «ولي اين­جا از اين نوع شلوارها مي­پوشند.» مي­ايستد پاي راستش را عقب مي­برد، ضربه­اي به سنگ ريزه­ي جلوي پايش مي­زند و نگاهش را مي­برد به آن­جا كه سنگ افتاد: «همه درست اما، من، نه!» مراد دو انگشت سبابه­اش را به هم مي­چسباند و رو به زمين مي­گيرد و آن­ها را عقب و جلو مي­كند: «رويت مي­شود اين طوري بگردي؟» سرش را عقب مي­برد موهاي لخت خرمايي­اش از پشت آويزان مي­شوند با لبخند و نفس مي­گويد: «هه! اين­ها زود عادت مي­كنند حتي تو.» مراد همين طور كه دانه­هاي تخمه را از دستش بر مي­دارد و به روي زبانش مي­اندازد مي­گويد: «عباس پيدايش نيست؟» جواب مي­دهد: «درست است او هر روز اين موقع­ها برگ­هاي خيابان را جارو مي­زد، گاهي وقت­ها دلم مي­خواست رويشان پا بگذارم.» و بعد نوك انگشتانش را در جيب­هاي شلوار لي آبي­اش مي­كند و با پوتين­هاي سفيد ساق­دار از روي برگ­هاي ريخته شده كنار جدول راه مي­رود. صداي خرد شدن برگ­هاي زرد و خاكستري زير فشار پاهايش در آن فضاي ساكت پاييزي مي­پيچد.
مراد چند قدم جلوتر مي­رود و دروازه­ي نيمه باز كشتارگاه را با فشار كف دو دستش به داخل باز مي­كند. بوي درهم پيچيده­اي از پهن و خون قبل از هر چيز مي­رود و ته بيني­اش مي­نشيند. مي­بيند كنار سنگ مرگ مردي با پالتو و كلاه خاكستري ايستاده و چند نفر از آن­هايي كه آمده­اند بالاي ميدان گوسفندان چوب به دست ايستاده­اند. اما، كسي به سمت ماشين­هاي آبي نيسان با بار گوسفند نمي­دود و تنها صدايي كه سكوت كشتارگاه را به هم مي­زند ناله­ي يكي در ميان گوسفندان اسير پشت ميله­هاي ماشين­هاست.
مراد خودش را با چند قدم بلند به چاي خانه­ي عباس مي­رساند. با هر قدمي كه بر مي­دارد از بغل شلوارش به هوا مي­پرد، دستانش را دور چشمانش حلقه مي­كند سرش را مي­چسباند به شيشه، بخار دهانش مي­نشيند روي شيشه. جلوي ديدش مات مي­شود. بر مي­گردد بگويد عباس نيامده اما مي­بيند عباس از ميان چند نفر بيرون مي­آيد به سمت آنها. دستانش را روي پشت خميده­اش قفل كرده با برداشتن هر قدم، پره­هاي كتش مي­آيند و مي­روند خودش را به آن­ها مي­رساند مي­شنود كه مي­گويد: «شما بايد كاري كنيد.»
مراد جلو مي­آيد دستش را در جيبش مي­كند گردنش را تا آنجا كه كش مي­آيد جلو مي­آورد چشم در چشم پيرمرد مي­كند مي­گويد: «مش عباس چي شده؟» لب زيرين پيرمرد مي­لرزد. آب گلويش را پايين مي­برد طوري كه استخوان گلويش يك بار از زير يقه­ي بسته­ي پيراهنش پايين مي­رود و بار ديگر كه بالا مي­آيد مي­گويد: «اقبال مرده!» اين را كه مي­گويد صداي خنده­ي مراد چنان بلند مي­شود كه پيرمرد چشمانش را براي لحظه­اي مي­بندد. مراد بلند مي­خندد و دانه­هاي تخمه از لا به لاي انگشتان سست شده­اش مي­ريزد. با دست به سمت دوستش اشاره مي­كند و مي­گويد: «اقبال كي مرده­اي كه مرا خبر نكرده­اي؟» اما اقبال نمي­خندد به پيرمرد نزديك­تر مي­شود مي­گويد: «كي، كجا؟» پيرمرد جواب مي­دهد: «او را مي­بيني؟» و با دست به سمت ورودي كشتارگاه جايي كه مرد پالتويي ايستاده اشاره مي­كند. اقبال مي­گويد: «تا حالا در ميدان نديده بودمش.» مي­گويد: «از كليد دارهاي امام­زاده محسن است. چند سال است كه مشهدي اقبال نذرهايي كه در اين­جا به او مي­داده­اند براي آنها مي­برده و روزهايي كه ديروقت رفته شب را همان جا در امام­زاده مي­مانده، آن طوري كه او مي­گويد ديروز هم که براي بردن نذر رفته شبش را آن­جا بوده که عمرش را داده به شما.»
پيرمرد سرش را پايين مي­اندازد تارهاي پيچ خورده­اي از كلاه كاموايي سرمه­اي­اش بيرون زده است، سرش را كه بالا مي­گيرد قطره­هاي اشك از چشمان توسي بي­حالش به روي گونه­هاي كوچك برجسته­اش مي­ريزد و از آن­جا مي­افتد روي پيراهنش. با صداي ضعيف و لرزاني مي­گويد: «او چشم انتظار است تا مردم گرم كاسبي نشده­اند كاري بكنيد من هم تا آنجا كه مي­توانم خبر مي­دهم.» و بعد آرام آرام با قامتي خميده­تر از هميشه دور مي­شود. مراد كه تازه فهميده بود قضيه از چه قرار است خجالت زده با نوك پوتين­هاي سفيدش كه پر بود از لكه­هاي گل و لاس به زمين مي­كوبد.
مردم و ماشين­ها با بار گوسفند دسته دسته از دروازه­ي كشتارگاه وارد مي­شدند و قبل از اينكه راننده فرصت كند پايين بيايد بارش را خالي مي­كردند و معامله شروع مي­شد. مراد هواي بيرون را به درونش كشيد و آه سردي بيرون زد و گفت: «اقبال! يادت هست وقتي كسي مي­مرد مي­رفت بالاي سكوي كشتار و داد مي­زد فاتحه فاتحه و مردم گروه گروه از تپه­ي كشتارگاه پايين مي­آمدند براي تسليت گویی به صاحب عزا. من و تو يواشكي طوري كه فقط خودش مي­شنیيد مي­گفتيم: «مش اقبال اين سنگ، سنگ كشتار گوسفندان مريض احوال است نه اعلام خبر مرگ.» او مي­گفت اين سنگ، سنگ مرگ است، مرگ. و بعد مي­رفت كنار صاحب عزا مي­ايستاد تا آخرين نفر.»
اقبال تكيه­اش را به ديوار زد. سرش را بالا گرفت. اشعه­ي آفتاب صورتش را روشن­تر كرد نگاهش را دوخت به سنگ مرگ كه پر بود از لكه­هاي خون سياه و قرمز ماسيده و گفت: «مراد چند سال پيش وقتي پدرم مرد، وقتي هنوز نه من و نه تو به اين­جا نمي­آمديم مرا براي شنيدن تسليت اين جماعت آوردند. مش اقبال رفت بالاي همين سنگ و با حركت چشم و ابرو به سمت سنگ اشاره كرد. جار زد «فاتحه فاتحه» و تا آخرين نفر كنارم ايستاد. وقتي همه پراكنده شدند آمد دستانش را روي شانه­هايم گذاشت، اولش ساكت بود و فقط به چشمانم خيره شد. رفتارش برايم عجيب بود، آن روز همه مي­خواستند ناراحتي خودشان را نشان دهند اما او به رويم لبخند زد و گفت: «خيلي زود مرد شدي؟» مراد! من هنوز آن روز و سنگيني دستانش را به روي شانه­هايم به ياد دارم چه­طور مي­توانم امروز ساكت باشم.» اقبال به سمت سنگ مرگ راه افتاد، مراد دنبالش دويد آستين باد­گير آبي­اش را كشيد و گفت «اقبال مي­خواهي چه­كار كني» گفت: «مي­خواهم داد بزنم به همه بگويم مش اقبال مرده.» مراد به سمت شلوارش اشاره كرد و گفت: «اين­طوري اقبال؟» اقبال دستش را كشيد: «جلويم را نگير» و به طرف سنگ دويد، رفت به بالاترين نقطه­ ايستاد جايي كه مشهدي اقبال هيچ وقت توان رسيدن با آن نقطه را نداشت. دستش را كنار لبش گذاشت و در حالي كه قطره­هاي اشك از چشمانش مي­ريخت و در لا به لاي ريش زبر و براقش گم مي­شد داد زد: «فاتحه فاتحه!!»

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال