Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  15:56 عصر ۱۳۸۹/۱۲/۸
تعداد بازدید  :  771
Print
   
31؛بازگشت. رقیه کریمی

31؛بازگشت. رقیه کریمی
بازگشت
رقیه کریمی
 
ديگر داشت از نفس مي­افتاد. آخرين قدم­هايش بود. از بس كه دويده بود قفسه­ي سينه­اش
مي­سوخت. دلش مي­خواست بايستد اما چيزي شبيه ترس چيزي شبيه وحشت دوباره مجبورش مي­كرد بدود.
ـ بدو ... بدو پسر ... تا حرم چيزي نمونده ...
اون­جا شلوغ پلوغه ... كسي نمي­تونه تورو پيدا كنه.
از كوچه پس كوچه­هاي تنگ پشت حرم گذشت. كوچه­هايي كه از بچگي در آنها بزرگ شده بود. اما حتي بعد از اين همه سال هم گاهي اوقات توي پيچ در پيچ كوچه­ها گم مي­شد. به پشت سر نگاه كرد. دو سرباز نيروي انتظامي با باتوم و دستبند و لباس سبز همچنان با سماجت دنبالش مي­كردند ... كفري شده بود.
ـ لعنتيا ...! آخه چي مي­گين ... بريد پي كارتون ديگه ... محكم رفت تو سينه­ي يك پيرمرد. سبد پر از تخم­مرغ پيرمرد ريخت روي زمين، جوان همچنان مي­دويد. فقط فهميد تمام تخم­مرغ­هاي پيرمرد روي زمين پخش شد و صداي شكستن آنها را به وضوح شنيد. مثل همان دفعه­اي كه در بچگي يك شانه تخم­مرغ را از يخچال روي زمين ريخته بود. عيناً همان صدا بود. صداي پيرمرد را هنوز مي­شنيد.
ـ كوري مگه ... .
همچنان مي­دويد ... نفسش به شماره افتاده بود.
ـ كم مونده ديگه ... تو شلوغي­هاي نزديك حرم ديگه دست كسي بهت نمي­رسه.
توي صف ورودي ايستاد. نفس نفس مي­زد. هنوز با ترس به پشت سرش نگاه مي­كرد. هر لحظه منتظر بود كه سربازان دستبند به دست به سراغش بيايند و كشان كشان او را به زندان ببرند. زندان ... چقدر از اين جهنم كوچك متنفر بود.
ـ آقا دوربين كه نداري؟
يك لحظه به خودش آمد. به سرعت جواب داد.
ـ ها ... نه نه ... .
وارد حياط شد. مثل هميشه دستش را گذاشت روي سينه و سرش را خم كرد. جرأت نمي­كرد سرش را بلند كند. جرأت نمي­كرد به گنبد طلايي امام رضا نگاه كند. اما چاره­اي نبود. اين­بار به حرم پناه آورده بود. يك لحظه با خودش گفت:
ـ اصلاً منم مثل همون بچه آهو ... مگه آقا ضامن اون نشد؟
با كف دست زد توي سر خودش.
ـ چي داري مي­گي كله پوك ... من كجا، اون آهوي بي­گناه كجا. منه معتاد و ولگرد ...
از امام رضا خجالت مي­كشيد. دلش مي­خواست زود از صحن حرم بيرون بزند و دوباره در كوچه پس كوچه­هاي محروميت زده پايين شهر خودش را گم و گور كند. اما مي­ترسيد ... از مأموران سبزپوش ... از باتومشان كه به كمر آويزان كرده بودند. از دستبند ... از بي­سيم ... از زندان ...
از كنار كبوترها گذشت. مردم جمع شده بودند و دانه مي­ريختند. ياد بچگي­هايش افتاد كه با پدرش به زيارت مي­آمد. چقدر كبوترهاي حرم را دوست داشت صداي بق بقوي آن­ها و صداي بال­هايشان هنگام پرواز هنوز هم براي او دلنشين بود. يك لحظه ياد پدرش افتاد ...
ـ آقا جون چقدر دلم برات تنگ شده ...
پدرش گفته بود ديگر نمي­خواهد رويش را ببيند ... ياد آن روز افتاد. روزي كه پدر با عصبانيت از خانه بيرونش انداخته بود.
ـ برو گمشو پسره­ي معتاد ... من پسري به اسم هاشم ندارم. چقدر آن روز خجالت كشيده بود ... از چشم­هايي كه از پشت پرده­ي توري پنجره­ی همسايه نگاهش مي­كرد. چشم­هاي حوري ... ياد حوري افتاد ... چقدر در بچگي حوري را دوست داشت. هميشه دلش مي­خواست وقتي بزرگ شد با حوري عروسي كند. چقدر آن روز از نگاه حوري خجالت كشيد ... دوباره آه سردي كشيد ...
خدا لعنتت كنه كريم ... ببين منو به چه روزي انداختي ...
اولين سيگار رو قايمكي توي زيرزمين خانه كشيد. مي­خواست بداند چه طعمي دارد. مي­خواست اداي مردهاي سبيل كلفت محل را در بياورد ... اولين پك را كه زد شروع كرد به سرفه زدن اما دفعه­های بعد ديگر سرفه نزد. وقتي كريم براي اولين بار مواد كف دستش گذاشت. خيلي هم خوشش آمد.
دوباره زمزمه كرد.
ـ خدا لعنتت كنه كريم ... ببين منو به چه روزي انداختي ... .
اولش مجاني بود. خيال مي­كرد كريم از سر رفاقت به خوشي دعوتش كرده. ياد روزي افتاد كه فهميد ماجرا چندان هم رفاقت نيست.
ـ ببين هاشم ... رفاقتمون سر جاي خودش ... اما اين مواد مفت هم به دست من نمي­رسه ...
از آن روز شروع شد. روز اول انگشتر مادرش گم شد، مادرش گريه مي­كرد. هاشم دلش سوخت. اما چاره­اي نداشت ... روز دوم يك بسته هزاري از پول­هاي پدر گم شد ... پول رفت و صرف دود و دم آقا هاشم شد و ايمان پدر به هزار گوشه و كنار سر زد ... .
كم كم رفتارش عوض مي­شد ... هميشه خسته بود. در اتاقش قفل بود. شوقي براي درس نداشت. رنگ به رو نداشت و عصبي بود. كم كم همه چيز رو شد ... وقتي كه تلويزيون را مي­خواست از خانه بيرون ببرد ... خيال مي­كرد كسي خانه نيست اما پدرش يك­دفعه سر رسيده بود ... ياد لحظه­اي افتاد كه چشمش به چشم پدرش افتاد ... دلش آتش گرفت. جاي سيلي محكم پدر هنوز مي­سوخت.
دوباره همان جمله را تكرار كرد:
ـ خدا لعنتت كنه كريم ... ببين با من چه­كار كردي ...
شب اول توي كوچه­ها پرسه مي­زد ... مي­ترسيد ... گرسنه بود ... خماري هم شده بود قوز بالا قوز ... ديگر جايي را  نداشت.
دوباره كريم آمد سراغش ... تا كمر رفته بود تو گل. اين­بار كريم تا گردن تو منجلابش كرد ... از آن روز هاشم زبل شد ساقي حشيش و نوچه كريم خله ... .
پدر و مادرش خانه را فروختند و رفتند ... از خجالت. مي­خواستند هاشم را براي هميشه فراموش كنند.
هاشم هم همين تصميم را گرفته بود ... مي­خواست آنها را فراموش كند ولي مگر مي­شد؟ چند بار تصميم گرفت ترك كند اما نشد و نتوانست ... نشست رو به روي سقاخانه ... به ساعتش نگاه كرد ...
ـ حتماً تا حالا مأمورا رفتند ... .
از جا بلند شد ... مي­خواست برگردد. صداي جيغ از كنار پنجره فولاد بلند شد.
ـ يا امام رضا ... .
همه ريخته بودند كنار پنجره فولاد. هاشم با تعجب نزديك­تر رفت نمي­دانست چه اتفاقي افتاده پيرزني به شدت گريه مي­كرد. هاشم خودش شنيد كه به پيرمردي كه شوهرش بود مي­گفت:
ـ مي­گن سرطان داشته ... مي­گن امام رضا شفاش داده ... قربانت برم امام رضا ... اي امام غريب ... اي امام غريب ...
هاشم چند قدم جلوتر رفت. خادم­هاي حرم جواني را به زحمت از زيردست و پاي مردم كه براي تبرك بردن لباسش ريخته بودند روي سرش بيرون كشيدند ... جمعيت كنار پنجره­ی فولاد كمتر مي­شد ... همه چيز به حالت عادي بر مي­گشت ... هاشم همچنان با تعجب نگاه مي­كرد ...
ـ سرطاني يعني يك قدم به مرگ ... خب منم سرطان دارم اما سرطان من با سرطان اون خيلي فرق داره ... اون نمي­خواست سرطان بگيره ... اما من خودم سرطان رو چسبوندم به يقه­ام ... يا امام رضا ... مي­شه منم شفا بدي؟ چند بار مي­خواست ترك كند. اما نتوانسته بود. اين­بار مي­خواست شفا بگيرد ... اما خودش هم بايد كاري مي­كرد ... خودش هم بايد قدمي بر مي­داشت ... دلش مي­خواست خانواده­اش را پيدا كند ... درس بخواند ... دوباره براي كنكور ثبت نام كند ... دوست داشت توي نجاري كارگري كند ... حتي دلش براي حوري تنگ شده بود. دلش براي خودش براي نفس كشيدنش براي دانه پاشيدنش به كبوتران حرم تنگ شده بود.
نيمه شب بود ... نشسته بود كنار پنجره­ی فولاد. اصلاً برايش مهم نبود كه بيرون حرم پليس و زندان منتظرش بود ... فقط مي­خواست از پيله بيرون بيايد ... مثل يك پروانه سالم و شاد ... طنابي به گردنش بسته بود ... مثل بقيه مريض­ها ... مثل همه آن­هايي كه از درد به خود مي­پيچيدند ...
اولين درد را در استخوانش احساس مي­كرد ... دردي كه روزهاي قبل براي نجات از آن هر خلافي مي­كرد. اما اين­بار محكم يك گوشه نشسته بود. دست­هايش را مشت كرده بود. دندان­هايش را به هم فشار مي­داد ... قسم خورده بود تا شفا نگيرد از پنجره­ی فولاد دور نشود ... نيامده بود كنار پنجره­ی فولاد ترك كند ... آمده بود توبه كند ... نه مثل يك بيمار ... مثل يك گناه­كار، دوباره استخوان­هايش تير كشيد ... دندان­هايش را دوباره به هم فشرد. دستش را محكم به شبكه­هاي طلايي پنجره فولاد قفل كرد ... تا خورشيد بيشتر از چند روز فاصله نداشت.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال