Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  15:58 عصر ۱۳۸۹/۱۲/۸
تعداد بازدید  :  561
Print
   
33؛دكمه‌ي تكرار. غزل جمی

33؛دكمه‌ي تكرار. غزل جمی
دكمه­ي تكرار
 غزل جمي
 
صداها، صداها، صداها
صدها صدا همه با هم يك جمله را تكرار مي­كردند و بيچاره دخترك، ديگر گوش‌هايم توانايي تشخيص صداها را نداشت. صداها دور سرم مي­چرخيدند و چشم­هايم فقط ملحفه­ي سفيدي را مي­ديد كه در وسط خانه قرار داشت. درست مثل سالها پيش انگار دكمه­ي تكرار زندگي من فعال شده با اين تفاوت كه اين بار به جاي پدرم مادرم بود. پدر واي كه چقدر به صدا زدن اين كلمه نياز داشتم چقدر به مهر و محبتش نياز داشتم. و پدر، پدر، پدر، ولي از اين به بعد بايد افسوس صدا زدن مادرم هم بخورم. مادر، مادر، و بارها و بارها نام پدر و مادرش را صدا كرد. همه متعجب مرا نگاه مي­كردند. همه ساكت بودند فقط صداي ناله­ي من بود كه فضا را پر كرده بود يكدفعه همه با هم شروع به حرف زدن كردند. هر كس چيزي مي­گفت:
-       بيچاره دخترك.
از اين به بعد با كي زندگي مي­كند.
-       كجا مي­ره.
-       چي كار مي­كنه.
من به هيچ كدام از اين سؤالها فكر نمي­كردم. فقط در اين فكر بودم كه لااقل براي آخرين بار هم كه شده چهره­ي مادرم را ببينم. از جايم بلند شدم پاهايم سست شده بود. اما با هر زحمتي بود پاهايم را به حركت درآوردم. به كنار مادرم رفتم ملحفه­ي سفيد را كنار زدم صدايي از ميان جمع بلند گفت: «جلويش را بگيريد.» من كه متوجه صدا شده بودم. با صدايي بلندتر گفتم: «نه» همه عقب­تر رفتند. دستم را كه لرزش شديدي داشت به سمت ملحفه بردم. آن را كنار زدم. باور كردني نبود. انگار فرشته­اي نوراني بود. صورت مادرم مانند ماه مي­درخشيد و مثل هميشه خندان بود. من هم از خوشحالي مادرم خنديدم. خنده­اي كه همه را به تعجب درآورده بود. همه­ي چشم­ها به من خيره بود. احساس راحتي مي­كردم. احساس كردم كه ديگر هيچ كمبودي ندارم.

فرداي آن روز اعلاميه­ي ترحيم دختر جوان بر روي در خانه قرار داشت.


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال