Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  15:59 عصر ۱۳۸۹/۱۲/۸
تعداد بازدید  :  764
Print
   
34؛آمده بودم برادرم را ببینم. سیدحسین موسوی

34؛آمده بودم برادرم را ببینم. سیدحسین موسوی
آمده بودم برادرم را ببینم
سید حسین موسوی
فرستاده بودند تا خون ایرانی بخوریم. حالا دارم خون خودم را می‌خورم. قمقمه را روی لب و دهانم می‌گذارد. فشار می‌دهد آن‌قدر که لثه‌ام پاره می‌شود و خون می‌آید. آب را با خون می‌خورم... . چکار می‌توانم بکنم؟ مگر می‌شود اعتراض کرد؟ آن‌بار که از آنجا پریدم تا عقرب نیشم نزند، چنان با قنداق تفنگ به کتفم زد که دو ساعتی نفسم بند آمد. دست‌هایم را از پشت بسته؛ آن‌قدر محکم که خون به انگشتانم نمی‌رسد و در این گرما، سرانگشتانم  یخ زده. بند پوتین‌هایم را به هم گره زده. خیال می‌کند فرار می‌کنم. کجا می‌توانم فرار کنم؟ اینجا خوبی‌اش این است که لااقل ذره‌ای آب می‌دهند. نان هم می‌دهند. آن دفعه که نان‌های خشک و زمخت را با عصبانیت به دهانم می‌گذاشت، لب و لثه و زبانم را می‌برید. خون می‌آمد. خون بهتر از بزاق دهانم نان را نرم و قابل‌خوردن می‌کرد. خورد و خوراکم شده خون‌خوردن خودم... .
فهمیدنش سخت نیست که او دیده‌بان است و گرا می‌دهد. دوربین و قطب‌نما دارد. نمی‌دانم چرا عصبانی است. حالا که باید خوش به حالش باشد، مرا تحویل دهد ترفیعی می‌گیرد. دلیل کلافگی‌اش را نمی‌فهمم. دم به دقیقه از جیب پیراهنش عکسی را درمی‌آورد و با حسرت نگاه می‌کند. بُق می‌کند و لب‌هایش آویزان می‌شود. قبل از اینکه بخواهد گریه کند، بلند می‌شود و عصبانی به اولین چیزی که جلویش باشد لگد می‌زند. بیشتر کلوخها را لگد می‌کند و گرد و خاکی به پا می‌کند. یک‌بار هم دم‌دستی‌ترین چیز جلوی پایش من بودم. چنان با لگد به پشت رانم زد که دادم رفت هوا. چند باری خواست باز هم بزند اما نزد. آن‌بار هم که زد، دیدم که پشیمان است. یک‌بار به پوکه‌ی گلوله‌ی توپی چنان لگد زد که پایش درد گرفت. وقتی کفش چینی‌اش را درآورد تا درد پایش را آرام کند، دیدم که پایش انگشت ندارد. نمی‌دانم او که با آن پای معیوبش به همه چیز لگد می‌زند، چرا پوتین‌هایم را درنمی‌آورد و خودش نمی‌پوشد؟ ما اگر اسیری به چنگمان می‌افتاد، اولین چیزی که از او غنیمت می‌گرفتیم، پوتین‌هایش بود. اما دیشب نیامده بودیم که اسیر بگیریم. آمده بودیم گشت شبانه، صدایی شنیدیم؛ صدای یک ایرانی، نوجوان و پُرحرف. اسیرگرفتن صاحب صدا نمی‌توانست برایمان کار مشکلی باشد؛ اما نمی‌دانستیم که این یکی هم آنجاست. وقتی که در تاریکی شب بی‌هدف تیراندازی می‌کردم ممکن بود که نعیم را هم بزنم. چیزی نمی‌دیدم. هوا که روشن شد، خودم را دست و پا بسته دیدم جلوی این. خبری از نعیم نبود. از آن پسر نوجوان که صدایش ما را به این طرف کشانده بود هم خبری نبود.
***
این عوضی حرف سرش نمی‌شود. تا می‌خواهی حرف بزنی، می‌زند دهن آدم را پر خون می‌کند. پوتین‌های گل و گشادم را هم درآورده و خودش پوشیده، هرچه می‌گویم این‌ها مال برادرم است، نمی‌فهمد. آن‌ها را به من داد تا اذیت نشوم. آن‌وقت خودش کفش چینی پوشید؛ آن‌هم با آن پای معیوبش. همین‌ها ننه را دل نگران می‌کند. هروقت می‌رفت و برمی‌گشت یک جایش زخم و زیلی می‌شد. بار آخر انگشت‌های پایش را از دست داد. ننه‌ام مرا فرستاد دنبالش و گفت: «حسین! ارواح خاک بابات برو و هرطور شده علی را برگردان. دیشب علی را در لباس دامادی خواب دیدم. برو و بیارش تا براش زن بگیرم. بعدش بره آن‌قدر تیر در کنه تا خسته شه!»
بابای خدا بیامرز، همیشه به شوخی به ننه‌ام می‌گفت: «خواب زن، چپ است.» حالا می‌فهمم که خواب زن چپ است. ننه‌ام علی را در لباس دامادی خواب دیده، آن‌وقت من اینجا دست این از خدا بی‌خبرها گرفتار شده‌ام. می‌دانم که جان سالم به در نمی‌برم. دو متر کفن تنم می‌کنند، این می‌شود لباس دامادی من. تعبیر خواب ننه همین است. به خدا خواب زن، چپ است... .
آخ! نامرد باز هم زد. این‌بار به پشت رانم زد. با پوتین‌های خودم. دادم رفت هوا.
    - «بی‌پدر اگر جرأت داری دستانم را باز کن تا بروم برادرم را بیاورم، آن‌وقت با هم‌قدّت دعوا کن. اصلاً دستانم را باز کن تا خودم حسابت را برسم.»
اما... اما مگر حرف‌های مرا می‌فهمد. زیاد حرف بزنم باز هم می‌زند. بهتر است خفه شوم. تقصیر خودم است، این‌قدر وراجم.
علی همیشه می‌گفت: «حسین! ارواح خاک بابا کم حرف بزن، مغزم را خوردی.»
اما من نمی‌توانم حرف نزنم. هی باید فکم بجنبد. دیشب توی سنگر آنقدر زر زدم که عراقی‌ها جایمان را پیدا کردند و نتیجه‌اش شد این. افتادم گیر این عربِ سیاه‌سوخته. با قیافه‌ی زهرماری‌اش، آدم را قبض روح می‌کند. اگر با آن سبیل‌های سیاه و کلفتش اخم کند که واویلاست. بوی عرق هم می‌دهد. آن‌بار که آمد دست‌هایم را محکم‌تر ببندد بوی عرقش پیچید توی دماغم. حالم ازش به‌هم می‌خورد!
یک طرف هیکلش، خون‌مالی شده. بازوی تیرخورده‌اش را با بندِ پوتین بسته تا خونش بند بیاید. دیشب تیراندازی شده بود. شاید علی او را زده! اگر که زده دستش درد نکند. هرچه باشد، برادر من است. کارش درست است. اما نمی‌دانم چرا ننه مرا فرستاد دنبال علی؟ همه می‌گفتند که حسین، دست و پا چلفتی است. بیشتر علی می‌گفت، اما ننه‌ام مرا فرستاد دنبالش. حالا خودم هم قبول دارم که دست و پا چلفتی‌ام. به‌جز حرف‌زدن کاری بلد نیستم. من که همیشه کارهایم را ننه‌ام برایم انجام داده، چه به جنگ و جبهه؟ من که ننه برایم چای‌شیرین درست می‌کرد و لقمه‌ی نان و پنیر دستم می‌داد، کی طاقت تشنگی و گرسنگی را دارم؟... . خُب فکر می‌کنم تا حالا یک قطره آب هم به من نداده. راستش ندیده‌ام که خودش هم چیزی بخورد. بابا خدا بیامرز می‌گفت: «عرب‌ها دیمی‌اند.» اما من باور نمی‌کردم. حالا می‌بینم که چطور بدون آب و نان جلوی آفتاب سر می‌کنند. من که دیمی نیستم. باید یک چیزی به من بدهد... .
نمی‌دانم که چرا این‌قدر عصبانی است. او که مرا اسیر گرفته، اگر تحویلم دهد یک چیزی گیرش می‌آید. اما او خوشحال نیست. بیشتر با خودش فکر می‌کند. فقط اگر جنب بخورم یا جیکم دربیاید، عکس‌العمل نشان می‌دهد. عکس‌العمل که چه عرض کنم! می‌آید و می‌زند دهنم را پر از خاک و خون می‌کند... . بهتر است من هم مثل او فکر کنم. بهتر از حرف‌زدن است. آدم که با شکم خالی حرف نمی‌زند. همین‌جوری‌اش ضعف کرده‌ام. از دیشب که علی یک لقمه نان خشک به دهانم گذاشت، چیزی نخورده‌ام. همان‌را هم خواستم نخورم. داشت گلویم را پاره می‌کرد. خودش چطور زنده مانده بود با آن نان خشک و خالی؟... . وقتی به مرخصی می‌آمد و ننه می‌پرسید چه می‌خورد و چه می‌نوشد، طوری تعریف می‌کرد که آب از دهانم راه می‌افتاد. ای لعنت به من و این شکم کاردخورده‌ام. راستش وقتی ننه مرا فرستاد دنبال علی، فکر کردم می‌روم کباب کوبیده و نوشابه می‌خورم. علی خودش می‌گفت از این چیزها می‌خورد و تازه این‌ها که چیزی نیست. من هم بیشتر برای این چیزها روی حرف ننه‌ام حرف نزدم و آمدم این طرف‌ها. بچه‌های ذله‌شده‌ی محله حالا دارند از دوری‌ام نفس راحتی می‌کشند و آب خوشی از گلویشان پایین می‌رود... . برای یک قطره آب دارد جانم درمی‌آید. دلم لک‌زده برای نان خشک دیشب علی ... .
نمی‌دانم علی چکار می‌کند. دستش به من برسد پوستم را می‌کند. جواب ننه را چه می‌دهد؟ ننه ازش نمی‌پرسد حسین را فرستادم پس کجاست؟... . ببین چه بدبختی‌ای برایت درست کرده‌ام. با این اوضاع و احوال، ننه برایت زن نمی‌گیرد هیچ، نمی‌گذارد دیگر پا به جبهه هم بگذاری. اگر برایت زن هم بگیرد چه فایده؟ من که نیستم. مرا می‌برند و می‌کشند. من که دارم می‌میرم، چه فایده؟ من نباشم عروسی‌ات صفایی ندارد... .
هنوز اولین قطره‌ی اشکم نیفتاده، که کلوخی برمی‌دارد و به طرفم پرت می‌کند. به زبان خودش دری‌وری می‌گوید. آخر تقصیری ندارم. مگر خودش می‌تواند جلوی گریه‌اش را بگیرد، وقتی که دیگر نتواند برادرش را ببیند. زارزار گریه می‌کنم که بلند می‌شود و می‌آید و باز هم با لگد می‌زندم. بلندتر گریه می‌کنم. با قنداق تفنگ از پشت کتفم می‌زند. دو ساعتی نفسم بند می‌آید، اما گریه‌ام نه ... . خسته می‌شود. می‌بیند که زدنم دیگر فایده‌ای ندارد، می‌رود و گوشه‌ای روی خاک‌ها می‌نشیند. نفس‌نفس می‌زند. حسابی خسته‌اش کرده‌ام. از جیب پیراهنش عکسی را درمی‌آورد. با همان نگاه اول بُق می‌کند و لب‌هایش آویزان می‌شود. طولی نمی‌کشد که گریه‌اش درمی‌آید. حالا دو نفری با هم داریم گریه می‌کنیم... .  

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال