Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  16:00 عصر ۱۳۸۹/۱۲/۸
تعداد بازدید  :  1044
Print
   
36؛آفتاب آن غروب. ویلیام فاکنر

36؛آفتاب آن غروب. ویلیام فاکنر
   «آفتابِ آن غروب»
   نوشته‌ی ويليام فاکنر
 برگردان به فارسی: عليرضا امرايي
 
 اشاره:
 داستان «آفتابِ آن غروب» نوشته‌ی ويليام فاکنر (1962-1897)، نويسنده‌ی مطرح آمريکايي ا‌ست که دامنه و تأثير آثارش در قرن بيستم بی‌نياز از توضيح است. وی در اين داستان کوتاه، هنر روايي خود را در خلق ديالوگ‌هايي زيبا و نزديک‌به‌واقع و ايجاد فضايي مملو از تصويرهای سينمايي به نمايش می‌گذارد. ماجرای داستان در حاشيه قرار دارد، و گويا داستان تنها به قصدِ روايت به نگارش درآمده است، روايتی که با زبان و کاربردِ آن پيوندی عمیق خورده است. راوی به گذشته‌ی خود بازمی‌گردد و اين گذار آشکارا در زبان اثر، تجلی می‌يابد. جمله‌ها و تعبيرهای نسبتاً پيچيده‌تر در چند بندِ نخست داستان، سيال‌وار و تدريجاً به جملاتِ کوتاه، ساده و تلگرافیِ سرشار از تکرار بدل می‌گردد.
نکته‌ی قابل توجه ديگر، دوگانگی ميان لايه‌های زبانی شخصيت‌هاست که در حقيقت ترجمه‌ی آن، آن‌چنان که بايد، انجام‌پذير نيست؛ از يک‌سو زبان سفيدپوستان، مثلاً خانواده‌ی آقای جيسون، و از ديگرسو زبان انگليسیِ سياهان، همچون نانسی، ديلزی و جيزِس، که اين دو خود روشنگر تفاوت‌های فرهنگی نهفته در اثر است.
 
آفتابِ آن غروب
نوشته‌ی: ويليام فاکنر
برگردان به فارسی: عليرضا امرايي
1
حالا در جِفِرسون[1] دوشنبه هم فرقی با روزهای ديگر هفته ندارد. خيابان‌ها ديگر سنگ‌فرش شده‌اند، شرکت‌های برق و مخابرات، درختانِ سايه‌دار بلوط و افرا و اقاقی و نارون را بی‌وقفه قطع می‌کنند تا برای ستون‌های آهنی که ميوه‌ی آن‌ها خوشه‌های بادکرده‌ی پوشالیِ خالی از زندگی است جا بازکنند، و شهرمان رخت‌شورخانه‌ای دارد که صبح دوشنبه، اتومبيل‌های مخصوصِ درخشان‌رنگی می‌فرستد تا راه بيفتند و از خانه‌ها بغل‌بغل لباس جمع کنند: رخت‌های چرک هفتگی يک‌جا مانند شبحی در پی صدای بوقِ برقیِ حساس و تحريک‌پذير اتومبيل‌ها پروازکنان می‌روند، همراه با سروصدای طولانی و خفيفِ لاستيک و آسفالت که به صدای پاره‌شدنِ حرير می‌ماند، و حتی زنانِ سياه‌پوست که مطابق رسم و رسوم ديرينه هم‌چنان لباس‌های نشسته‌ی سفيدها را جمع‌آوری می‌کنند آن‌ها را با اتومبيل می‌برند و می‌آورند.
اما پانزده سال پيش صبح دوشنبه، خيابان‌های آرام، خاکی و سايه‌گرفته پر می‌شد از زنان سياه‌پوستی که يک بقچه لباسِ پَتوپيچ را روی سرِ دستمال‌بسته و قرص و محکمِ خود بدون دست و با حفظ کاملِ تعادل آن حمل می‌کردند و اين بقچه را که ظاهرش به يک عدلِ پنبه شبيه بود بين درِ آشپزخانه‌ی سفيدها و تشتِ بزرگِ دوده‌گرفته‌ای نزديکِ درِ يک کلبه در «گودِ سياه‌ها»[2] جابه‌جا می‌کردند.
نانسی[3] بقچه‌ی لباس‌ها را بر سرش می‌گذاشت و روی آن‌هم کلاهِ ملوانی سياه حصيری‌ای که تابستان و زمستان می‌پوشيد. او زنی بلندقد بود با صورتی کشيده و غمگين که بعضی دندان‌هايش را نداشت و در اطراف آن‌ها صورتش کمی گود افتاده بود. ما گاهی همراه او کمی از راه را تا سرِ کوچه و ميان علفزار می‌رفتيم، تا تعادل بقچه و کلاهی را تماشا کنيم که هرگز بالا و پايين و کج و راست نمی‌شد، حتی هنگامی که از چالِ رودخانه پايين می‌رفت و بالا می‌آمد و بعد خم می‌شد تا از درون حصار عبور کند. می‌نشست و چهاردست‌وپا از درون شکاف می‌خزيد، سرش را نيز در اين بين راست و محکم می‌گرفت و بقچه هم سفت و سخت مانند صخره و يا بادکنکی در هوا بود، و سپس سرِپا می‌ايستاد و راهش را پيش می‌گرفت.
گاه‌گداری مردهای زنانِ رختشور اين‌طرف و آن‌طرف بردنِ لباس‌ها را به عهده می‌گرفتند، اما جيزِس[4] هرگز چنين کاری برای نانسی نمی‌کرد، حتی آن زمان که پدر هنوز به او نگفته بود در اطراف خانه‌ی ما پيدايش نشود، و يا حتی وقتی که ديلزی[5] مريض بود و نانسی پخت‌وپزِ خانه‌ی ما را انجام می‌داد.
و در آن موقع بيش از نيمی از اوقات ناچار بوديم تا سرِ کوچه و پيش کلبه‌ی نانسی برويم و او را صدا کنيم که بيايد و صبحانه را حاضر کند. از چالِ رودخانه آن‌طرف‌تر نمی‌رفتيم، چون پدر گفته بود که کاری به کارِ جيزس نداشته باشيم. او مرد کوتاه‌قد و سياهی بود با يک بريدگی تيغ پايين صورتش. و بعد به سمت خانه‌ی نانسی سنگ‌ريزه پرتاب می‌کرديم تا اين‌که او، سرش را از پشت در بيرون می‌آورد.
نانسی گفت: «چه‌تون شده اِنقَ تَق‌وتوق را انداختين؟ چی می‌خواين آتيش‌پاره‌ها؟»
کدی[6] گفت: «پدر مي‌گه بيا برامون صبحونه بيار. پدر می‌گه نيم‌ساعت دير شده، بايد تو همين الآنِ الآن بيای.»
نانسی گفت: «صُبونه بی‌صبونه! دِ آخه بِذا خواب اَ سرم درآد.»
جيسون گفت: «شرط می‌بندم تو مستی! پدر می‌گه تو مستی. تو مستی نانسی، آره؟»
نانسی گفت: «کی فرمايش کرده اينو؟ صُبونه بی‌صبونه. حالا بِذا خواب اَ سرم درآد.»
پس از چند دقيقه‌ از سنگ‌زدن به کلبه‌ی نانسی دست برداشتيم و برگشتيم. دستِ‌آخر وقتی او آمد ديگر مدرسه‌ام خيلی دير شده بود. پس فکر کرديم که اين همان اثرِ ويسکی بوده، تا روزی که دوباره نانسی را دستگير کردند و داشتند او را زندان می‌بردند و در راه از کنارِ آقای استاوِل[7] گذشتند. او تحويلدارِ بانک و خادم کليسای باپتيست[8] بود، و نانسی درآمد که: «کی حقِ ما رو می‌دی جنابِ سفيد؟ آخه کی حقِ ما رو می‌دی؟ اَ اون‌دَفه که يه سِنت کفِ دَسّم گذاشتی سه مرتبه‌ی ديگه گذشته.»
آقای استاول او را هل داد، اما او هم‌چنان می‌گفت: «کی حقِ ما رو می‌دی، جناب سفيد؟ سه مرتبه گذشته از... .» تا اين‌که آقای استاول با پاشنه‌ی پايش توی دهان او زد و پاسبان او را عقب کشيد، و نانسی نقش زمين شده بود و می‌خنديد. سرش را چرخاند، کمی خون و دندانِ خردشده را بيرون تف‌کرد و گفت: «اَ وَختی که يه سنت کف دَسّم گذاشت الان سه مرتبه‌ی ديگه گذشته.»
اين‌طور بود که نانسی دندان‌هايش را از دست داد. تمام آن روز حرف از نانسی و آقای استاول بود، و تمام آن شب هرکس که از کنار زندان می‌گذشت صدای آواز و فريادِ نانسی را می‌شنيد. دست‌هايش را بر روی ميله‌های پنجره‌ی زندان می‌ديدند، و خيلی‌ها کنار حصار توقف می‌کردند تا به صدای او و زندانبانی گوش دهند که سعی می‌کرد ساکتش کند. او صدايش را نبُريد تا زمانی که تقريباً آفتاب زده بود، و در آن زمان زندانبان صدای تالاپ‌تالاپ و خش‌خشي از طبقه‌ی بالا شنيده و آن‌جا رفته و ديده که نانسی از ميله‌ی پنجره حلق‌آويز است. زندانبان می‌گفت: «کارِ کوکایين است نه ويسکی! چون هيچ سياهی دست به خودکشی نمی‌زند مگر اين‌که خودش را با کوکایين ساخته باشد، چون سياهی که خودش را با کوکایين ساخته، ديگر سياه نيست.»
زندانبان او را پايين می‌کشد و نجاتش می‌دهد؛ بعد هم با قدری کتک و شلاق حالش را جامی‌آورد. نانسی خود را با پيرهنش دار زده بود. او کارها را خوب راست ‌و ريس کرده بود؛ اما وقتی دستگيرش کردند هيچ‌چيز تنش نبوده جز يک پيرهن و به اين ترتيب چيزی نداشته که دست‌هايش را ببندد و درنتيجه دست‌هايش ناخواسته لبه‌ی پنجره را گرفته و ول‌نکرده‌اند. اين شد که زندانبان سروصدا را شنيده و بالا دويده و نانسی را ديده که از پنجره آويزان است، لخت و عور، و همان زمان هم شکمش مثل يک بادکنک کوچک کمی قلنبه شده بوده.
وقتی ديلزی در کلبه‌اش مريض بود و نانسی برايمان پخت‌وپز می‌کرد. می‌ديديم که شکمش از زير پيش‌بند قلنبه شده؛ در آن زمان پدر هنوز به جيزِس نگفته بود اطرافِ خانه‌ی ما پيدايش نشود. جيزِس در آشپزخانه پشت اجاق نشسته بود زخم تيغ روی صورتش به يک تکه نخِ کثيف می‌ماند. او می‌گفت نانسی زير پيرهنش هندوانه قايم کرده.
نانسی گفت: «خُب، ولی اين هندونه از بُته‌ی جنابالی نَيمَده!»
کدی گفت: «از بوته‌ی چی؟»
جيزس گفت: «اون بُته رو من اَ بيخ قطعش می‌کنم.»
نانسی گفت: «دِ خوبيت نداره جلو اين بَچه‌مَچه‌آ اَ اين حرفا بزنی. مگه تو کاروبار نداری؟ تموم شده؟ نکنه می‌خوای آیِ جِيسون[9] وَختی داری ول‌ول تو اين آشپزخونه می‌چرخی و جلو اين بچه‌مچه‌آ اَ اين حرفا می‌زنی بياد و مُچِتو بيگيره.»
کدی پرسيد: «کدوم حرفا؟ بوته‌ی چی؟»
جيزس گفت: «من نَباس تو آشپزخونه‌ی سفيدا ول بگردم، ولی سفيدا می‌تونن تو مالِ من ول بگردن. سفيدا می‌تونن تو خونه‌ی من بيان، ولی من نباس جلوشون واسّم. چيه؟ وختی سفيدا می‌خوان تو خونه‌َم بيان، باهاس دور خونهَ‌مو خيک بکشم، نمی‌تونم جلوشون واسّم؟ ولی حق ندارن مَنو بيرون کنن. حق ندارن.»
ديلزی هنوز در کلبه‌اش مريض بود. پدر به جيزِس گفت آن حوالی آفتابی نشود. ديلزی هنوز مريض بود. مدت‌ها گذشته بود. بعد از شام به اتاقِ کتابخانه رفتيم.
مادر گفت: « نانسی هنوز کار آشپزخونه رو تمام نکرده؟ به نظرم وقت کافی داشته که شست‌وشو رو تمام کنه.»
پدر گفت: «بذار کوئِنتين[10] يه سَر بره اون‌جا. کوئنتين، برو ببين نانسی کارش رو تموم کرده. بهش بگو اجازه داره بره خونه.»
به آشپزخانه رفتم. کار نانسی تمام شده بود. ظرف‌ها را جمع‌وجور کرده بود و آتش خاموش بود. نانسی روی صندلی کنارِ اجاقِ سرد نشسته بود و به من نگاه می‌کرد. گفتم: «مادر می‌گه کارِتو تموم کردی؟»
نانسی گفت: «بله.» به من نگاه کرد. «ترتيب کارا رو دادم.» به من نگاه کرد.
گفتم: «چی شده؟ هان؟ چی شده؟»
نانسی گفت: «تو اين دنيا، مااَم يه سيابرزنگی درومديم. تقصيرم چيه؟ دَسّ خودم که نيس.»
به من نگاه کرد. روی صندلی جلوی اجاقِ سرد نشسته و کلاه ملوانی روی سرش بود. به کتابخانه برگشتم. فقط يک اجاقِ سرد بود و بس، آن‌هم زمانی که آدم دارد به آشپزخانه‌ای گرم و شلوغ و پررونق فکر می‌کند. و يک اجاقِ سرد بود و ظرف‌هايي که همه جمع شده بود و کسی هم در آن ساعت، ميلی به غذاخوردن نداشت.
مادر گفت: «کارش رو تمام کرده؟»
گفتم: «بَععععله مامان.»
مادر گفت: «الآن چه کار می‌کنه؟»
- «کار نمی‌کنه. تموم کرده.»
پدر گفت: «بذار برم ببينم.»
کدی گفت: «شايد منتظر مونده جيزِس بياد و ببردش خونه.»
گفتم: «جيزِس رفته.» نانسی به ما گفت که يک روز صبح بلند شده و ديده که جيزِس رفته است.
نانسی گفت: «ولم کرد و رفت. غلط نکنم رَف مِمفيس[11]. گمونم يه مدت اَ دَسِ مأمورا در رَفده بود.»
پدر گفت: «پس چه بهتر. اميدوارم همون‌جا بمونه.»
جيسون گفت: « نانسی می‌ترسه از تاريکی.»
کدی گفت: «مثل خودت.»
جيسون[12] گفت: «نه خيرم.»
کدی گفت: «نی‌نی‌کوچولوی ترسو!»
جيسون گفت: «نه خيرم.»
مادر گفت: «بس کن کَندِس[13]!» پدر برگشت.
او گفت: «من با نانسی تا سرِ کوچه می‌رم. می‌گه جيزِس برگشته.»
مادر گفت: «خودش اونو ديده؟»
«نه. يه سياه براش پيغام آوُرده که اون برگشته. يه توکِ پا می‌رم و برمی‌گردم.»
مادر گفت: «منو تنها می‌ذاری که نانسی رو برسونی خونه؟ جونِ اون برای تو از جونِ من مهم‌تره؟»
پدر گفت: «يه توکِ پا می‌رم و برمی‌گردم.»
- «اون سياهه برگشته توی محل و تو اين بچه‌ها رو به امانِ خدا ول می‌کنی و می‌ری؟»
کدی گفت: «منم مي‌آم پدر. بذار بيام.»
پدر گفت: «آخه اون بينوا اگه اين سه‌چهارتا ريز و درشت رو گير بياره، باهاشون چه‌کار می‌تونه بکنه؟»
جيسون گفت: «منم می‌خوام بيام.»
مادر گفت: «جيسون!» و داشت با پدر صحبت می‌کرد؛ از لحن صداکردن اسمِ جيسون می‌شد اين را فهميد. انگار گمان می‌کرد که تمام طول روز، پدر سعی داشته کاری را کند که خيلی مطابق ميل او نبوده، و اين‌که هميشه بعد از مدت کوتاهی پدر خودش هم به اين نتيجه می‌رسد. حرفی نزدم، چون من و پدر هردو می‌دانستيم که هر لحظه ممکن بود مادر يادش بيفتد و از پدر بخواهد مرا در خانه پيش او بگذارد. بنابراين پدر اصلاً به من نگاه نکرد. من نُه سالم بود و بچه‌ی بزرگ بودم، کدی هفت سال و جيسون پنج سالش بود.
پدر گفت: «شورِشُ دراُوُردی! سريع برمی‌گرديم!»
نانسی کلاهش را روی سرش گذاشت. به داخل کوچه رسيديم. نانسی گفت: «جيزِس هميشه برام آقايي کرده. هر وَخ دو دلار داشت، يه دلارش مالِ خودم بود.» در کوچه قدم زديم. نانسی گفت: «فَقَ اگه اَ کوچه بگذريم، حَلّه. ديگه خودم می‌رَم.»
کوچه هميشه تاريک بود. کدی گفت: «اين‌جا همون‌جايي بود که جيسون توی شبِ هالووين[14] ترسيد.»
جيسون گفت: «من نترسيدم.»
پدر گفت: «عمه راشِل[15] نمی‌تونه فکری به حالش بکنه؟» عمه راشل يک پيرزن بود. تک‌وتنها در کلبه‌ای کنار نانسی زندگی می‌کرد. موی سفيدی داشت و تمام روز در چارچوبِ در چپق می‌کشيد؛ ديگر کار هم نمی‌کرد. می‌گفتند او مادرِ جيزِس است. خود او هم يک روز می‌گفت هست و يک روزِ ديگر هم اصلاً قوم‌وخويشی با جيزِس را حاشا می‌کرد.
کدی گفت: «چرا، چرا، خيلی‌ام ترسيدی. از فرانی‌اَم[16] بيشتر. حتی از تی‌پی‌ام[17] بيشتر. از اون سياسوخته‌هااَم بيشتر.»
نانسی گفت: «اَ دَسِ هيش‌کی‌ام کاری نمی‌آد. خودش بهم گفت من جِنّي‌ش کردم و فَقَ يه چی آرومش می‌کنه.»
پدر گفت: «خُب حالا که رفته. چيزی هم نيست که ترس به دلت راه بدی. فقط پات رو از روی دُمِ سفيدپوستا بردار.»
کدی پرسيد: «پات رو از روی دُم سفيدپوستا چي‌کار کن؟ چه‌جوری پاشو برداره؟»
نانسی گفت: «هيجّا نرفته. بوشُ می‌شنفم. الان تو اين کوچهَ‌س. گوش واسّاده، همه‌ی حرفامونو می‌شنفه، داره کيشيکمونو می‌کشه. هَنو نديدمش، اَ اين به بعدم مطمئنم فقَ يه بار ديگه می‌بينمش، با اون تيزی که تو دهنش قايم می‌کنه. اون تيزی که با يه بند اَ زيرِ پيرهنش آويزونه. اگه‌ام ببينمش اصاً تعجب نمی‌کنم.»
جيسون گفت: «من نترسيدم.»
پدر گفت: «اگه يه خرده عقل توی کلّه‌ت بود، اين‌طوری گرفتار نمی‌شدی. حالا هم هيچ اشکالی نداره. حالا احتمالاً توی سنت لوئيسه[18]. شايد تا حالا يه زنِ ديگه گرفته و تو رو پاک فراموش کرده.»
نانسی گفت: «اگه زن گرفته، به نفعشه من بويي اَ قضيه نبرم. صاف واميسَّم بالا سرشون، تا اومد زنَه رو بغل بيگيره دسِّشو قلم می‌کنم، گردنشو می‌زنم؛ دل و روده‌ی زنيکه رو می‌ريزم بيرون، هُلش می‌دَ-»
پدر گفت: «هيس!»
کدی پرسيد: «دل و روده‌ی کی رو، نانسی ؟»
جيسون گفت: «من نترسيدم. تازه خودم تنهايي هم می‌تونستم بيام تو کوچه.»
کدی گفت: «آرّرره؟ اگه ما باهات نبوديم جرأت نمی‌کردی پاتو بذاری بيرون.»
 
 
2
 
ديلزی هنوز مريض بود، پس ما هر شب نانسی را به خانه می‌رسانديم تا اين‌که مادر گفت: «اين وضع تا کی ادامه داره؟ من تنها توی اين خونه‌ی دَراَندشت بمونم و شما يه سياه رو که ترس بَرِش داشته می‌رسونيد خونه؟»
يک تشک کاه در آشپزخانه برای نانسی گذاشتيم. يک شب با شنيدن آن صدا بيدار شديم. نه آواز بود و نه گريه، و داشت از راه‌پله‌ی تاريک بالا می‌آمد. يک چراغ در اتاقِ مادر روشن شد و صدای پدر را شنيديم که به تهِ راهرو می‌رود و از پله‌های پشت پايين می‌رود، و من و کدی داخل راهرو رفتيم. کف زمين سرد بود. درحالی‌که به صدا گوش می‌داديم انگشت‌های پايمان را جمع کرده بوديم. صدا هم مثل آواز بود و هم نبود، مثل صدايي که سياه‌ها درمی‌آورند.
بعد صدا قطع شد و شنيديم که پدر از پله‌های پشت پايين می‌رود و ما رفتيم سرِ راه‌پله. بعد صدا در راه‌پله دوباره شروع شد، نه خيلی بلند، و در وسط پله‌ها چشم‌های نانسی را کنار ديوار ديديم. مثل چشم گربه بودند، چشم يک گربه‌ی بزرگ کنار ديوار که ما را تماشا می‌کند. وقتی از پله‌ها پايين آمديم و پيش او رسيديم، دوباره صدايش را قطع کرد، و ما آن‌جا ايستاديم تا پدر با تفنگش که در دست گرفته بود از آشپزخانه برگشت. او با نانسی رفت و تشکِ نانسی را برداشتند و آوردند.
تشک را در اتاق خودمان پهن کرديم. چراغِ اتاق مادر که خاموش شد، دوباره چشم‌های نانسی را ديديم. کدی با پچ‌پچ گفت: « نانسی ، خوابيدی نانسی؟»
نانسی چيزی پچ‌پچ کرد، نمی‌دانم گفت «اَه» يا «نه». انگار که کسی اين کلمات را نگفته بود و انگار که صدايش از هيچ‌جا نمی‌آمد و به هيچ‌جا نمی‌رفت؛ تا اين‌که انگار اصلاً نانسی آن‌جا نبود؛ و انگار از بس روی پله‌ها به چشم‌هايش نگاه کرده بودم که عکسشان روی چشم‌هايم افتاده بود، مثل خورشيد که همين کار را می‌کند و وقتی آدم چشم‌هايش را هم می‌بندد و ديگر خورشيدی نيست، باز هم آن را می‌بيند.
نانسی با پچ‌پچ گفت: «جيزِس، جيزِس
کدی گفت: «جيزِس بود؟ می‌خواست بياد تو آشپزخونه؟»
نانسی گفت: «جيزِس.» اين‌طوری: جيييييييييييزِس، تا اين‌که صدا تمام شد، مثل کبريت يا مثل شمع که تمام می‌شود.
گفتم: «منظورش اون جيزِس بود، نه اين يکی.[19]»
کدی با پچ‌پچ گفت: «داری ما رو می‌بينی نانسی؟ داری چشمامون‌ام می‌بينی نانسی؟»
نانسی گفت: «مااَم يه سيابرزنگی دراومديم ديگه. خدا عالِمه. آره، خدا می‌دونه.»
کدی با پچ‌پچ گفت: «اون پايين تو آشپزخونه چی ديدي؟ چی می‌خواست بياد تو؟»
نانسی گفت: «خدا می‌دونه، فقَ خدا می‌دونه.» داشتيم چشم‌هايش را می‌ديديم.
ديلزی خوب شد. ناهار را پخت. پدر گفت: «بهتره يکی دو روز ديگه استراحت کنی.»
ديلزی گفت: «آخه چرا؟ يه روز ديرتر اومده بودم اينجا مثِ سرِ جِن می‌شد. حالا برين بيرون بذارين آشپزخونهَ‌‌مو روبه‌را کنم.»
ديلزی شام را هم پخت. و همان شب، کمی مانده بود به تاريکی هوا که نانسی داخل آشپزخانه آمد.
ديلزی گفت: «اَ کجا می‌دونی برگشته؟ تو که نديديش.»
جيسون گفت: «جيزِس سياهه.»
نانسی گفت: «بوشو می‌شنفم، آره. همون‌جا تو چالِ رودخونه نِشسّه.»
ديلزی گفت: «امشب؟ امشب اون‌جاس؟»
جيسون گفت: «ديلزی هم سياهه.»
ديلزی گفت: «حالا تو بشين يه چيزی بخور.»
نانسی گفت: «هيچی نمی‌خوام.»
جيسون گفت: «من سياه نيستم.»
ديلزی يک فنجان قهوه برای نانسی ريخت و گفت: «يه کم قهوه بخور. خودت می‌دونی امشب اومده و اون بيرونه؟ آخه اَ کجا دونستی امشب اومده؟»
نانسی گفت: «می‌دونم. اون‌جاس، منتظره. آره می‌دونم. يه عمره باش زندگی کردم. همون قبلِ اين‌که خودش بفهمه، من می‌فهمم تو کَلّهَ‌ش چی می‌گذره.»
ديلزی گفت: «يه کم قهوه بخور.» نانسی فنجان را نزديک دهنش برد و آن‌را فوت کرد. لب‌هايش جمع شد و کمی بيرون آمد، مثل دهنِ پهن يک افعی، يا مثل دهن نجّاری که سمباده می‌کشد؛ انگار با فوت‌کردنِ آن قهوه، تمام رنگ‌وروی لب‌هايش را به بيرون فوت کرده بود.
جيسون گفت: «من سياه نيستم. تو سياهی نانسی ؟»
نانسی گفت: «اصاً گورِ پدرِ من، بچه! تا دو سه روز ديگه من ديگه هيچّی نيستم. ديگه برمی‌گردم همون‌جايي که بودم.»
 
 
3
 
او شروع به نوشیدن قهوه کرد. دودستی فنجان را گرفته بود، دوباره آن صدا را از خودش درآورد. صدا را توی ليوان درآورد و قهوه به دست‌ها و لباسش پاشيد. چشم‌هايش به ما نگاه می‌کرد و او آن‌جا نشست، آرنج‌هايش را روی زانو گذاشت، فنجان را دودستی نگه داشت، از توی فنجان خيس به ما نگاه کرد و همان صدا را درآورد.
جيسون گفت: « نانسی رو ببين. نانسی ديگه نمی‌تونه برامون غذا بپزه. ديلزی ديگه خوب شده.»
ديلزی گفت: «ديگه ساکت باش!» نانسی فنجان را دودستی گرفت، به ما نگاه کرد و آن صدا را درآورد، انگار آن‌ها دوتا بودند: يکی به ما نگاه می‌کرد و يکی ديگر صدا درمی‌آورد. ديلزی گفت: «دِ چرا نمی‌ذاری آیِ جيسون به کلانتر تيليفون کنه؟» نانسی يک لحظه صدا را قطع کرد و فنجان را توی دست‌های دراز و قهوه‌اي‌اش گرفت. خواست تا دوباره کمی قهوه بخورد، اما قهوه از فنجان بيرون پاشيد، روی دست‌ها و لباسش، و او فنجان را زمين گذاشت. جيسون نگاهش کرد.
نانسی گفت: «نمی‌تونم بخورم. می‌خورم آ، اما اَ گلوم پايين نمی‌ره.»
ديلزی گفت: «تو برو پايين تو کلبه. فِرانی جاتو می‌ندازه. منم الان می‌آم.»
نانسی گفت: «نمی‌شد يکی اَ اين سياها جلوشو بگيره.»
جيسون گفت: «من سياه نيستم. مگه نه نانسی؟»
ديلزی گفت: «فِک نکنم. گمون نکنم بشه. خُب الان می‌خوای چي‌کار کنی؟»
نانسی به ما نگاه کرد. بدون اين‌که اصلاً خودش حرکتی کند، چشم‌هايش سريع می‌چرخيدند، انگار جا مانده بودند. به ما نگاه کرد، به هر سه‌تای ما با هم. گفت: «يادتون هَس اون شبُ که تو اتاقتون خوابيدم؟» و تعريف کرد که چه‌طور فردايش صبح زود بيدار شديم و بازی کرديم. بايد روی تشکش بی‌سروصدا بازی می‌کرديم، تا اين‌که پدر بيدار شد و وقت صبحانه رسيد. نانسی گفت: «برين به مامانتون بگين بذاره امشبم بمونم اين‌جا. اصاً تشک‌ام نمی‌خوام. تا بازم با هم بازی کنيم.»
کدی از مادر خواهش کرد. جيسون هم با او رفت. مادر گفت: «چه حرف‌ها! يه سياه بياد توی اتاق‌خوابِ ما بخوابه؟» جيسون گريه کرد. آن‌قدر گريه کرد که مادر گفت اگر بس نکند تا سه روز حق ندارد دِسر بخورد. بعد جيسون گفت اگر ديلزی يک کيک شکلاتی درست کند بس می‌کند. پدر آن‌جا بود.
مادر گفت: «چرا هيچ کاری نمی‌کنی؟ پس اصلاً فلسفه‌ی وجودی مأمورها چيه؟»
کدی گفت: «چرا نانسی از جيزِس می‌ترسه؟ مامان، تو از پدر می‌ترسی؟»
پدر گفت: «مگه مأمورا چه کاری از دستشون برمی‌آد؟ اگه نانسی اونو نديده، پس مأمورا چه‌طوری می‌تونن گيرش بيارن؟»
مادر گفت: «پس از چی می‌ترسه؟»
- «می‌گه اون اينجاست. می‌گه خودش می‌دونه که اون امشب اينجاست.»
مادر گفت: «اما ما ماليات می‌ديم و از امنيت اين شهر يه حقی داريم. من بايد توی اين خونه‌ی دراندشت تنها بمونم تا تو يه زن سياه رو برسونی خونه؟»
پدر گفت: «خودت هم می‌دونی که من مثل اونا با تيزبُر بيرون پرسه نمی‌زنم.»
مادر گفت که ما برويم بيرون و پدر گفت نمی‌داند آيا جيسون به کيکش می‌رسد يا نه، ولی می‌داند اگر تا يک دقيقه‌ی ديگر آن‌جا بماند يک چيز ديگر نوش‌جان می‌کند. به آشپزخانه برگشتيم و به نانسی گفتيم.
کدی گفت: «پدر گفت بری خونه و دَرَم قفل کنی، بعدش ديگه هيچ خطری نيست. خطرِ چی، نانسی؟ جيزِس باهات دعوا می‌کنه؟» نانسی هنوز فنجان قهوه در دست‌هايش بود، آرنج‌هايش روی زانوهايش بود و با دست‌هايش فنجان را بين زانوهايش نگه داشته بود. داشت توی فنجان را نگاه می‌کرد. کدی گفت: «چی کردی که جيزِسُ عصبانی کردی؟» نانسی فنجان را ول کرد. البته روی زمين نشکست، ولی قهوه‌‌اش ريخت، ولی نانسی همان‌جا نشست و شکل دست‌هايش طوری بود که انگار هنوز فنجان را گرفته است. دوباره آن صدا را درآورد، اما نه خيلی بلند. نه آواز می‌خواند و نه نمی‌خواند. ما به او زل زديم.
ديلزی گفت: «خُب ديگه، تمومش کن. محکم باش دختر. همين‌جا بشين، می‌رَم به وِرش[20] می‌گم بياد تو رو تا خونه ببره.» ديلزی بيرون رفت.
ما به نانسی نگاه کرديم. شانه‌هايش همين‌طور می‌لرزيد، اما ديگر آن صدا را قطع کرد. ايستاديم و به او زل زديم.
کدی گفت: «جيزِس باهات چي‌کار می‌کنه؟ اون که رفت.»
نانسی به ما نگاه کرد: «اون شب که تو اتاقتون موندم حسابی خوش گذشت، آره؟»
جيسون گفت: «نه خيرم. هيچم خوش نگذشت.»
کدی گفت: «تو که اصلاً اون‌جا نبودی. تو اتاقِ مامان خوابيده بودی.»
نانسی گفت: «پاشين بريم خونه‌ی من. دوباره خوش می‌گذره‌آ!»
گفتم: «مامان نمی‌ذاره. الان ديروقته.»
نانسی گفت: «با اون کارتون نباشه. فردا بِش می‌گيم. حرفی نداره.»
گفتم: «نه، اون‌طوری هم نمی‌ذاره.»
نانسی گفت: «الان بِش نگين. باهاش کارتون نباشه.»
کدی گفت: «اون که نگفت اجازه نمی‌ده.»
گفتم: «ولی ما که ازش نپرسيديم.»
جيسون گفت: «اگه بريد، بهش می‌گم.»
نانسی گفت: «خوش می‌گذره. خونه‌ی من که باشه، حرفی ندارن. چَن سالِ آزگاره دارم واسَتون کار می‌کنم.»
کدی گفت: «من که نمی‌ترسم، می‌آم. جيسون می‌ترسه. می‌ره می‌گه.»
جيسون گفت: «نه خيرم.»
کدی گفت: «چرا، چرا. می‌ری می‌گی.»
جيسون گفت: «نمی‌گم. اصلاً هم نمی‌ترسم.»
نانسی گفت: «جيسون با من که باشه نمی‌ترسه. مگه نه جيسون؟»
کدی گفت: «جيسون می‌ره می‌گه.»
کوچه تاريک بود. از درِ سمتِ علفزار گذشتيم.
- «شرط می‌بندم اگه يه چيزی از پشتِ اون در می‌پريد بيرون، جيسون جيغش درمی‌اومد.»
جيسون گفت: «نه خيرم.»
رفتيم تا سرِ کوچه. نانسی بلندبلند حرف می‌زد.
کدی گفت: «چرا اين‌قد بلندبلند حرف می‌زنی نانسی؟»
نانسی گفت: «کی، من؟ می‌شنوی، کوئنتين و کدی و جيسون می‌گن بُلَن‌بلن حرف می‌زنم!»
کدی گفت: «يه طوری حرف می‌زنی انگار ما پنج نفريم. انگار پدر هم اينجاست.»
نانسی گفت: «کی؟ من و بُلَن حرف زدن، آقای جيسون؟»
کدی گفت: « نانسی به جيسون می‌گه "آقا".»
نانسی گفت: «می‌شنوی کدی و کوئنتين و جيسون چِطو حرف می‌زنن؟»
کدی گفت: «ما بلند حرف نمی‌زنيم. تويي که يه طوری حرف می‌زنی انگار پدر-»
نانسی گفت: «هيس! ساکت، آقای جيسون
- « نانسی دوباره به جيسون گفت "آ-"»
نانسی گفت: «هيس!» وقتی از چالِ رودخانه گذشتيم و خم شديم تا از توی حصار بگذريم، يعنی همان‌طور که قبلاً او با بقچه‌ی رخت‌های روی سرش خم می‌شد، نانسی داشت هنوز بلند حرف می‌زد. بعد به خانه‌اش رسيديم. ديگر داشتيم تندتر راه می‌رفتيم. در را باز کرد. بوی خانه مثل بوی چراغ بود و بوی نانسی مثل بوی فتيله‌اش، انگار آن دو منتظر هم بودند تا شروع کنند به بودادن. نانسی چراغ را روشن کرد و در را بست و پشت‌دری را انداخت. بعد، حرف‌های بلندبلندش را قطع کرد و به ما نگاه کرد.
کدی گفت: «حالا چی‌کار کنيم؟»
نانسی گفت: «شماها می‌خواين چی کنين؟»
کدی گفت: «تو گفتی خوش می‌گذرونيم.»
خانه‌ی نانسی طور عجيبی بود؛ بوی چيزی را علاوه بر خانه و نانسی می‌شد حس کرد. حتی جيسون هم آن‌را حس کرد. او گفت: «نمی‌خوام اين‌جا بمونم. می‌خوام برم خونهَ‌مون.»
کدی گفت: «خب، برو خونه.»
جيسون گفت: «نمی‌خوام تَهنايي برم.»
نانسی گفت: «می‌خوايم خوش بگذرونيم.»
کدی گفت: «چه‌طوری؟»
نانسی کنار در ايستاد. داشت نگاهمان می‌کرد، اما طوری که انگار هيچ نگاهی توی چشم‌هايش نمانده بود و آن‌ها را خالیِ خالی کرده بود. گفت: «می‌خواين چی کنين؟»
کدی گفت: «يه قصه بگو. می‌گی؟»
نانسی گفت: «باشه.»
همه به نانسی نگاه کرديم. کدی گفت: «بگو ديگه. مگه قصه بلد نيستی؟»
نانسی گفت: «چرا، چرا بلدم.»
بعد آمد روی يک صندلی جلوی بخاری نشست. آتش کوچکی آن داخل بود. نانسی آن‌را زيادش کرد، ولی داشتيم از گرما می‌پختيم. شعله‌ی خوبی درست کرد. برايمان قصه گفت. طوری حرف می‌زد که انگار چشم‌هايش که ما را تماشا می‌کردند و صدايش که با ما حرف می‌زد مال او نبودند. انگار توی يک عالمِ ديگر بود، جايي ديگر منتظرِ چيزی بود. اصلاً بيرونِ کلبه‌اش بود. چيزی که داخل کلبه بود صدايش بود و شکل و قيافه‌اش، همان نانسی‌ای که می‌توانست خم شود و از زير سيم خاردار رد شود و يک بقچه لباس را راست، مثل يک بادکنک، روی سرش بگيرد انگار که هيچ وزنی ندارد، همان نانسی آن‌جا بود. «بعد، شاهزاده خانومِ ما اومد طرفِ چالِ رودخونه، همون‌جا که اون مردِ بد کيشيک می‌کشيد. شاهزاده خانوم اومد طرفِ چال و گفت: "فقَ اگه بتونم اَ اين چال رد بشم،" آره، اينو با خودش گفت... .»
کدی گفت: «کدوم چال؟ مثل همين چالِ رودخونه‌ی خودمون که اين‌جاست؟ چرا شاهزاده خانوم می‌خواست بره توی چال؟»
نانسی نگاهمان کرد و گفت: «تا برسه خونهَ‌ش. می‌باس اَ چال می‌گذشت تا جَلدی بره تو خونه و پشت‌دریُ بندازه.»
کدی گفت: «چرا می‌خواست بره تو خونه و پشت‌دری رو بندازه؟»
 
 
4
 
نانسی نگاهمان کرد. ساکت شد. همان‌طور نگاهمان کرد. جيسون که روی پای نانسی نشسته بود پاچه‌ی شلوارش بالا رفته بود و پايش سيخ بيرون زده بود. گفت: «قصهَ‌ش اصلاً قشنگ نيست. می‌خوام برم خونهَ‌مون.»
کدی از زمين بلند شد و گفت: «آره، انگار راست می‌گه. حتماً الان دارن دنبالمون می‌گردن.» به طرف در رفت.
نانسی گفت: «نه، بازش نکن.» تند بلند شد و رفت جلوی کدی. اصلاً به در و به آن پشت‌دریِ چوبی دست نزد.
کدی گفت: «آخه چرا؟»
نانسی گفت: «بيا پيش ما دورِ چراغ بشين. کيف می‌ده‌آ. تو نباس بری.»
کدی گفت: «بايد بريم. مگه اين‌که خيلی خوش بگذره تا بمونيم.» او و نانسی پيش چراغ برگشتند، پيش آتش.
جيسون گفت: «می‌خوام برم خونه. می‌رم بهشون می‌گم.»
نانسی گفت: «يه قصه ديگه بلدم.» نزديک چراغ ايستاد. به کدی نگاه کرد، مثل آدمی که چوبی را مستقيم روی دماغش نگه داشته و به طرف بالا به آن نگاه می‌کند. برای اين‌که کدی را ببيند بايد پايين را نگاه می‌کرد، ولی چشم‌هايش آن‌طوری، مثل وقتی که چوبی را با دماغ نگه می‌داری، نگاه می‌کرد.
جيسون گفت: «به من چه. می‌رم با بوکس می‌زنم به در.»
نانسی گفت: «خيلی خوبه‌آ. اَ قبلی قشنگ‌تره.»
کدی گفت: «درباره‌ی چيه؟» نانسی کنار چراغ ايستاده بود. دستش روی چراغ بود، روبه‌روی نور، دستی دراز و قهوه‌ای.
کدی گفت: «دستت روی اون گِردیِ داغه. دستتُ نمی‌سوزونه؟»
نانسی دستش را روی لوله‌ی چراغ نگاه کرد. دستش را عقب کشيد، آرام. همان‌جا ايستاد و داشت به کدی نگاه می‌کرد. دست درازش را چنان پيچ و تاب داد که انگار با يک نخ به مچش وصل شده بود.
کدی گفت: «آقا بيايد يه کار ديگه بکنيم.»
جيسون گفت: «می‌خوام برم خونهَ‌مون.»
نانسی گفت: «يه کم ذرت تو خونه هست.» به کدی نگاه کرد و بعد به جيسون و بعد به من و بعد دوباره به کدی. «يه کم ذرت هست.»
جيسون گفت: «من پُفِ‌فيل دوس ندارم. آب‌نبات بهتره.»
نانسی، جيسون را نگاه کرد. «اگه خواستيم ذرت بو بديم، ظرفُ مي‌دم تو بگيری رو آتيش.» هنوز داشت دستش را پيچ و تاب می‌داد؛ دستش دراز و شُل و قهوه‌ای بود.
جيسون گفت: «قبولم. اگه اون ظرفُ من بگيرم، يه کم ديگه می‌مونم. نبايد بِديش به کدی. اگه کدی بگيردش، دوباره می‌خوام برم خونه.»
نانسی آتش را زياد کرد. کدی گفت: «نِگا نانسی دَستِشُ گذاشته تو آتيش. چی شده نانسی؟ حالت خوبه؟»
نانسی گفت: «ذرت هست. آره، يه کم هست.» ظرفِ بودادنِ ذرت را از زير تخت بيرون آورد. شکسته بود. جيسون زد زير گريه و گفت: «ديگه نمی‌تونيم پف‌فيل درست کنيم.»
کدی گفت: «پس بايد بريم خونه. بيا کوئنتين
نانسی گفت: «واسّين. نرين. درُسِّش می‌کنم. کمکم می‌کنين دُرُسِش کنم؟»
کدی گفت: «من که اصلاً نمی‌خورم. الان خيلی ديره.»
نانسی گفت: «تو کمکم کن جيسون. نمی‌آی کمک؟»
جيسون گفت: «نه، می‌خوام برم خونهَ‌مون.»
نانسی گفت: «ساکت، شلوغش نکنين. نيگا کنين. الان دُرُسش می‌کنم تا جيسون بياد بگيرَش و ذُرَّتا رو بو بده.» يک تکه سيم برداشت و ظرف را درست کرد.
کدی گفت: «اين درست وای‌نِمی‌سِه.»
نانسی گفت: «چرا، وامی‌سّه. نيگا کنين. حالا بياين کمک کنين يه خُرده ذرت پوس بکنيم.»
ذرت هم زير تخت بود. پوستش را گرفتيم و آن را توی ظرف ريختيم. نانسی به جيسون کمک کرد تا ظرف را روی آتش بگيرد.
جيسون گفت: «اين که پف‌فيل نشد. می‌خوام برم خونهَ‌مون.»
نانسی گفت: «واسّا يه دِيقه. الان شروع می‌کنه. بعدش که دُرُس شد، کيف می‌کنيم.»
او کنار آتش نشسته بود. شعله‌ی آتش آن‌قدر زياد بود که کم‌کم داشت دود می‌کرد. گفتم: «چرا کمش نمی‌کنی نانسی؟»
نانسی گفت: «همين خوبه. دوده‌هاشُ پاک می‌کنم. صَب کنين. الان ديگه ذُرَتا شروع می‌کنه پُف کردن.»
کدی گفت: «فکر نکنم پف کنه. ديگه بايد بريم خونه. نگران می‌شن.»
نانسی گفت: «نه. داره پف می‌کنه. ديلزی بِشون می‌گه شماها پيشِ من اومدين. اين‌همه ساله دارم واسَتون کار می‌کنم. کاری ندارن اگه تو خونه من باشين. صَب کنين، نزديکه. اَلاناس که پف کنه.»
بعد کمی دوده رفت توی چشمِ جيسون و زد زير گريه. او ظرف را توی آتش انداخت. نانسی دستمالِ خيس آورد و صورت جيسون را ماليد، اما گريه‌اش بند نيامد.
او گفت: «هيس! هيس!» ساکت نشد. کدی ظرف را از توی آتش بيرون آورد.
او گفت: «همهَ‌ش سوخت. نانسی، بايد يه کم ديگه ذرت بياری.»
نانسی گفت: «همه ذُرتا رو ريخته بودی توش؟»
کدی گفت: «آره.» نانسی، کدی را نگاه کرد. بعد ظرف را گرفت و دَرش را باز کرد و ته‌مانده‌ی سوخته را روی پيشبندش ريخت و شروع کرد به جداکردنِ دانه‌ها، با دست‌های دراز و قهوه‌اي‌اش، و ما تماشايش می‌کرديم.
کدی گفت: «ديگه نداری؟»
نانسی گفت: «چرا، چرا. ايناها، اين يکی نسوخته. کاری که باس بکنيم اينه که-»
جيسون گفت: «می‌خوام برم خونهَ‌مون. می‌رم بهشون می‌گم.»
کدی گفت: «هيس!» همه‌ی ما گوش کرديم. سرِ نانسی هم به سمتِ درِ چفت‌شده برگشته بود و چشم‌هايش پُر از نورِ قرمز چراغ بود. کدی گفت: «يکی داره می‌آد.»
بعد نانسی دوباره شروع کرد و آن صدا را درآورد، نه خيلی بلند، و نشسته بود بالای سرِ آتش، دست‌های درازش هم از بين زانوهايش آويزان بود؛ ناگهان قطره‌های بزرگِ آب روی صورتش آمد و سرازير شد و هر کدام با خودش گلوله‌ای از نورِ آتش را مثل يک جرقه پايين می‌آورد تا اين‌که از روی چانه‌اش به زمين می‌افتاد. گفتم: «گريه نمی‌کنه.»
نانسی چشم‌هايش بسته بود. گفت: «من گريه نمی‌کنم. گريه نمی‌کنم. يعنی اين کيه؟»
کدی گفت: «نمی‌دونم.» دمِ در رفت و بيرون را نگاه کرد. گفت: «ديگه بايد بريم. پدر اومده.»
جيسون گفت: «بهش می‌گم. شما گفتيد بيايم.»
آب هنوز از صورت نانسی سرازير بود. برگشت روی صندلی‌اش نشست. «بچه‌ها. توروخدا بِش بگين. بِگين پيشِ من خوش می‌گذره. بگين تا صُبح مِثِ اين دوتا چِشام مواظبتونَم. بگين بذاره بيام خونه‌ی شما، رو کف زمين بخوابم. جونِ خودم اصاً تشک نمی‌خوام. خوش می‌گذره‌آ! يادتونه دفعه‌ی قبل چه خوش گذشت؟»
جيسون گفت: «اصلاًام خوش نگذشت. تو اذيتم کردی. دوده کردی تو چشمام. بهشون می‌گم.»
 
 
5
 
پدر آمد داخل. به ما نگاه کرد. نانسی بلند نشد.
گفت: «بهش بگين ديگه.»
جيسون گفت: «کدی گفت بيايم اين‌جا. من نمی‌خواستم بيام.»
پدر  آمد کنار آتش. نانسی سرش را بالا آورد و نگاه کرد. پدر گفت: «نمی‌تونی بری پيشِ عمه راشِل؟» نانسی به طرفِ بالا به پدر نگاه کرد، دست‌هايش وسطِ زانوهايش بود. پدر گفت: «اون مرد اين‌جا نيست، و الّا می‌ديدمش. هيچ بنی‌بشری اين‌جا نيست.»
نانسی گفت: «تو چالِ رودخونهَ‌س. تو اون چال کيشيک می‌کشه.»
پدر گفت: «مسخره است.» به نانسی نگاه کرد. «خودت می‌دونی اون‌جاست؟»
نانسی گفت: «يه نشون ديدم.»
- «چه نشونی؟»
- «آره، ديدم. وَختی اومدم رو ميز بود. يه تيکه استخون خوک کنار چراغ، گوشت و خونش‌ام هَنو روش بود. اون مرد اين‌جاس. شماها که پاتونُ اَ در بذارين بيرون، منم رفتهَ‌م.»
کدی گفت: «رفتی کجا نانسی؟»
جيسون گفت: «من که چُغُلی نمی‌کنم.»
پدر گفت: «مسخره است.»
نانسی گفت: «اون‌جاس. الان‌ام داره اَ تو اون پنجره نيگا می‌کنه، منتظره شما برين. بعدش ديگه منم رفتهَ‌م.»
پدر گفت: «مسخره است. در و پنجره رو قفل کن، بيا تا ببريمت پيشِ عمه راشل
نانسی گفت: «فايده نمی‌کنه.» او ديگر پدر را نگاه نمی‌کرد، اما پدر داشت به او نگاه می‌کرد، به دست‌های دراز و شُل‌وولش که تکان می‌خوردند.
- «دير يا زود، بالاخره گيرم.»
پدر گفت: «پس می‌خوای چه‌کار کنی؟»
نانسی گفت: «نمی‌دونم. پاک موندهَ‌م. بالاخره دير يا زود، هيچ فرقی نمی‌کنه. بايد اين بلا سرم بياد. آسمون برم، زمين بيام، اين بدبختی نصيبم می‌شه.»
کدی گفت: «چی می‌آد رو سرت؟ نصيبت چی می‌شه؟»
پدر گفت: «هيچی. الان ديگه وقتِ خوابه بچه‌ها.»
جيسون گفت: «کدی گفت بيايم.»
پدر گفت: «برو پيشِ عمه راشل
نانسی گفت: «فايده‌ای نمی‌کنه.» جلوی آتش نشست، آرنج‌هايش روی زانوهايش بود، و دست‌های درازش بين زانوهايش.
- «آخه وختی آشپزخونه‌ی خودت‌ام ديگه فايده‌ای نمی‌کنه؛ وختی حتی اگه رو کفِ اتاقِ شمااَم پيش بچه‌هاتون بخوابم و فردا صبحش‌ام باز اون‌جا باشم، بعدش بازم خون و خون‌ريزی-»
پدر گفت: «هيس! در و پنجره رو قفل کن و چراغُ خاموش کن و برو بگير بخواب.»
نانسی گفت: «اَ تاريکی می‌ترسم. می‌ترسم تو تاريکی بياد.»
پدر گفت: «يعنی می‌خوای تا صبح همين‌طور راست اين‌جا بشينی و چراغ‌ رو روشن بذاری؟» دوباره نانسی شروع کرد آن صدا را درآورد، جلوی آتش نشسته بود، دست‌های درازش بين زانوهايش بود.
پدر گفت: «ای خدا خفهَ‌ت کنه! بيايد بريم بچه‌ها. دير شده، بايد بخوابيد.»
نانسی گفت: «وقتی شماها برين خونه، منم رفتهَ‌م.» ديگر يواش‌تر حرف می‌زد و صورتش آرام‌تر به نظر می‌رسيد، مثل دست‌هايش.
-       «راستی، پولِ کَفن و دَفنم پيش آقای لاولِيديه[21]. ذره‌ذره جَمعِش کردهَ‌م.»
آقای لاوليدی مردِ کوتاه‌قدِ دست‌ورونَشسته‌ای بود که حق بيمه‌ی سياه‌ها را جمع می‌کرد؛ شنبه‌ها صبح درِ کلبه‌ها يا آشپزخانه‌ها می‌آمد و پانزده سنت جمع می‌کرد. او و زنش توی آن مهمان‌خانه زندگی می‌کردند. يک روز صبح زنش خودکشی کرد. آن‌ها يک بچه داشتند، يک دخترِ کوچک. او با بچه‌اش از آن‌جا رفت. بعد از يک هفته خودش تنها برگشت. شنبه‌ها صبح می‌ديديمش که توی کوچه‌ها و يا خيابان‌های پشتی راه می‌رفت.
پدر گفت: «شورشُ دراُوُردی. حالا ببين، اولين کسی که فردا صبح توی آشپزخونه می‌بينم خودِ تويي.»
نانسی گفت: «باشه، همه چی رو می‌بينين. اما فَقَ خدا آخرعاقبتِ کارُ می‌دونه.»
او را که کنارِ آتش نشسته بود گذاشتيم و آمديم.
پدر گفت: «بيا پشتِ سَرِمون پشت‌دری رو بنداز.» اما او تکان نخورد. ديگر به ما نگاه نکرد و همان‌طور بی‌سروصدا بين چراغ و آتش نشسته بود. کمی دورتر داخل کوچه او را از تویِ درِ بازِ پشتِ سرمان می‌ديديم.
کدی گفت: «چيه پدر؟ قراره چی بشه؟»
پدر گفت: «هيچی.» جيسون روی کولِ پدر بود، پس قدش از همه‌ی ما بلندتر شده بود. رفتيم پايين توی چالِ رودخانه. دوباره آرام به آن نگاه کردم. آن‌جا که سايه‌ها و نورِ ماه مخلوط شده بودند چيزِ خيلی زيادی نمی‌ديدم.
کدی گفت: «اگه جيزِس اين‌جا قايم شده باشه ما رو می‌بينه، آره؟»
پدر گفت: «اون اين‌جا نيست. خيلی وقته که رفته.»
جيسون بلند گفت: «شما گفتيد که بيايم.»
در مقابلِ آسمان طوری به نظر می‌رسيد که انگار پدر دو سر داشت. يکی کوچک‌تر و يکی بزرگ‌تر.
- «من نمی‌خواستم بيام.»
از چال رودخانه بيرون رفتيم. هنوز خانه‌ی نانسی را با درِ بازش می‌ديديم، اما ديگر نانسی را نمی‌ديديم؛ او جلوی آتش نشسته بود و در را باز گذاشته بود، چون خسته بود. او گفت: «فَقَ خيلي خسته‌ام. فقَ يه سياهم ديگه، دَسِّ خودم که نيس.»
اما صدايش را می‌شنيديم، چون درست وقتی که از چال رودخانه بالا آمديم دوباره شروع کرد به درآوردنِ صدا؛ صدايي که نه آواز بود و نه نبود.
گفتم: «پدر، حالا کی ظرف‌هامونو می‌شوره؟»
جيسون با صدای بلند، کمی بالاتر از سرِ پدر، گفت: «من سياه نيستم.»
کدی گفت: «از اونا بدتری. چُغُلی می‌کنی. اگه يه چيزی بپره بيرون، از سياها هم بيشتر می‌ترسی.»
جيسون گفت: «نه خيرم.»
کدی گفت: «گريه هم می‌کنی.»
پدر گفت: «کدی
جيسون گفت: «نه خيرم.»
کدی گفت: «ترسو.»
پدر گفت: «کَندِس
 


1- Jefferson
2 - Negro Hollow
3 - Nancy
4 - Jesus
5 - Dilsey
6 - Caddy
7 - Mr. Stovall
8 - Baptist
9 - Mr. Jason : نام پدرِ خانواده. البته نام کوچک‌ترين فرزند هم جيسون است. م.
10 - Quentin
11 - Memphis
12 - Jason
13 - Candace : گونه‌ی ديگرِ نامِ کدی. م.
14 - Halloween : جشن مسيحيان در شب 31 اکتبر. م.
15 - Aunt Rachel
16 - Frony
17 - T.P.
18 - Saint Louis
19 - Jesus علاوه بر نام شخصيتِ اين داستان، در زبان انگليسی نامِ عيسی مسيح نيز هست و به کاربردنِ آن به تنهايي بيانگر احساساتی همچون ترس، تعجب و... غيره و هم‌معنا با «خدايا» يا «خدای من» است. م.
20 - Versh
21 - Mr. Lovelady

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال