Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:44 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  970
Print
   
سیدمهرداد موسويان
هلي­ كوپتر

هلي­ كوپتر
 
      هلي­ كوپتر
    سیدمهرداد موسويان
 
 
هلي ­كوپتر عراقي درست بالاي سرمان است. نمي ­دانم اينجا چه غلطي مي ­كند. حميد پشت دوشكا نشسته است. عبدالهي مي ­دود بالاي سرش. هلي ­كوپتر راكت مي ­زند و صداي انفجار بدنم را مي ­لرزاند. آنقدر مهيب است كه از خودم بيخود هستم. گوشم سوت مي­ كشد و فكرم يك‌جا جمع نمي ­شود. از حال خودم مي­ ترسم. به عبدالهي خيره مي­شوم. عين خيالش نيست. حميد شليك مي­ كند. بدنش پشت دوشكا چه تكاني مي ­خورد. از جاده­ ي اصلي پيچيدم توي خاكي. برگه ­ي مأموريت را از جيب ساكم بيرون آوردم و گذاشتم جيب بغل پيراهنم. سرهنگ گفته بود، هر جا كه رفتي، لوح­ هاي قهرماني تيراندازي ات رو هم ببر. دو دل بودم كه بيارمشان يا نه. نياوردمشان.
ـ برادر چادر فرمانده كجاس؟ به طرف چادر ناصر عبدالهي راه افتادم. خيلي تعريفش را شنيده بودم. مي­گفتند فرمانده­ي كل عدوات و توپخانه­ي سپاه­ست. داخل چادر يك جوان بيست و چند ساله، سرش را داخل يك نقشه كرده بود. چشم گرداندم تا عبدالهي را ببينم. سلام اخوي فرمايش.
ـ سلام با آقاي عبدالهي كار دارم.
ـ اگه امري هست بفرماييد.
ـ ترجيح مي­دم با خودش صحبت كنم.
ـ خب صحبت كنيد.           نفهميدم چي ميگه.
ـ يعني شما بهش مي­گيد؟
ـ نه شما بهش مي­گيد.
ـ اي بابا، سركاريم انگار.
ـ اي بابا. سركاريم انگار؟ مگه عبدالهي رو نمي­خواي؟
ـ چرا؟
ـ خب.
ـ خب يعني شمايي.
ـ سرش را كرد داخل نقشه.
ـ عذر مي­خوام. نشناختم.
ـ خواهش مي­كنم برادر، بنده هم نشناختم شما رو.
ـ من ناصر زماني هستم.
ـ دوباره سرش را از نقشه كشيد بيرون. دستش را دراز كرد و گفت: حالا امرتون؟
ـ منتقل شدم اينجا. قسمت توپخانه.
ـ آموزش ديدي؟
ـ دست كردم و از جيبم برگه­ي مأموريت را نشانش دادم.
ـ پس رسماً اينجايي هستي؟
ـ بله.
ـ خب تشريف ببر چادر بغلي وسايلت رو تحويل بگير. بگو عبدالهي گفته با بچه­ها آشنام كنيد. نيروي جديدم.
ـ چشم.
ـ يا علي. چند ساعت ديگه هم صحبت دارم با بچه­ها، حتماً حاضر باشيد.
دو زانو كنار بچه­ها نشستم. قرار بود برايمان سخنراني كند. شروع كرد. خيلي خسته بودم. چشمهايم سنگين شد. چشم­هايم را باز كردم، انگار سخنراني داشت تمام مي­شد. «بچه­هاي ديده­بان. حواستان جمع باشد. هر گراي اشتباه، هدر شدن يك تير از بيت­المال. مواظب باشيد در گرا دادن نفس دخالت نداشته باشد. براي خدا گرا بديد. نه ماجراجويي، مسؤول هستيد. بچه­هاي توپ­خانه. برادرايي كه مي­خواهند شليك كنند، بسم‌الله الرحمن الرحيم را فراموش نكنيد. بسم‌الله بگيد و بعد شليك كنيد.» شما شليك نمي­كنيد خدا شليك مي­كند. ناخواسته روي لبهايم يك نيشخند نشست كه به نظرم عبدالهي ديد. خيلي بد شد. تكان تكان بدن حميد پشت دوشگاه خنده­دار است، زدن هليكوپتر كار حميد نيست، لابد نيشخندم را عبدالهي ديد، خيلي بد شد. اما حق داشتم. مي­گفت با بسم‌الله تير بزنيد. لابد وقتي هم كه خراب كرديد بياندازيد گردن خدا. اينم شد حرف كه فرمانده بزنه آخه؟ بايد دقت كرد بايد مهارت داشت. شليك كرد. با ورد و آيه مگه ميشه تير زد؟ خوبه مدال­ها رو نياورده بودم، جاشون اينجا نبود، اينجا تسبيح مي­خوان. صداي راكت بعدي هلي­كوپتر، رشته­ي فكرم را پاره مي­كند. زدن هلي­كوپتر كار حميد نيست. براي من مثل آب خوردن است. اگر به عبدالهي گفته بودم كه قهرمان تيراندازيم، الان شر هلي­كوپتر كم شده بود. براي من زدنش كاري ندارد. حميد به صورت عبدالهي نگاه مي­كند و خجالت مي­كشد. عبدالهي لبخند مي­زند و مي­گويد پاشو توكل به خدا. من همان­طور به حميد نگاه مي­كنم. عبدالهي رو به من مي­گويد، بچه­ها ميگن خوب شليك مي­كني. مي­نشينم پشت دوشكا. الان كارش را مي­سازم. دوشكا بدنم را مي­لرزاند. هلي­كوپتر نزديك­تر شده است. انگار كه هيچ خطري احساس نمي­كند. دقت مي­كنم، هدف مي­گيرم. دوباره دوشكا بدنم را مي­لرزاند. مثل آب خوردن ازين فاصله­ي كوتاه. الان است كه هلي­كوپتر بيافتد. سرم را بالا مي­گيرم، تعجب مي­كنم. تيرم خطا رفته است. دوباره هدف مي­گيرم. دوباره شليك مي­كنم. دانه­هاي عرق روي پيشانيم سر مي­خورند. از عصبانيت قلبم مي­خواهد كنده شود. يعني چي؟ انگار تيرهاي دوشكا تا خود هلي­كوپتر مي­روند و بعد سرد مي­شوند­ و مي­افتند. دوباره هدف مي­گيرم، دوباره دقت مي­كنم. صداي راكت بعدي هلي­كوپتر، كلافه­ام مي­كند. عبدالهي دويده بالاي سر دوشكاي سمت چپي و داد مي­زند، عباس جان بسم‌الله بگو و بزنش. بسم‌الله بسم‌الله. يالا ببينم.
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال