Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:47 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  620
Print
   
خدیجه زارعی
بوته های ميمون

بوته های ميمون
    بوته های ميمون
   خدیجه زارعی 
                                                         
   گره­ی روسری اش را سفت کرد و پرسید: مامان راست می گفت من و تو اول اندازه­ی موش بودیم. بعد شدیم اندازه گربه و با همدیگه گنده ­شدیم مامان به هر دوتامون عین هم لباس می پوشوند. هر چی برامون می خرید شکل هم بود. اما تو الان یه عالمه با من فرق داری تو مو داری، من ندارم، تو مدرسه می ری من نمی رم، تو شبا می­ری خونه پیش آبجی و داداشا، اما من همش باید بمونم اینجا، اینجا همه خلن، اونکه می بینی تو لباسش توت می چینه اسمش لیوانه، من و بقچه هر وقت تشنمون بشه توش آب می ریزیم و می‌خوریم. بقچه را دیدی، دیروز اومدن بردنش یه جای دیگه می گفتن اگه شما هم شلوغ کنین شما را هم می بریم، اون شب که بقچه رفت من هم وایساده بودم پشت اون میله ها، کنار پنجره گریه می کردم، دلم می خواست برم آسمون پیش مامان، اما اونیکه روپوش سفید پوشیده دستمو کشید و مثل همیشه به من آمپول زد و بعد خوابیدم یاد مادر و حرف های آخرش دلم را ریخت و آشفته ام کرد: سیمین تنهاست نذارید
     یه بار یه آقایی اومده بود اینجا همه می گفتن آقای دکتر، اومد پیش من و پرسید چرا اومدی اینجا ؟ گفتم که نیومدم منو آوردنم، براش همه چیز رو تعریف کردم، گفتم یه بار رفته بودم پشت بوم قایم بشم، افتادم و بعدش خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم بیمارستانم، هفت، نه هشت روز بعد اون رفتیم خونه، آبجی و داداشام. بعد اونا با من دعوا می کردن. می گفتند: تو ما رو بدبخت کردی. نمیدونم چرا؟ وقتی اونا اونجور حرف می زدن مامانم منو با خودش می برد اتاق و یواشکی گریه می کرد. نه خودش از اتاق می اومد بیرون، نه می ذاشت من بیایم هر وقت با بچه ها بازی می کردم همشون می خندیدن، مامان دعواشون می کرد، نمی ذاشت بازی کنم. یه بار تو حیاط خرچنگ کاشتم که درختش گنده بشه مثل درخت همسایمون که پسرش می گفت میمون داده، اما خرچنگ که نداد هیچی خرچنگ خودم هم مرد. فردای همان روز مامان رفت، گفتن اونقدر اذیتش کردی که رفت بعدش هم منو آوردن اینجا گفتن می بریمت پیش مامان اما هر چی گشتم مامانمو پیدا نکردم بعد یکی گفت مامانت رفته آسمون. همه ی اینا را برای مرده تعریف کردم، بَد کاری کردم ؟
- نه عزیزم خوب گفتی
- امروز چرا نرفتی مدرسه ؟
- امروز جمعه اس.
- یعنی چی ، اون زن که همش به من آمپول می زنه می گفت جمعه ها دلم می گیره؟
-    یعنی وقتی آدم دلش بخواد گریه کنه یا اینکه دلش بخواد کسایی که دوست داره را ببینه اما پیشش نباشن دلش کوچک می شه، کوچک کوچک. 
-    اندازه قرص های من؟ منم دلم یه بار اونجوری شد انگار که برنج و ماست خورده بودم بعد دلم کوچیک شد برای مامان، برای تو، و برای داداشا، ولی بیشتر برای مامان دلم کوچیک شد.
    آهسته بلند شدم که بهانه اش شروع شد.
- می خوای بری خونه ؟ منم ببر، اینا منو می زنن، تو رو خدا منو ببر اینا منو می زنن، تو رو خدا منم ببر.
 
    سرم را بر گرداندم حالا فقط سایه اش را می دیدم دستش را گره ی بند کیفم کرد و گریست بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم پرستار را صدا زدم. مدت هاست طنین فریادهای بلندش دلم را اندازه ی قرص هایش کرده.   
                                                      

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال