Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:53 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  731
Print
   
معصومه كريمي
نامه­ای با دو خط

نامه­ای با دو خط
      نامه­ای با دو خط
     معصومه كريمي
 
     سلام، چطوری، خوبی، ننه و آقا خوبن؟ دیروز جعفر اومد هور پیش ما. انگار همه بچه­های محل داریم جمع می­شیم پیش هم. جعفر يه حرفایی می­زد. راست که نمی­گفت؟ هفته پیش هم که باقر اومده بود همین حرفا رو می­زد. می­گفت محل رو گذاشتی رو سرت. می­گفت دو هفته­ست که مدرسه نمی­ری یا دو هفته­ست لب به غذا نزدی. می­گفت ننه رو خون به جیگر کردی از بس گفتی می­خوام برم پیش محسن. به خدا اگه یک کلمه از این حرفا درست باشه من می­دونم و تو. خجالت نمی­کشی بچه؟ خیال کردی این جا هتله؟ هیچ می­دونی این جا چه خبره؟ می­خوام مثل یه مرد باهات حرف بزنم. خدا می­دونه اگه یک کلمه از این حرفا به گوش ننه یا سیمین برسه پوست از سرت می­کنم. ننه فکر می­کنه من الان دزفولم و حتی صدای تیر و تفنگ هم به گوشم نخورده. می­دونی من الان کجا نشستم؟ توی یه قایق درب و داغون وسط رودخونه، لای نیزار. به این جا می­گن هور، این جا فقط تو رو کم داره! یادم نرفته وقتی می­خوای بری مدرسه دو ساعت کفشاتو دستمال می­کشی. خبر داری این جا بعضی وقتا تازانو می­ریم توی گل؟ این جا تا چشم کار می­­کنه نی و نیزار و قورباغه و پشه­ست. تویی که از ترس پشه کوره و سوسک، ننه رو مجبور کردی برات پشه بند بدوزه، می­خوای بیای این جا چیکار؟ زندگی توی آب، خواب توی آب، راه رفتن توی آب. بارون که می­باره مثل ناودون از پاچه شلوارمون و آستین لباسامون آب می­ریزه بیرون. این جا از لحاف قرمز ملافه شده ننه خبری نیست. هر کسی یه پتوی سیاه وکهنه داره که بوی خاک و نمش تا صبح آدمو کلافه می­کنه.
    اگه الآن منو می­دیدی وحشت می­کردی! یه بند انگشت گِل جمع شده زیر موهام، نزدیک به یک ماهه نتونسیتم برم حموم. تکون بخوری  خمپاره­ست که می­ریزه روی سرت. این جا از بس خمپاره 60 می­زنند بچه­ها اسمش رو گذاشتندام الشصت! می­ترسم امروز ـ فردا کچلی هم بگیرم. حسین الان با قایق از کنارم گذشت و گفت «التماس دعا» خیال می­كنه دارم وصیت نامه می­نویسم. لا الا الا الله ...نمی­دونه یه الف بچه واسه آدم دین و ایمون نمی­ذاره. جعفر هم فکر می­کنه نصف شبی زیرنور ماه دوباره یاد سیمین زده به سرم، با صدای بلند داد زد «پدر عشق بسوزه.» ببین چه بلایی سرم آوردی. از دست تو شدم باعث خنده بچه­ها. حسین خدام خداست بیام بفهمم سر کلاس نرفتی. اون وقت من می­دونم و تو، پوست از سرت می­کنم، خیال کردی این جا مهد کودکٍ که می­خوای بیای؟ خیلی وقت­ها حتی نون خالی برای خوردن گیر نمی­یاد. مجبوریم نون خشک کپک زده سق بزنیم و پشت بندشم یه لیوان چایی کمرنگ توی لیوان پلاستیکی قرمز. آخ که دلم لک زده واسه آبگوشت­های پرملاط ننه. دیروز دو تا از بچه­های هم سن وسال تو رو بردند عقب می­دونی چرا؟ چون اسهال استفراغ گرفته بودن، حالشون خیلی خراب بود. خب جنگٍ دیگه شوخی که نیست. به ننه نگی­ها اخلاقش رو که می­دونی اگه بفهمه این جا چه خبره همین الان چادرش رو سرش می­کنه و پا می­شه می­آد اینجا. فقط بهت گفته باشم اگه یه وقت بشنوم ...
     دوباره سلام. بقیه نامه رو دارم از بیمارستان تبریز برات می­نویسم. خانوم پرستار می­گفت وقتی آوردنم بیمارستان این نامه رو این قدر محکم چنگ زده بودم که خیال می­کردند وصیت ناممه. نمی­دونم چی شد. گرم نوشتن نامه بودم که یه خمپاره 60 بی­سر وصدا اومد سراغم. ببخشید اگه کمی خونی و چروک شده. تازه دو روز بود که تو بیمارستان بستری شده بودم که از توی راهرو حس کردم صدای ننه رو شنیدم. داشت گریه می­کرد. فهمیدم که با آقا اومدند تبریزاز ترس چشمامو بستم. خودم رو زدم به خواب. آخه می­دونی که اونا راضی نبودند بیام جنگ. وقتی اومدن توی اتاق ننه بلند بلندزد زیر گریه! آقا جون اومد نزدیک تختم دستای زبرش رو کشید روی صورتم. بغضم گرفته بود چقدر دستای کارگری آقا زبر بود. دلم می­خواست گریه کنم اما نمی­شد. آخه به اصطلاح خواب بودم. مجروح بغل دستیم به ننه گفت:
ـ اشکالی نداره انشاء اله خوب می­شه.
     ننه بغضش ترکید.
ـ از دست این دو تا برادر چی کار بکنم؟! یه پام باید تبریز اشه، یه پام رشت!
     تعجب کرده بودم رشت دیگه برای چی؟ ... ننه گفت :
ـ برادرش هم توی بیمارستان رشت بستریه ...
     پس بالاخره کار خودتو کردی ناقلا! ننه گفت پای رضایت نامه شصت پای جوهریت رو کوبوندی. شنیدم یک هفته تمام لب­هات از تشنگی پوست انداخته بوده. شنیدم زخمی شدی و تک و تنها جا موندی. شنیدم حتی عراقیا بهت تیر خلاصی زدند و جیب­هاتو خالی کردند، اما زنده موندی! ننه می­گفت تو سینه لباست یه گنج بزرگ داشتی. وصیت نامه هم رزمات. می­گفت شب تا صبح سینه خیز اومدی عقب بعدشم دیگه از هوش رفتی. شنیدم وصیت نامه­ها رو صحیح و سالم رسوندی عقب. الهی قربونت برم وقتی ننه این حرفا رو می­زد دیگه طاقت نیاوردم بلند زدم زیر گریه. راستی حسین هر چی فکر می­کنم نمی­دونم. تو کی بزرگ شدی؟ پس چرا من نفهمیدم؟ خوب شد اون نامه رو برات نفرستادم. ماه داره از پنجره بیمارستان می­تابه تو. ننه کنار تختم خوابش برده. الهی بمیرم چقدر زود پیر شده. خانوم پرستار اومده بالای سرم از دستم عصبانیه!
ـ مگه هزار بار بهت نگفتم با اون دست­های ترکش خوردت نباید نامه بنویسی؟!
     کاش تو بیمارستان رشت بودم و دست­های کوچولوت رو می­بوسیدم. اما حیف! آخه ننه می­گفت دو تا دستات رو هم قطع کردند. می­گفت دستات شده بود عین ذغال ... پس پیشونیه بلندت رو می­بوسم. دستام دیگه جون نداره. والا تا صبح باهات حرف داشتم. حسین جان، داداش کوچولو، عزیز دلم، برام دعا کن. دعا کن مثل تو باشم. شب به خیر مرد کوچک!
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال