Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:56 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  595
Print
   
سيد مهرداد موسويان
قمارباز

قمارباز
       قمارباز
     سيد مهرداد موسويان
 
 
دو دل بودم. پيشنهاد علي اعصابم را به هم ريخته بود. هيچ وقت فكر نمي­كردم كه شايد يك روز مجبور شوم يك همچنين انتخابي بكنم.
مطمئن بودم كه علي براي من نمي­ماند. به خاطر همين دو دل شده بودم، وگرنه علي پسر خوبي بود خيلي هم خوب بود. اصلاً هميشه فكر مي­كردم كه با يك همچنين شخصي ازدواج خواهم كرد، اما شرايط الآن فرق مي­كرد، شرايط ويژه بود، شرايط مشكل ساز بود، جنگ بود، جنگ هم كه حلوا خيرات نمي­كنند. مطمئن بودم كه علي دير يا زود شهيد مي­شود، يا شايد هم جانباز شايد هم اسير، و من مي­مانم و تنهايي، حسرت چند ماه زندگي ايده­آل.
علي كه دلش مي­خواهد شهيد شود پس زن گرفتن برا چيش است؟ در هر حال اين چيزها به من مربوط نبود. من بايد انتخاب مي­كردم. اين جماعت براي اعتقاداتشان همه كار عجيبي كرده­اند، علي كه عجيب­تر از رزمنده­ي جنگ احد نبود كه يك شب بعد از عروسيش شهيد شده بود و زنش شده بود بيوه يك شبه اين هم لنگه همان بود. هميشه داستان آن شهيد را كه مي­خواندم، لذت  مي­بردم. اما هيچ وقت فكر نمي­كردم كه يك روز ممكن است شرايطم شبيه شرايط زن آن شهيد، با يك شب زندگي مشترك باشد. حالا يك شب نه ده شب، ده شب نه يك سال، بالاخره كه علي مي­رفت، تازه با اين نور بالايي هم كه اين مي­زد.
 
عجب باران ريزي مي­باريد، صدايش برايم لذت بخش بود، از حساب كتاب خلاصم مي­كرد، بلند شدم و وضو گرفتم. جانماز را باز كردم و نشستم.
اما دودلي باز هم برگشت «اين كه قرار است شهيد بشه، چه فرقي مي­كنه كه من بگم آره يا بگم­نه.»دلم نمي­خواست دل همچين آدم­هايي را بشكنم. راستش مي­ترسيدم تازه اگر به اين مي­گفتم نه.ديگر به ­كي مي­گفتم: بله؟ به كسي كه عين خيالش نه جبهه مي­آمد نه اسلام؟ اين را رد مي­كردم و منتظر كي مي­نشستم؟ پس تكليف اين همه ادعايي كه پيش خودم داشتم چه مي­شد؟
خودم را مجسم كردم در وضعيت چند ماه آينده. با لباس مشكي، يك ايل و طايفه به حماقتم
مي­خنديدند و به ظاهر برايم گريه مي­كردند. مخصوصاً خاله رعنا و بچه­هاش.
خودم را مجسم كردم وقتي كه علي با صورت سوخته با دست قطع شده برگشته بود. نگاه ديگران را چطور تحمل مي­كردم؟ اگر بدون چشم برمي­گشت چي؟
تازه ممكن بود چند ماه آينده پاي كس ديگري هم وسط باشد، يك بچه­ي بي پدر را چطوري مي­شد بزرگ كرد؟
«اين كه نشد زندگي آخه، همش سختي، پس آن زن در صدر اسلام چرا گفت بله؟ واقعاً چرا؟»
مگر من از او چيم كمتره؟ ايمان؟ صبر؟
چرا من نبايد مثل او باشم؟ چرا من صبر نكنم؟ چرا نبايد پيشرفت كنم؟
چند روز پيش علي جلويم نشسته بود و گفته بود: با سيستم تفكر دنيوي و محاسبه­ي سود و زيان مادي، دين طرف مقابل براي همسرش يك حسن هايي داره يك ضررهايي. حسن­هاي يك متدين اينه كه هيچ وقت اگه واقعاً متدين باشه، بي­معرفتي نمي­كنه، خيانت نمي­كنه، گذشت مي كنه، بركت داره، معني داره، افسرده نمي­شه، مضطرب نمي­شه، خوب ايول پس همه بيان زن آدماي متدين بشن. اما صبر كن. نميشي بهت ميگم چرا. چون ضررهاش قابل تأمله.
آدم متدين قمار بازه. همه­ي زندگيش به يه پوف بنده، به يك فرمان به يك نفس مافوق.
فرمان بياد بچه­ت رو سر ببر. ميگه چشم. مگه ابراهيم نكرد؟
فرمان بياد زن و بچه­ات رو ببر تو بيابون برهوت رها كن و برگرد ميگه چشم. مگه ابراهيم نكرد؟
فرمان بياد همه­ي زندگيت رو ول كن با زن و بچه­ات تك و تنها هجرت كن ميگه چشم. مگه اهل مكه نكردند؟
فرمان بياد تازه عروست رو بيوه كن ميگه چشم.
بله همه­ي زندگي مؤمن يه هو ميره به باخت، تازه دايماً به خودش مي­پيچه كه ديدي درست انجام ندادم. ديدي خالص نشد. ديدي ال شد. ديدي بل شد. پس متدين بايد با متدين ازدواج كنه كه طرفش احساس بدبختي نكنه، احساس پوچي نكنه. اگر اين چيزها را از او نشنيده بودم بدون فكر كردن به او جواب مثبت مي­دادم. اما اين حرفها سستم كرد، ترسيدم.
فقط بخاطر چند ماه يا چند سال زندگي مشترك آدم آنقدر بدبختي بايد بكشد؟ مگه ديوانه ست؟
بله كه ديوانه­ست، حالا مگه اونهايي كه زندگي مشتركشان صد سال طول مي­كشيد چقدر لذت بيشتر از زندگي مي­برند؟
پريدم و يك كاغذ از روي ميز برداشتم. منهاش مي­شد نود و نه سال و چند ماه بيشتر زندگي مي­كردند، عشق مي­ورزيدند، بچه­دار مي­شن، به هم كمك مي­كنند.
به به عجب حالي مي­كنند، نود و نه سال.
البته دور و اطرافم هيچ كس نبود كه نود و نه سال زندگي مشترك را تجربه كرده باشد، دقت هم كه مي­كردم مي­ديدم همين سي و چند ساله زهرمار همه­ست. البته تقصير خودشان بود، خدا از زندگي­هاشان حذف بود.
خوب بالاخره چي؟
يك شب زندگي با يك شهيد بهتر بود يا نود و نه سال با يك ...
باز هم آرمان، باز هم آرمان، وقتي كه بچه­ام گفت من بابام رو مي­خوام، من پول تو جيبي  مي­خوام و بعد من شرمنده شدم حاليم ميشه كه يك شب زندگي با شهيد چه مزه­اي مي­ده.
اما يك جاي حرف علي برايم جذاب بود، مي­گفت زندگي مؤمن قماره. قمار خطرناك هست اما لذت­بخش هم هست، از زندگي عادي خوشم نمي­آمد. مي­خواستم مثل كساني كه تازه وارد هستند و اتفاقي راهشان سر ميز قمار باز مي­شود، اما با رقم بالا طوري بازي مي­كنند كه همه فكر مي­كنند طرف آخرشه و حرفه­ايه رفتار كنم. مي­خواستم رقم بالا بزنم و لو اينكه با خنده همه چيزم را ببازم و به همه ثابت كنم كه قمار زدن به سابقه نيست يك جنم خاص مي­خواهد.
به اين فكرهايي كه از سرم گذشت خنديدم، چي را با چي قياس كردم.
استغفرالله گفتم. مثل بچه­ها، عقل تعطيل شده بود، نبايد حماقت مي­كردم، زمانه زمانه­ي جنگ احد نبود، نمي­شد يك شبه بيوه­ي يك شهيد شد و بعد عادي زندگي كرد. اقلا معصومي كه او را دايماً ببينم و ديدنش آرامم كند غايب بود، يعني خودم غايب بودم. شايد با اين انتخاب ... تلفن زنگ زد و من طبق قرار بايد جواب مي­دادم. هنوز تصميم نگرفته بودم.
 
شش ماه بعد كه جسد علي را خودم شناسايي كردم، مطمئن بودم كه آن روز عجب فكرهاي احمقانه­اي مي­كردم.
علي اشتباه مي­كرد زندگي مؤمن قمار نبود، زندگي مؤمن سرمايه­گذاري كوتاه مدت با سود بي­نهايت در يك لحظه بود. شش ماهش مي­شد چقدر؟
انتخاب يك شبه­ي حق، همه­ي زندگي شصت هفتاد ساله­ي يك زن را يك جا معنا كردن بود نه قماري كه يك طرفش باخت هم متصور مي­شد.
روي بدن بي­جان علي، يقين داشتم كه بهترين انتخاب عمرم را همان روز پشت تلفن كرده بودم، حالا بگذار ديگراني كه من را مي­بينند من را باخته بدانند. بگذار ديگراني كه داستانم را    مي­نويسند و مي­خوانند خوشبختيم را باور نكنند.
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال