Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:57 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  621
Print
   
آيت دولتشاه
نقش جنازه نبيه

نقش جنازه نبيه
     نقش جنازه نبيه
آيت دولتشاه
 
حالا سالهاست از آن ماجرا می­گذرد، راستش دیگر نمی­دانم کدام بخش از این خاطرات واقعی و کدام بخشش فکرهايی است که توی این سال­ها به آن اضافه شده­اند، بعضی وقت­ها فکر می­کنم اصلاً هلی کوپتری در کار نبوده و این من بوده­ام که فکر کرده­ام چند روز قبلش چیزی آنجا سقوط کرده است.
آن روز آخر ساعت کاری بود و کم کم آماده می شدیم برای رفتن، یادم هست که اول دود سقوط­ هلی­کوپتر را دیدیم، هلی­کوپتر روی تپه نزدیک کوره سقوط کرده بود و هر چهار سرنشین آن در جا کشته شده بودند. نبیه اول از همه­ آنجا رسید، هوا ابری بود، از دو روز پیشش گهگاهی باریده بود اما آن روز نه، فقط کمی ابر توی آسمان بود. ما توی کوره مشغول بودیم، تازه از کوره پایین آمده بودیم و کم کم مشغول می­شدیم برای دست کشیدن. از چند روز قبلش حالت نبیه عوض شده بود، این را همه فهمیده بودند و آن­ روز، نبیه چشم دوخته بود به تپه بالای کوره، نبیه، صبح زودتر از ما کوره آمده بود. چند روز قبلش هم زودتر از بقیه آمده بود و دیرتر از همه می­رفت. نبیه روز حادثه بارها آنجا را نگاه کرد، درست یادم نیست چیزی هم می­گفت یا نه، فقط می­دانم پریشان بود و این نگرانمان کرده بود. نبیه هیچ وقت این طور نبود، هلی­کوپتر که سقوط کرد اولین کسی که آنجا رسید نبیه بود، صدای انفجار که آمد میلِ بلندِ چلک زنی را از آهک بیرون کشید و بی­معطلی دوید سمت جايی که هلی­کوپتر سقوط کرد، از یک ساعت قبل چند بار هلی­کوپتر را دیده بودیم که توی آسمان ابری می­آمد و می­رفت، تیرچه­های آهنی را می­برد به قله کوه، برای پایگاهی که داشت ساخته می­شد. وقتی می­آمد نبیه ساکت می­شد و گوش تیز می­کرد به صدای هلی­کوپتر، هلی­کوپتر غروب سقوط کرد، کارگرها در حال تمام کردن کار بودند. من هم. چلک کوره تمام شده بود و دیگر کسی سنگ توی نقاله نمی­ریخت، درست یادم است وقتی کارگرها بالا رفتند دیگر کسی نگران کوره نبود.
اولین کارگرها که بالا رفتند چهار جنازه­ را دیدند که توی آهن­پاره­های هلی­کوپتر می­سوختند.
نبیه قبل از همه رسیده بود بالا. بوی تن­های سوخته حال همه را خراب کرد، اما نبیه خیره و ساکت فقط نگاه می­کرد. نبیه حالتی خاص شده بود که تا آن موقع کسی آن طور ندیده بود، شانه­هایش افتاد و بی­حرف از تپه پایین آمد و همان حالت بین کانتینر رخت کن و کوره نشست. کارگرها بی­معطلی سقوط هلی­کوپتر را اطلاع دادند و بعد کم کم همه پایین آمدند. توی کوره همه چیز به هم ریخته بود، همه قاطی کرده بودیم، همه کارگرها غیر از نبیه بالا آوردیم. سنگ شده بود. نبیه از آن روز دیگر نبیه سابق نشد. تا چهار روز بعد که آن اتفاق برای نبیه افتاد دیگر با کسی حرف نزد، جز همان حرفی که درباره مردن خودش گفت و مُرد. نبیه آن روز گفت چند روز دیگر می­میرد و بعد چند روز دیگر که نبیه مُرد کسی باورش نمی­شد که توانسته مرگش را پیش­بینی کند. تا چند روز کوره و تپه شلوغ بود، همان شب جسدهای سوخته داخل هلی­کوپتر پایین برده شد و صبح فردای سقوط، دو هلی­کوپتر ارتش توی دو نوبت آهن­پاره­های هلی­کوپتر را هلی برد کردند پایین. از آن روز توی کوره و کارگرها کرختی عجیبی افتاده بود، روز بعدش کوره تعطیل بود و بعدها فهمیدیم توی این مدت نبیه همش آنجا بوده و روی سقف کوره زل می­زده به تپه­ی رو به رو. همه ما می­دانستیم حال خوشی ندارد، کسی پاپی­اش نمی­شد، نبیه چند روز آخر عجیب عوض شده بود.
روزی که سقف کوره زیر پای نبیه دهان باز کرد هم هوا ابری بود، آن روز باران کمی زده بود و هوا نم­دار بود. نبیه از بعد از ظهر شروع کرده بود به زمزمه شعری محلی با مضمونی عاشقانه، و این آغاز ماجرا بود. کارگرهایی که آخرین لحظه نبیه را دیدند، نبیه را دیده بودند معلق بین زمین و آسمان، سقف کوره با آواری مهیب فرو ریخته بود و نبیه را داخل بلعیده بود. کسی چیزی نشنیده بود حتی یک داد. نبیه توی کوره سقوط کرده بود و افتاده بود توی آهک­های مذاب. انگار چند روز بود که همه منتظر این لحظه بودند. اتفاقی افتاده بود که همه کما بیش انتظار وقوعش را می کشیدیم اما نه به این صورت چند دقیقه قبل از فروریختن سقف کوره چند نفر دیگر از کارگرها با نبیه بالای کوره بودند. هیچ کدامشان نشانی از ترک‌خوردن یا آسیب رسیدن به سقف کوره ندیده بودند و وقتی نبیه فرستاده بودشان پایین هنوز کامل دور نشده بودند که سقف دهان باز کرده بود. این اتفاق­ها عجیب است، می­دانم، آن هم به فاصله­ی چند روز اتفاق افتادنشان، همین باعث شده بود به همه چیز شک کنم، به این که آیا همه­ی اینها واقعاً اتفاق افتاده؟! آیا نبیه می­دانست که چند روز دیگر می­میرد؟! چیزی که توی خاطرم مانده این است که نبیه روز قبل از سقوطش توی کوره به یکی از کارگرها گفته بود که آن بالا، توی جنازه­های سوخته، انگار خودش را دیده که می­سوخته، حتی بازوی کسی را که می­سوخته دیده که نقش شبیه نقش روی بازوی خودش را دارد، بعد بازویش را لخت کرده بود و به کارگر نقش فرشته روی بازویش را نشان داده بود. اینها را چند روز بعد از سرد شدن کوره و دیدن آن نقش عجیب گفته بود.
نبیه که سقوط کرد کسی جرأت نکرد از دیواره کوره بالا برود، حیران و ترس خورده دور کوره حلقه زده بودیم و فقط صدای سرد شدن کوره و آب شدن چیز دیگری را می­شنیدیم. تا سه روز کوره سرد نشد، از اولین دقیقه­ای که نبیه سقوط کرد کوره را خاموش کردیم، کسی نمی­توانست به کوره نزدیک شود، هر چه در توان داشتیم آب روی بدنه و در فلزی چفت شده کوره ریختیم، اما آهک با آب گرم­تر می­شد و خطر انفجار هم بیشتر. همین شد که سه روز بعد توانستیم در آهنی کوره را باز کنیم و با ترس تو برویم. اولین کارگرها که تو رفته بودند چیزی جز نوری که از سقف فرو ریخته­ی کوره تو می­آمد را ندیدند. ما بعداً وارد شدیم. بوی عجیبی توی کوره پیچیده بود، اولین کارگر­ها دوام نیاوردند و بالا آوردند، اما بعد که در کوره کامل باز شد. بو کم شد و دیگر می­شد توی کوره رفت. فانوس را که داخل کوره بردیم چیزی از جنازه­ی نبیه پیدا نکردیم.
اولین فرض­ها بر این بود که نبیه توی آهک های مذاب سقوط کرده و توی آهک مدفون شده، اما وقتی آن نقش را روی دیواره کوره دیدیم همه­ی فرضیات عوض شد. نقش جنازه­ی نبیه روی دیواره­ی آهکی نقش بسته بود. چیزی از آن باقی نمانده بود. یکی از کارگرها توانست انگشتر نقره نبیه را از توی شکاف جای انگشتش ببیند. نبیه سوخته بود و چیزی جز همان انگشتر و لکه­ی زرد رنگ توی حفره از آن باقی نمانده بود. مسئول کمپ که چشمش به نقش جنازه­ی نبیه افتاده بود خاطره­ای تعریف کرده بود از پدرش که دیده همین طور کسی توی کوره سقوط کرده و بین آهک های مذاب کوره تجزیه شده. بعد توضیح داد که بدن از مواد آلی تشکیل شده که توی محیط قلیایی کوره دوام نمی آورد. این تنها چیزی بود که از نبیه باقی مانده بود. کسی دیگر گریه نمی­کرد. همه بهت زده بودیم و سعی می­کردیم آخرین ته مانده بوهای کوره را حس کنیم و ربط بدهیم به مواد آلی ای که توی کوره تجزیه شده. فقط چهار روز بعد از سقوط هلی­کوپتر این اتفاق افتاده بود، حالت­های غریب نبیه باعث شده بود که اینها را ربط بدهیم به پیش گويی­ای که در مورد مردن خودش کرده بود. حرف­های نبیه را و کارگری که نبیه برایش حرف زده بود را درست به یاد   نمی­آوردم، اما همان کارگر بعدها گفت؛ توی کوره شکلی عجیب دیده که بی­شباهت به خالکوبی روی بازوی نبیه نبوده. ابهامات زیادی در مورد این واقعه توی ذهنم هست. گاهی وقتها حس می کنم که همه­ی اینها رویا بوده، کابوسی تلخ که با زندگی روزمره­ام پیوند خورده اند اما حالا گذشته را به خاطر می­آورم، با این همه مدرک موثق در مورد همزمانی واقعه سقوط هلی کوپتر و سقوط نبیه در کوره، نمی­توانم آن را ساخته ذهن سالخورده­ام بدانم. این را یادم هست که نبیه قبل از مرگش عجیب عوض شده بود، یادم هست که چشم می­دوخت به تپه­ای که چند روز بعدش آن اتفاق آنجا افتاد، یادم هست که بالای سر جنازه­های سوخته ایستاده بود و فقط چشم­های وَق زده اش را دوخته بود به آنها، اما بقیه­اش را نمی­دانم، شاید از این به بعدش ساخته ذهنم باشد، اما آن روز من هم مثل بقیه کارگرها تو رفتم و آن نقشِ روی دیوار را دیدم و انگشتری که تنها وسیله تحویلی به خانواده نبیه بود. آن لکه­ي زردِ توی گودال جنازه­ی هر شب جلوی چشمم می­آید و می­گوید من وجود داشتم، نمی­دانم، باز هم باید مرور کنم. شاید بهتر باشد یکی از آن کارگرها را پیدا کنم، آن وقت می­فهمم که رؤیا بوده یا واقعیت.
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال