Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:58 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  688
Print
   
نواف خلف السنجاری
فریاد خاموشی

فریاد خاموشی
     فریاد خاموشی 
    نواف خلف السنجاری
    ترجمه و تدوين: زهرا طهماسبي
 
 
     وقتی که تازه چشمهایم را باز کردم واز خلال فاصله‌ي کوچکی که بین بالش وپتویم بود نگاه‌کردم عنکبوتی را دیدم که در کمین یک پشه‌ي کوچک نشسته بود. لبخندی زدم ویادم آمد که چگونه روزهایی را درکمین یک دخترک محجوبی مقابل در دانشکده می‌نشستم، دخترک گریزپای که دست‌آخر او را به دام انداختم و با او ازدواج کردم.آن روزها زيباترین روزهای زندگی‌ام بود، باهم از در دانشكده‌ خارج می‌شدیم واز آرزوهای‌مان صحبت می‌کردیم، آرزوهايی مثل داشتن باغ نرگس یا خانه‌ي رویائی‌مان که می‌خواستیم در آن زندگی کنیم و کودکان شیرینی که دوست داشتیم زیر آن داشته باشیم.
     در همان دوران دانشجویی به اصرار من خانواده‌ها مارا به عقد هم در آوردند. یادش بخیر وقتی باهم به باغی که پشت دانشکده بود می‌رفتیم وبه زیر سایه‌ي تخته‌سنگ بزرگی که در آنجا قرار داشت می‌نشستیم، من سرم را روی زانوهایش می‌گذاشتم واوبا انگشت‌های ظریفش موهایم را نوازش می‌کرد.
     آن تخته‌سنگ باشکوه واسطوره‌ای اکنون زمین تا آسمان با این صخره‌ي لعنتی که پشت آن پنهان می‌شویم تفاوت دارد. پنهان می‌شویم تا خود را از آتش بی‌رحمانه‌ي دشمن حفظ کنیم و لحظات سنگین و دشواری را می‌گذرانیم که در آن چشمانمان گریان است و ترس و وحشت از چهره‌های‌مان می‌بارد: ترس از اینکه مبادا شلیک‌های پیاپی و بی‌رحم اسلحه‌ي دشمن به یکی از ما برخورد کند.
     بسیاری از اوقات به آن قناسه‌ای که امنیت افراد بی‌گناه را سلب می‌کند فکر می‌کنم بی‌آنکه حتي آنهارا دیده باشد یا بشناسد.
     این جنگ، ما را به وحشیان درنده‌ای تبدیل کرده که همه چیز را می‌دزدند تا بتوانند چند صباحی بیشتر در غل و زنجیر این زندگی باقی بمانند، اما کدام زندگی؟!
     ما لحظه به لحظه که می‌گذرد مرگ را زندگی می‌کنیم و من اکنون درشگفتم که در این شرایط طاقت‌فرسا چگونه میل به غذا داریم وچگونه حاضر به خوردن چیزی هستیم؟
      و این روزها دوستم را به یاد می‌آورم که چگونه نان خشک شده را از بقایای خون گل‌ولایی که روی آن ریخته شده پاک می‌کند و می‌خورد. یادم می‌آید که چقدر نانهای تازه‌ای که پدرم به خانه ‌مي‌آورد طعم دلپذیری داشت. زمانی که کودک بودم تکه‌های داغ شیرینی را که مادرم پخته بود از برادرنم می‌قاپیدم و با شادی تمام می‌خوردم.
    وقتی کیسه کوچکم را از گوش‌ماهی‌ها پرکردم و مثل کسی که گنج گرانبهایی با خود آورده به‌خانه برمی‌گشتم با برادرانم می‌نشستم و صبحانه می‌خوردم و مثل گنجشکهای سبکبال وخوشحال به مدرسه می‌رفتم.
     معلم ادبیات سر درس انشاء با محبت دستی به شانه‌ام می‌زد و برای من نمره بیست می‌گذاشت و می‌گفت تو حتماً وقتی بزرگ شدی یک نویسنده مشهور می‌شوی و من هرگز تصورش را نمی‌کردم که روزی این موهبت الهی سرسخت‌ترین دشمن من خواهد شد و مرا به قعر زندانها می‌اندازد و تلخ‌ترین عذابها را به من بچشاند. آرزوی خودم این بود که روزی پزشک ماهری بشوم و بتوانم مطبی داشته باشم و در آن بیماران را مداوا کنم و از بیماران فقیر هیچ پولی دریافت نکنم اما معلمم می‌گفت تو با این همه استعداد فقط برای شاعری آفریده شده‌ای. کدام تقدیر نا‌بخردی مرا بر این گماشت، که شعر بگویم و قافیه‌ها را پرورش دهم که زمانهای طولانی که به طبیعت عشق مي‌ورزیدم و فضای شعرهایم را از شکوفه‌ها و پروانه‌ها پرمی‌کردم اما وقتی که مامور پلیس سرم دادکشید: تو مردم رو تحریک می‌کنی و افکارشون رو مسموم می‌کنی، فهمیدم هیچ‌یک از آنها هیچ‌وفت به درد من نمی‌خورند، وقتی گفتم: من کسی را تحریک نکرده‌ام، مشت محکمی به سنگینی ضربه‌ي پای فیل بردهانم کوبید که خون از دهان وبینی‌ام جاری شد وبا لگد‌های شیطانی مرا به باد کتک گرفت و درد وذلت من، همه‌ي ظرافتهای شاعرانه را در من کشت وچقدر پست وبی‌ارزش بود آن ده سال عمر من که همچون بهای سرایش یکی از شعر‌هایم پرداخته بودم . خسته از این افکار متکا وپتویم را به کناری انداختم؛ چشم گرداندم ودیگر اثری از عنکبوت وشکار او ندیدم.
     عقربه‌های ساعت دیواری حوالی ساعت 10 را نشان می‌داد. دیوان شعری را که شب گذشته شروع کرده بودم برداشتم، آن را به پایان ببرم.
 
 
      نقد داستان فریاد خاموشي
     زهرا طهماسبی
     درباره عناصر داستان فوق می‌توان گفت نویسنده با استفاده از توصیف یک صحنه‌ي به‌ظاهر ساده وپیش پا افتاده( دیدن شکار عنکبوت) شیوه‌ي آغاز متفاوتی را برای داستان خود برگزیده است تا بدین‌وسیله تصویری از اتفاقات تلخ وشیرین جریان یک زندگي عادی را به دست دهد.
زاویه‌ي دید داستان ، اول شخص بوده که این خود به‌خوبی به ذهن خواننده القا می‌کند که تمام فشار و دردهایی را که شخصیت‌های داستان تحمل مي‌كنند خود نویسنده با تمام وجود لمس کرده و عمری از آنها رنج برده...
     پیرنگ یا همان رابطه عللی و معلولی ونظم منطقی حوادث داستان که طرح كلي داستان را می‌سازد به‌خوبی ذهن خواننده را به جنگ جانكاهي سوق مي‌دهد كه طي ساليان دراز در سرزمينهاي اشغالي روح وجسم وحتی هویت ملی مردم مظلوم فلسطین را لگدمال کرده است.
به‌طوری‌که گویی وقایع به ظاهر ابتدایی داستان که در بستر زندگی عادی جاری‌اند، ناخواسته به متن یک جنگ نا برابر و غاصبانه کشیده می‌شود؛ جنگی که فشار روانی آن امروزه بر ذهن وزبان و ادبیات همه‌ي ملت عربی سنگینی می‌کند. کلیدواژه‌هايی مثل: سنگ،تخته‌سنگ،صخره، خون و گرسنگی، همگی گواه اين مدعاست. عنصرگفت‌وگو در این داستان بسیار کمرنگ به کار رفته و نویسنده بیشتر از شرح وقایع سودجسته. پردازش شخصیت‌ها نیز تماماً سطحی و گذراست. وتنها در خدمت نیل به اغراض داستان است که این خود با ویژگیهای یک داستان کوتاه کاملاً هماهنگ است.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال