Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:59 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  677
Print
   
فاطمه عبدالحمید
مسنجر

مسنجر
      مسنجر
     فاطمه عبدالحمید
     ترجمه:‌ زهرا طهماسبی
 
 
      صفحه­ی این­باکس ایمیل­ام را باز کردم با سیلی از اشک­های بنیان­کن که پلک­هایم را به مبارزه می­طلبیدند؛ پلک­هایی که تا آخرین لحظات در برابر شکست مقاومت می­کنند.
برایش می­نویسم: عشق هدیه­ی گران­بهایی است که ما ارزش آن را درنمی­یابیم مگر این­که روزی از دستش بدهیم درست هم­سنگ زندگی.
      « نسا»! من یک شخص عادی هستم، کسی که بود و نبودش برای تو فرقی نمی­کند...ادامه­ی سخنم را فرومی­خورم و تلاش می­کنم ایمیلی را که کامپیوتر کهنه­ی من آن را در یک لحظه­ی شیطانی پاک کرده بود به یاد بیاورم. یک لحظه­­ی شوم که من تا کنون نتوانسته­ام هیچ توجیهی برای آن پیدا کنم. درست یک­سال قبل در همین لحظات بود، پیش از این­که خواب را بر چشمان خود حرام کنم و بر خلاف عادت همیشگی­ام برای بیدار شدن، چندین و چندبار در یک شب از خواب برخیزم و برای نوشتن آماده شوم با آن­که مطمئن باشم « نسا» پشت اینترنت هست یا نه؟ من با ذهنی سرگردان و آشفته و دستانی غرق در نوشتن، در افکار پریشان و بی­سامان خود غوطه می­خوردم و بی­وقفه و دیوانه­وار می­نوشتم و می­نوشتم؛ نوشتنی بیهوده و بر باد هوا همچون نقش زدن بر روی آب. نوشتن بدون هیچ تکیه­گاهی از کاغذ، نوشتن در پنجره­ای اسرارآمیز در زیر آیکنی به­نام مسنجر. با وجود حرکت شتابان و بی­حاصل دست­هایم، سکوت ملال­آور و آرامش بهت­انگیز شبانگاهی، دریچه­ای بود برای ورود من به دنیای« نسا».
 
       آه نسا!... « نسا» همان­گونه بود که من دوست داشتم، کسی که به او تکیه کنم و از او یاری بخواهم دانشجویی که ده سال از من کوچک­تر بود و در اولین سال پس از دوره­ی راهنمایی او را فرستاده بودند نیوزلند.
       با او در یکی از چت­روم­های اینترنت آشنا شدم ایمیل­هایمان را به هم دادیم و از همان­جا بود که او برای من مثل مادری شد که ده سال از من کوچک­تر بود؛ مثل خواهری دلسوز و یا گویی قبیله و طایفه­ی من بود که آخر هر شب در پناه آن می­گریختم؛ به پای سخنان او می­نشستم تا هر چه می­خواهد بگوید و درد دل کند من نیز از درد و رنج­هایم برای او می­گفتم. او دیگر در همه­ی حالات رفتاری و ناآرامی­های روحی من جای تمام کاستی­های مرا می­گرفت و برای من به یک من معقول و دوست داشتنی تبدیل شده بود. تنش­ها و درگیری­های روانی که همیشه می­ترسیدم از کمالات من در نظر خواهرها و برادرهایم بکاهد؛ آخر هر چه بود من خواهر عاقل و بزرگ­تر آن­ها بودم یا همان­گونه که خودشان می­گفتند؛ مادر کوچکشان، پناهگاه و پشتوانه­ای امن برای همه.
این پرگویی بیش از حد او مرا اسیر خود کرده بود، همه چیز می­گفت از هر دری سخنی، حرف­هایی که نمی­دانم در طول تمام این سال­ها در کدام گوشه از زوایای ناپیدای ذهنم پیدا شده بود.
       خاطرات خنده­دار دور و دراز خود را بر دامن صفحات می­ریختیم و پیش می­آمدیم تا به خاطرات و لحظات شاد فعلی­مان می­رسیدم و یا وقتی که صحبت­هایمان به واگویه­ی درد و رنج­های روزگار می­انجامید، برای هم تصویر صورتک­های گریان می­فرستادیم و وقتی او ارتباط عصرگاهی­مان را به یک قطعه موسیقی دلنشین می­آراست؛ باز همان صورتک­های گریان را تکرار می­کردیم تا در پیشگاه اشک­های حزن­آلود امروزی­مان می­رسیدیم و پیش رویشان سر می­زدیم. من گاه می­گفتم اگر مرا دوست داری دیگر گریه را بس کن او نیز اشک­هایش را پاک می­کرد و آن تصاویر گریان در زیر جامه­ی خط جدیدی که می­نوشت به کلی پنهان می­شدند. آری او با من صادق بود اما من از او صادق­تر بودم. گاهی برای رساندن منظور خود از زبان انگلیسی کمک می­گرفتم و با شجاعت تمام به قول معروف مته به خشخاش می­گذاشتم و همه­ی ریزه­کاری­های دستور زبان انگلیسی را در نوشتن رعایت می­کردم؛ تا این­که یک­بار خندید و گفت هی این­جا محیط مجازی اینترنت است، بی­خیال قواعد زبانی باش مهم این است که منظورت را برسانی. صدایش را برای اولین­بار پس از گذشت دو ماه از هم صحبتی­مان می­شنیدم اما حقیقتش تأثیر خاصی بر من نگذاشت حتی تعجب هم نکردم. چرا که من دیگر به حضور او در نوشته­های فراوان­اش در هر غروب عادت داشتم. آری هر غروب او را کاملاً می­خواندم و می­شنیدم او برای من مثل زندانی بود که خودم با اختیار و اشتیاق کامل به سوی آن می­گریختم.
      او مرا از کتاب­هایم، از نوشتن دل­نوشته­هایم گرفت. مرا از شوهرم گرفت چرا که تمام صحبت­های ما را حضور « نسا» پر کرده بود بی­آن­که شوهرم میلی به آن صحبت­ها داشته باشد. مرا از خانه و زندگی­ام بیگانه کرد، از تنها پسرم. تا جایی که وقتی عجله می­کردم او را « نسا» صدا می­زدم. او مرا به قعر یک حس ناشناخته وگنگ می­برد که سال­های سال چشیدن آن را بیهوده بر خود حرام کرده بودم. من حالا سکوی قطار پرجنب و جوش و شتابان زندگی او بودم آرامشی برای روزهای دانشجویی­اش که پر از دانشجویانی از هر رنگ و سرزمین بود. شنونده­ای برای خاطرات او با استادهایش که حالا دیگر اسم­هایشان را حفظ بودم، با خلق و خوی هر یک آشنا شده بودم، فرم لباس پوشیدن تک تکشان را می­دانستم و می­دانستم هر کدام چه واحدی را تدریس می­کنند.
       او مرا از طریق هدفون کوچکی به چشیدن طعم زمستان­های آن سرزمین سرد برد و به شنیدن صدای باران که من عاشق آن بودم دعوت کرد. من به صدای باران و به آنچه که فکر می­کردم زیباست گوش می­کردم. او مرا با خود به ضیافت یک فنجان چای برد که هنوز به لب­هایش نرسیده سرد شده بود. او حرف می­زد و حرف می­زد و من سرم را بر دست­هایم تکیه می­دادم ودل­نگران غربت یک دختر عربستانی در غربت بودم و او نگران غربت من در شهر و دیار خودم. وقتی سکوت طولانی مرا می­دید می­پرسید امروز چطور بود؟ من هم جواب می­دادم هم زاد غم و رنجی که هیچ ابایی از گفتن آن ندادم بی­هیچ نوآوری و اتفاق تازه­ای، « نسا» عزیزم! و با چهره­ای گرفته لب ورمی­چیدم و آخر کلمه را سست بی­رمق می­کشیدم. با پایان یافتن وقت کار، سخنان بی­پایان او نیز پایان می­گرفت من هم خوددار از هرگونه پرسشی به لحظه لحظه­ی حقیقی یک روز پرهیاهوی او بسنده می­کردم.
      او چون نفس کشیدن هر لحظه با من بود. من می­دانستم که او مانع حرکت و پیشرفت من شده است اما نمی­دانستم آیا روحیات او تعارضی با مطالعه کردن، نوشتن و گوش کردن به موسیقی دارد یا نه؟ ولی این آشنایی ما بی­ثمر نبود و عاقبت به من ثابت کرد که او با وجود این­که دائماً مرا به پرداختن این امور تشویق می­کرد، اما خود با همه­ی مظاهر فرهنگ خودی که در جامعه­ی ما رایج است، مخالف است او خود به تنهایی همه­ی فرهنگ و اندیشه و اعتقادات من شده بود؛ که هر غروب از سرچشمه­ی زلال آن سیراب می­شدم. احساسی از رضایت که نمی­توانستم آن را در چند سطر و چند صفحه خلاصه کنم، احساسی که در نوشتن نمی­گند. این احساس مرا وامی­داشت که فکر کنم با اختیار و اراده­ی خود صفحه­ی مسنجر را باز می­کنم و این من هستم که بر قرارهای ملاقاتمان اشراف دارم. مرا وادار می­کرد که بار سنگین یک شیفتگی عمیق را به دوش بکشم و او نیز یک دوست دست نیافتنی باشد که من همیشه از وصال او ناامید هستم.
      گاهی پیش از این­که به طور جنون آمیزی غرق صحبت شویم و کلمات چون رگبار مسلسل از دهانمان بیرون بریزد؛ هر دو با هم یک کلمه را می­گفتیم و در همان وقت متوجه می­شدیم که ما به شکل اعجاب انگیزی کاملاً یکسان لباس پوشیده­ایم درست یک­رنگ و یک­شکل. و باز در بین صحبت­هایمان بر سر این­که در دیدار فردا، هر یک چه لباسی بپوشیم توافق می­کردیم و به این کار احمقانه و کودکانه­ی خود می­خندیدیم من از او می­پرسیدم فردا چه می­پوشد و او می­پرسید تو چطور و من با بی­میلی پاسخی می­دادم. آن­گاه توافق می­کردیم و با جملاتی رضایتمان را اعلام می­کردیم سپس علی­رغم میل باطنی­مان با دشواری تمام مسنجر را می­بستیم و این پایان دادن اغلب به اصرار من بود تا این­که او را از پرداختن به درس­هایش باز نداشته باشم. ما دو نیروی هم پیمان و هم سو بودیم که برای دور کردن درد و رنج­هایمان هم­راز شده بودیم. من بازتاب اشتیاق او به صحرا و کویر بودم و او مرا به غربت سبز رنگی می­برد که عاشق آن بودم.
       صبح آن روز که درست یک سال و چند روز از آشنایی ما می­گذشت، پس از این­که یک ساعتی را وقت گذاشتیم و از هم جدا شدیم تا من بتوانم قبل از طلوع آفتاب صبحانه­ام را بخورم و با دوازده ساعت اختلافی که در وقت داشتیم، او هم بتواند اندکی پس از ظهر ناهارش را بخورد؛ دوباره پای کامپیوتر نشسته بودیم و پس از دو ساعت مجدداً برای چند دقیقه از کامپیوتر فاصله گرفتیم تا هر یک برای خود یک فنجان قهوه بیاورد. وقتی پای کامپیوتر برگشتم آیکن سبزرنگی که علامت اتصال بود قهوه­ای شده و ارتباط قطع شده بود. تعجبی نکردم چون گاهی ارتباط ضعیف بود و تماس اینترنتی ما برای چند ساعتی یا از جانب من یا او قطع می­شد اما اغلب من بعداً ایمیلی را که او گذاشته بود می­دیدم که بر این قطع شدن­های مکرر لعنت فرستاده بود اما این بار به خلاف عادت همیشه­مان حتی یک ایمیل و پیغام هم تا ظهر روز بعد از او به دستم نرسید و حتی همان آیکن قهوه­ای رنگ و آزاردهنده­ی قطع تماس را نیز نیافتم. از اینکه نکند در ایمیل و مسنجر من نفوذ شده باشد یا این­که هک شده باشم حسابی ترسیده بودم و یا این­که به دلیلی نامعلوم تنها لینک مربوط به او از میان آن همه لینک پاک شده باشد. شاید تنها کاری که او باید می­کرد این بود که یک ایمیل بزند و تغییر آدرس چت خود را برایم بفرستد اما این اتفاق هرگز نیفتاد در میان همه­ی ایمیل­های رسیده­ام به دنبال نامه­ای از او گشتم، نامه­ای از کسی که شیفته­ی او بودم و مدت­ها برایش گریستم اما هیچ خبری از او نشد. عجیب است چه ویروسی یا کدام هکری توانسته است نزدیک­ترین فرد به درون تو را این­چنین بیابد و در آدرس او نفوذ کند و لینک او را پاک کند و از تو دورش کند؟ اما با تمام این اوصاف باز هم منتظر او ماندم. او هم شماره­ی تلفن و هم ایمیل مرا داشت و این معقول نبود که همه­ی این­ها در همان یک لحظه از ایمیل او پاک شده باشد. نه تنها در آن غروب بلکه در غروب روزهای متوالی دیگر و در هفته­ها و ماه­های بعد نیز منتظر او ماندم اما دیگر آیکن مربوط به او هرگز بر صفحه ظاهر نشد. افکار پریشان بی­شماری به ذهنم می­رسید، آیا دست نژاد پرستان به او رسیده بود؟ یا حافظه­اش را در یک لحظه از دست داده بود.
       وقتی که داشت ناهارش را آماده می­کرد. من شماره­ی تلفن او را در نیوزلند نداشتم و هرگز تماس بین المللی برقرار نکرده بودم اما یادم هست که شماره تلفن او را در عربستان ثبت کرده بودم. آری آن را در دستگاه کامپیوتر خود خیلی سریع سیو کرده بودم برای این­که از اتلاف وقت در جستجوی قلم و کاغذ جلوگیری کنم، اما تا این لحظه هیچ اثری از آن پیدا نکرده بودم. اگرچه اکنون پس از گذشت یک­سال به شماره تلفن او در یکی از پرونده­های دانشگاهی­اش دست یافتم؛ پرونده­ای که روی آن قفل بسیار دشواری گذاشته شده و تا پنج سال آینده نیز کسی نمی­تواند به محتویات آن دست پیدا کند مگر این­که خود او با اجازه­ی خودش و با هماهنگی با دانشگاه پرونده را بگشاید.
      از آن روز تا کنون آنچه بیش از همه، حتی بیش از خیانتی که « نسا» در صداقت و رفاقت ما با غیبت طولانی و مبهم خود کرد و خشم مرا برمی­انگیزد، اصرار همسرم است بر این­که من دیگر هرگز از « نسا» برای او حرفی نزنم. او معتقد است که شب نخوابی­های پیاپی در روزها و هفته­ها و ماه­های بعد از جدایی « نسا» از من همچون عادت همیشگی من شده است در حالی که من تمام شب­های سال گذشته را خوابی منظم و آرام داشتم. از سر شب تا صبح زود. اما پس از« نسا» ...
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال