Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  13:06 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  679
Print
   
محمد سوري
نامه­اي به جبهه (خاطره)

نامه­اي به جبهه (خاطره)
نامه­اي به جبهه (خاطره)
محمد سوري
 
سال 1363 بود اون موقع 6 سال داشتم، مادرم كلوچه ­ي زيادي پخته بود تا به رزمنده ­هاي جنگ هديه كند. قرار بود فردا مادرم منو هم با خودش ببرد شهر تا كلوچه ­ها رو به مسجد سرداب ببريم تا از اونجا اونارو ببرند جبهه. اون شب فكري به سرم زد يه كاغذ آوردم و يه نامه نوشتم. البته اون موقع كلاس اول بودم و خوب بلد نبودم نامه بنويسم واسه همين از برادر بزرگم كمك گرفتم توي نامه نوشتم اگر مي­ شه برام چند تا پوكه ­ي فشنگ بفرستيد، نامه رو توي كلوچه­ ها گذاشتم فردا با مادرم رفتم شهر و كلوچه ­ها را به مسجد سرداب برديم خيلي شلوغ پلوغ بود مسجد پر بود از زن و بچه ­هايي كه اومده بودند هديه­ها شونو براي رزمنده­ ها بفرستند، خلاصه كلوچه ­ها رو تحويل دادم و اومديم چند وقتي مي­ گذشت كه خبري نشد، ولي من منتظر بودم، كه جواب نامم برسد، تا اينكه يه روز پستچي در خونه رو زد، يه بسته به من تحويل داد وقتي بازش كردم ديدم يه زيرسيگاري خوشگل از پوكه­ي فشنگ برام فرستادن. نامه از جبهه­ي مهران اومده بود از طرف رزمنده­اي به نام علي­اصغر جهانيان كه بعداً فهميدم تو همون جبهه در راه خدا شهيد شد من هنوز نامه و هديه­اش رو دارم.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال