Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  13:08 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۵
تعداد بازدید  :  855
Print
   
فرهاد نوروزي
نقاشي براي آقا معلم (خاطره)

نقاشي براي آقا معلم (خاطره)
 
     نقاشي براي آقا معلم (خاطره)
     فرهاد نوروزي
 
 
خاطره ­اي از اولين شهيد شهر بهار، معلم شهيد محسن حسني
 
هر روز صبح با صداي مادر از خواب بيدار مي ­شدم. اوايل تا خود كلاس همراهم مي ­اومد. چند دقيقه ­اي كنارم مي ­نشست و بعد با كلي سفارش و قربون صدقه رفتن و خيلي حرف­ها كه مادرا عادت داشتن به بچه­هاي كلاس اوليشون بگن، با خانم ­هاي ديگه از مدرسه بيرون مي­رفتند.
حالا ما مي­ مونديم و يه كلاس پر از بچه ­هاي هم سن و سال كه خيلي زود به هم عادت كرديم. اوني كه پيش من بود و با هم رو يه نيمكت مي­ نشستيم، مصطفي پسر احمدآقا كفاش بود با اينكه دو كوچه بالاتر از ما خونه داشتن، اما مدرسه باعث شده بود كه با هم بيشتر دوست بشيم. اون روزها هميشه بعد از ورجه وورجه كردن و سركله هم پريدنهاي ما آقاي حسني مي ­اومد سركلاس. اولش بلد نبوديم برپا بشيم. همينطور نشسته بوديم روي نيمكت­هاي چوبي كه آقاي حسني اومد كلاس و با چشم­هاي درشتش يكي يكي ما رو ورانداز كرد و قبل از اينكه بخواد شروع به درس دادن بكنه به همه ما گفت: «سلام بچه ­ها! به مدرسه خوش اومديد.» بعد هم بدون اينكه منتظر جواب ما بمونه شروع كرد از اول كلاس يكي يكي اسم بچه­ها رو پرسيدن. به من كه رسيد، يه مكثي كرد و گفت: «آقا پسر خودت رو به بچه­ها معرفي كن.» كمي ترسيده بودم. اما به هر جون كندني بود پا شدم و من من كنان گفتم: «فرهاد نوروزي آقا، هفت ساله» و بعد هم بدون اينكه منتظر چيزي يا حرفي از آقا معلم باشم، نشستم.
آقاي حسني رو مي­شناختم. راستش تا مادرم فهميد كه آقاي حسني معلممونه، شروع كرد به تعريف كه اين محسن­آقا پسر همون حاج­ اكبر آقاست كه تو محله سرشناسه و بعد گفت كه محسن آقا جزو اولين كساني هستن كه رفتن تو بسيج ثبت نام كردن و تا دلتون بخواد از آقاي حسني تعريف كرد.
روزها پشت سر هم مي­گذشت و من هم ياد گرفته بودم كه تنهايي برم مدرسه و برگردم. بعدازظهرها هم تندي مشقهامو مي­نوشتم و مي­پريدم كوچه دنبال بازي كردن و از اين جور كارها.
عكس تانك رو كه كشيدم به مادرم نشونش دادم و گفتم: مي­خوام ببرم نشون آقاي حسني بدم. گفته اگه كسي بتونه نقاشي جنگ رو بكشه و بياره بهش بيست مي­دم.
اون روز آقاي حسني نيومد سركلاس. آقا ناظم گفت: «آقاي حسني رفته جبهه، شما امروز برين خونه­ تا فردا يه معلم ديگه براتون بياد.»
خونه كه رسيدم دفتر نقاشي رو گذاشتم تو كمد تا وقتي آقاي حسني برگشت، ببرم نشونش بدم تا بهم نمره بيست بده.
...
تا رسيدم مدرسه بچه­ها تو حياط جمع شده بودن. سر صف كلاسهامون كه وايساديم، آقا ناظم گفت: «بچه­ها مدرسه امروز تعطيله. آقاي حسني رو امروز قراره از جبهه بيارن. برين خونه با پدر و مادرتون بياين استقبال آقاي حسني.»
تو راه برگشتن، عكس آقاي حسني رو ديدم كه پشت شيشه يه ماشين چسبونده بودن. وقتي رسيدم خونه، مادرم داشت گريه مي­كرد. تا منو ديد، هاي هاي گريه­اش بلند شد. چيزي از گريه­اش نفهميدم. مي­خواستم بهش بگم كه عكس آقاي حسني رو ديدم اما قبل از اينكه بخوام حرفي بزنم، گفت كه مادرجون آماده شو بريم استقبال آقاي حسني. عين برق پريدم سر كمد و دفتر نقاشيمو برداشتم. مادر چادر سياهش رو انداخت رو سرش و راه افتاديم.
خيلي خوشحال بودم كه آقاي حسني بالاخره بر مي­گرده و نقاشي منو مي­بينه.
جمعيت زيادي اومده بودن. مصطفي هم با احمدآقا كفاش ـ باباش ـ اون ور خيابون وايساده بودن. تا منو ديد، اومد پيشم و گفت: فرهاد دفتر تو چرا آوردي؟ گفتم: مي­خوام نقاشيمو نشون آقاي حسني بدم. هيچي نگفت. داشت بر مي­گشت پيش باباش كه بلند بلند گفت: بابام ميگه آقاي حسني شهيد شده. ديگه نمي­تونه بياد مدرسه معلممون بشه.
صداي صلوات مردم كه بلند شد، مادرم گريه مي­كرد. از پشت چادر سياهش هيچ جا رو نمي­ديدم. فقط جمعيت بود كه من و مادرم رو هل مي­داد جلو.
خيلي وايساديم تا خلوت شد. كنار قبر آقاي حسني كه رسيدم، مادرم گفت: بيا با اين مداد قرمز روي نقاشيت بنويس: «معلم عزيزم راهت ادامه دارد.» نوشتم و برگه نقاشي رو كندم كه بذارمش روي قبر آقاي حسني.
اما باد برگه­ي نقاشيمو با خودش برد.
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال