Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:29 عصر ۱۳۹۰/۱/۱۶
تعداد بازدید  :  768
Print
   
شعر آیینی 283 تا 287
شعر آیینی 283 تا 287

شعر آیینی 283 تا 287
 
  شماره : 283
  حسن عليپور
همچون غريبه با من دلخسته تا مكن
طفلان خواهرت ز سر خويش وامكن
يكباره مي‌شود كه فداي غمت شوند ...
حالا كه وقتش آمده چون و چرا مكن
در رويشان نشان شهادت مگر نبود
محرومشان ز لذت فيض لقا مكن
دو نوجوان زينب و اين قتلگاه تو
بي‌بهره‌ام ز قافله‌ي كربلا مكن
راضي مشو كه شاهد سيلي زدن شوند
با غم سهيم‌شان چو دل مجتبي مكن
يك عمر بوده‌ام همه جا در كنار تو
سهم مرا ز سفره‌ي سرخت جدا مكن
يك بار كار من به تو افتاد يا اخا ...
رد قسم به عصمت خيرالنسا مكن
 
 
 
 
  شماره : 284
   حامد اهور
غروب چشم تو مي‌سوزد آسمان دلم
ببين تلاطم درياي بي‌امان دلم
سكوت را بشكن! اي اجازه‌ي قاسم
تو را به خاك بردار، تو را به جان دلم
كريم زاده‌ام و مثل او دلم درياست
و ليك تنگ شده بحر بيكران دلم
نزول كن به دلم سوره‌ي و ما ادراك
كه با تو قدر بگيرد صحيفه خوان دلم
به عشق عشق تو، مادر مرا به شير سپرد
كنون به چشم ببين شرزه‌ي دمان دلم
كشاكشي‌ست ميان من و دلم آقا
بيا مروت خود را بده نشان دلم
اگرچه تشنه‌ام اما به آب حاجت نيست
شد آب از غم تو آتش ميان دلم
به خُود و زين و ركاب و زره نيازي نيست
كه خفته غيرت حيدر در آشيان دلم
هنوز شور و احلي من العسل دارم
فقط تويي كه بفمد عمو زبان دلم
هنوز دل نگرانم براي غربت تو
نشسته تير دعا در دل كمان دلم
تمام همت من اقتدا به حضرت توست
تويي اميد حرم صاحب الزمان دلم
 
 
   شماره : 285
   مجتبي شكريان
تشنه مي‌داند آب يعني چه!؟
لب دريا سراب يعني چه!؟
بر لبان ترك ترك خورده
تابش آفتاب يعني چه
از براي گلوي نازك او
تير دشمن ...! شتاب يعني چه؟
غنچه بر دست باغبان، پرپر
فوران گلاب يعني چه
با همان خون سرخ شش ماهه
مي‌كند مو خضاب يعني چه!
در خيمه، سؤال يك مادر
پدري بي‌جواب يعني چه
حضرت فاطمه خبر دارد
گريه‌هاي رباب يعني چه!
 
 
 
 
 
  شماره : 286
   محسن كريمي
و خدا خواست در اين قصه تو بي سر باشي
سال­ها بگذرد و قند مكرر باشي
راوي قصه چنين گفت كه حالا بايد
بر سر نيزه رَوي از همگان سر باشي
تا شود قصه­ی تو ورد زمين؛ بايد كه
تن به پرواز سپاري و كبوتر باشي
داستان عشقي و خونين­تر آن، گيراتر
بهتر آن است ته قصه تو پرپر باشي
يا نه خورشيد شوي، ماه بيايد ياريت
چه قشنگ است که با ماه برادر باشي
استعاره است كبوتر شدن و خورشيدت
به يقين از همه آفاق جهان سر باشي

 
 
 
   شماره : 287
    سورنا جوکار
دوباره فصل غربت اين ايل مي‌شود
بي‌تو سفر به قافله تحميل مي‌شود
مي‌خواهم از نهايت غم درد دل كنم
وقتي امام قوم تو قابيل مي‌شود
ديگر صداي صوت اذان دلپذير نيست
هر مسجدي به بتكده تبديل مي‌شود
غرق خجالتم به خدا، جبر زندگي‌ست
گاهي كتاب دين من انجيل مي‌شود
آقا بيا و داخل هفته ظهور كن
چون ذات جمعه است كه تعطيل مي‌شود
 
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال