Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  23:19 عصر ۱۳۸۹/۱۱/۱۷
تعداد بازدید  :  1187
Print
   
عارف قزوینی، از قلعه ی کاظم سلطان تا آرامگاه بوعلی

عارف قزوینی در تاریخ ادب ایران به نام شاعر ملی شناخته شده است. او از معدود بزرگان دوره ی مشروطیت است که به چندین هنر آراسته بود. شاعری توانا، آگاه به دستگاه¬های موسیقی ایران، تصنیف پردازی نوآورو صاحب صدایی خوش، رسا و منحصر به فرد. در تهیه روزنامه ای هم صاحب قلم بود.
شماره : 5
عارف قزوینی، از قلعه ی کاظم سلطان تا آرامگاه بوعلی
علی جهان پور
 
عارف قزوینی در تاریخ ادب ایران به نام شاعر ملی شناخته شده است. او از معدود بزرگان دوره ی مشروطیت است که به چندین هنر آراسته بود. شاعری توانا، آگاه به دستگاه­های موسیقی ایران، تصنیف پردازی نوآورو صاحب صدایی خوش، رسا و منحصر به فرد. در تهیه روزنامه ای هم صاحب قلم بود.
خود عارف می گوید:«اسمم ابوالقاسم،تولدم قزوین، پدرم ملا هادی وکیل، می توانم بگویم نطفه من به بدبختی بسته شده است».
 زندگی عارف کلاً به دو مقطع تقریبا ًمتفاوت تقسیم می شود. قسمت اول زندگی او روزگاری است که در خاندان­های اشراف اطراف قاجاریان گذشت و قسمت دوم زندگیش هنگامی است که از گذرانیدن در خاندان شازده ها بیزار می شود و به صف انقلابیون مشروطه می پیوندد آنگاه هنرش در راه خلق خدا قرار می گیرد و عارف جاودانه می گردد.
                                                           *    *    *
در اردیبهشت ماه 1382 فرصتی پیش آمد تا همراه دکتر اذکایی در یک برنامه دوستانه با «مهندس امیر محمود بدیع»1 در همدان ملاقاتی دوستانه داشته باشم ....
من که پیوسته به دنبال فردی بودم که با زندگی عارف قزوینی در همدان آشنایی داشته باشد تا برای برخی پرسش ها که بی جواب بودند پاسخ بگیرم آن روز، وقت را مغتنم دانستم. در باغ دکتر بدیع الحکما در کنار جاده همدان به دره مراد بیک، از«مهندس بدیع» پرسیدم:«چرا عارف به همدان آمد ؟ واگر آنچه از زندگی عارف قزوینی در همدان، یعنی در هشت سال آخر عمرش دیده اید و شاهد بوده اید تعریف نمایید، سپاسگزار می شوم.
«مهندس امیر محمود بدیع»که در سنین کهولت بود نگاهی به اطراف و درختان انداخت و گفت : من و این باغ وآن ساختمان قدیمی که هنوز سر پاست خاطرات زیادی از عارف قزوینی داریم. این که چرا عارف به همدان آمد؟ باید یگویم عارف را کسی تبعید نکرد بلکه خود عارف خودش را تبعید نمود. معتقد بود باید از تهران رفته و از دید رس سردار سپه دور شود و به کارهای علمی ادبی خود بپردازد. شاید سال 1305 بود او به بهانه دیدن مرحوم کلنل «اسماعیل خان بهادر» دوست نزدیک زنده یاد کلنل محمد تقی خان پسیان به همدان آمد چند روز بعد همراه گروهی به دره مراد بیک رفت چند شبی در آن روستا ماند. طبیعت دره مرادبیک، از دره های معروف الوند به نام «چشمه فرشته»، عارف را جذب و شیفته خود کرد. از بخت بد عارف به بیماری مالاریا مبتلا گردید و پدرم با تلاش و زحمات بسیار زیاد موفق شد بیماری او را درمان نماید و تقریباًحالش خوب شد.
عارف، هوس کردستان کرد. از کردستان چه می خواست کسی نمی دانست. به کسی هم هدفش را نگفت حتی در نوشته هایش هم چیزی ننوشته است. مسافرت او با مخالفت شدید «احمد خان امیر لشگر» که فرمانده ی نظامی در همدان بود روبرو گردید.
زیرا فرمانده ی نظامی می ترسید عارف در کردستان با «سیمیتقو» فرمانده اکراد وارد همکاری گردد. عارف به این مخالفت توجه ننمود و به طرف سنندج حرکت کرد. در این مورد عارف می نویسد: «احمد خان امیر لشگر سوءظن پیدا کرده بود، از رفتن من به طرف کردستان، اصرار داشت به اینکه مرا در همدان نگه داشته، نگذارد حرکت کنم. از کوتاه نظری که داشت تصور می کرد من در کردستان با «اسماعیل آقا سیمیتقو» بند و بست کنم. ولی من در یک مجلس به او فهماندم؛ من یک نفر ایرانی وطن پرست و از جان و دل به ملت و مملکت خود علاقمندم».2
عارف قزوینی، با کمک دوستان همدانی، که به او بسیار علاقمند بودند، امکانات سفر را فراهم نمود و راهی کردستان گردید. همانطور که خودش اشاره دارد. در خارج از سنندج در نزدیکی روستایی کوچک چادر زد و تصمیم گرفت مدتی در همانجا ساکن شود. بیشترین وقت عارف در این ماندگاری، صرف نوشتن خاطرات زندگی گذشته اش بوده است.
در این فاصله زمانی از «ملک الشعرا بهار» نامه ای به دستش رسید. این نامه هنگامی به عارف رسید که عارف سخت بیمار بود و در تب می سوخت. از قرار معلوم همان بیماری مالاریا که در دره مرادبیک همدان در بدنش رخنه کرده بود مجددا ًعود نموده بود. در همان حالت بیماری جوابی برای«بهار»نوشته:
«ملک جانم(منظور ملک الشعرا بهار است) قربانت شوم. انصاف خواهید داد که اوقات عمرم به تلخی گذشته است وبدانید کاغذ شما در تلخ ترین ساعات زندگی و سخت ترین دقایق بدبختی زیارت گردید. برای نبودن دکتر صحیح خواستم به همدان مراجعت کنم ولی از ضعف، قدرت حرکت نمانده. ناچار شدم یک نفر طبیب یهودی بخواهم. امروز 12 روز است آمده است. حالم رو به بهبودی است.3
عارف قزوینی از همانجا به «بروگرد(بروجرد)»می رود. در کردستان برخی شایعه های بسیار زشت از طرف بدخواهان درباره عارف شنیده می شود.4 و عارف صلاح می داند کردستان را ترک نماید. متأسفانه همان شایعه، سبب می شود در بروجرد هم نماند. ناچار به اراک می رود. این مسافرت های کوتاه و ناسازگار با زندگی جسمی و روحی، عارف را روز به روز ضعیف تر و ناتوان تر نموده بود.
عارف، 8 سال آخر عمرش دست به گریبان بیماری، دربه دری و یک تبعید ناخواسته بود. زیرا در این مسافرت های مخالفِ دلخواهِ او باید برخی دست­ها در کار بوده باشد تا عارف نتواند در یک جا ساکن بماند و پیوسته دور از استراحت و آرامش باشد.
«مهندس امیر محمود بدیع» در ادامه سخنانش گفت: «در اراک، مجدداً بیماری عارف عود نمود. بنا به درخواست پدرم دکتر «بدیع» عارف در سال1308 به همدان برگشت و تا آخر عمر، با حالتی مریض، توانست 4 سال دوام بیاورد. ناگفته نماند؛ دربار قاجار ماهیانه مبلغی برای عارف تعیین کرده بود که پس از روی کار آمدن «پهلوی»آن مبلغ همچنان تا آخر عمر عارف ادامه داشت و به او پرداخت می گردید. حضور عارف در همدان نعمت بزرگی از نظر تعالی فرهنگ، ادب و هنر بود. بسیار بودند مردان و زنان بزرگی که گاهی به بهانه ملاقات و دیدار عارف به همدان می آمدند و هراز گاهی، برنامه هنری ویژه­ای به صورت خصوصی یا عمومی، با اهل هنر برگزار می گردید. از جمله افرادی که در قلعه «کاظم سلطان» از عارف دیدن نمودند بزرگانی چون محمد علی جمال زاده، وحید دستگیردی ، مرتضی خان نی داود و طالع همدانی بودند. از بزرگان کشورهای دیگر باید از «رابین درانات تاگور» هندی در هنگام برگشت از سفر اروپا و دینشاه، موبد بزرگ زردشتیان هندوستان به همراه گروه­های چند نفری نام برد که از عارفِ بزرگ، دیدن نمودند. مهندس امیر محمود بدیع لحظه ای سکوت کرد و گفت:«خوب است داخل ساختمان برویم تا خاطره ای از عارف در همان اتاق که از او دارم برایتان بگویم».
هوای عصر هنگام اردیبهشت ماه همدان در دامنه الوند سر به فلک کشیده و غرق در گل­های وحشی، هم خیال انگیز بود، هم روح پرور. ساختمان باغ حکایت از یک بنای قدیمی صد ساله داشت. در راهروی باریک، 4 اتاق روبروی هم بودند. مهندس بدیع درِ تک لنگه ایِ یکی از اتاق­ها را روی لولا چرخانید. وارد اتاقی شدیم که تنها چند صندلی زهوار در رفته در آن بود. مهندس بدیع گفت: روزی اهل خانواده ام، پدرم، برادرم و دیگران روی همین صندلی ها نشسته بودیم. عارف از بیماری سرطان که گریبان گیر حلقش شده بود رنج می برد. چمباتمه کنار در نشست و تکیه به در زد. در حالیکه از سیگار دست پیچش، دود غلیظی به سوی سقف اتاق کشیده می شد و او بی اعتنا، به کشیده شدن دود نگاه دوخته بود مرتضی خان نی داود روی صندلی، تارش را کوک می کرد. همه منتظر بودیم تا صدای عارف را بشنویم.
صدای ساز نی داود بر خاست. پس از مقدمه وارد آهنگ یکی از تصنیف های عارف گردید. عارف خداوند صوت و صدای و موسیقی آواز ایرانی، آن روز با ناله ای درد انگیز به صدا در آمد. نفسش تنگ بود و حنجره اش در چنگال اختاپوس سرطان فشرده بود ... متوجه شدم همه با اندوه اشک می ریزند و قطرات اشکِ «نی داود»، یکی یکی بر روی کاسه تارش می چکید. و با قدرت به سیم های تار مضراب می زد. همین که عارف خواند: «بی اشک اگر شب را سحر کردی – نکردی» بغض ها ترکید و همه با هق هق گریه، ناله عارف و ساز نی داود را دنبال نمودیم».4
  بی شک، هنر تصنیف سازی عارف قزوینی در فرهنگ و ادب ایران از جایگاه ویژه ای بر خوردار است موسیقی ایرانی همیشه با شعر و سخن موزون همراه بوده است. به عبارت دیگر سخن موزون و صدای یک ساز یا سازها در یک آهنگ و هارمونی پیش بینی شده معنای کاملی از موسیقی و هنر موسیقی را بیان می نماید و از آن جایی که عارف از موسیقی اطلاعاتی داشت،از جهتی شاعری با احساس و مسلط به اوزان و بحور بود بهتر از هر کس می توانست کلمات و واژه ها را در پرده و ریتم های موسیقی، آنچنان به هم نزدیک و هم سو نماید که به هر گوشی خوشنوا و خوشایند باشد. بر این مجموعه باید صدا و صوت خدادای عارف را افزود.
تصنیف را نباید با ترانه و سرود اشتباه گرفت. هر یک از این سه سخن موزون که همراه با نوای موسیقی (ساز) ارایه می شود، تعریف خاص خود را دارد.
در تعریف تصنیف آمده: «تصنیف یک قطعه بی کلام است که توسط موسیقی دان ساخته می شود. با اینکه در کلام تصنیف از قافیه استفاده می شود. اما در قید آن نمی ماند و بیشتر تابع وزن بوده و بیشتر به هماهنگی کلمات و پستی و بلندی نوای موسیقی توجه دارد ... نوع بسیار عالی تصنیف آن است که موسیقی دان خود شاعر باشد... مانند عارف قزوینی و علی اکبر شیدا.5
عارف قزوینی در کار تصنیف بیش از هر کس موفق بوده. توضیح این که؛ تا پیش از عارف موسیقی ایرانی همراه با آواز و تصنیف، تنها در محافل اشراف و شاهزادگان اجرا می شد مردم عادی جامعه از آن برخوردار نبودند. در زمان عارف کم وبیش این هنر در برخی از خانواده های غیر اشرافی جامعه هم چهره نمود. اما عارف قزوینی به درهم شکستن این انحصار این هنر پرداخت. گرچه دیدیم در اوایل، عارف نیز در تار وپود شاهزاده ها و شاهزاده خانم­های قاجار درگیر شد اما چون از دل جامعه برخاسته بود در هر فرصتی که پیش می آمد هنرش را در قزوین و سایر شهرستان­ها در اختیار عامه مردم می گذاشت. یکی دیگر از کارهای بزرگی که عارف در تصنیف و موسیقی ایرانی پی افکند تصنیف های «ملی و وطنی» بود حتی خود او بر این حرکت بسیار بزرگ وماندگارآگاه است. سخن و آهنگ موسیقی در تصنیف های عارف بسیار روان ،روشن و استوارند. شنونده ی تصنیف های عارف از هر گروه و دسته جامعه، برداشتی یکسان و یکنواخت دارند. تصنیف های عارف در راستای تصنیف سازی، تصنیف های «ملی و وطنی»اوست. به راستی او در این زمینه نه تنها قدم های نخستین را برداشت. بلکه قدم­ هایش بسیار محکم و استوار است. امروز که حدود یک قرن از تصنیف های عارف، چون «از خون جوانان وطن لاله دمیده» می گذرد و ده­ها تصنیف ملی ساخته و پرداخته شده اند. اما سخن عارف، موسیقی و آهنگ عارف و کلام صادقانه عارف هنوز حرف اول را می زند. جالب توجه این که عارف به کاری که انجام داده آگاهی کامل دارد و با اطمینان و صراحت تمام می گوید: «اگر من خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم همین بس، که تصنیف وطنی ساخته ام، وقتی که ایرانی از ده هزار نفر، یکی نمی دانست وطن یعنی چه؟! تنها تصور می کرد وطن، شهر یا دهی است که انسان ها در آن جا زاییده شده باشند. چنانکه اگرمثلاً یک کرمانی به اصفهان می رفت و در آن جا بر وی خوش نمی گذشت، با کمال دلتنگی می خواند (نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم – الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم )... شکر خدا، بعد از مشروطه معنی وطن فهمیده شد !همه شهرها، وطن های مقدس امروزند که سنگ آن را در روزنامه ها و کوچه ها و بازارها به سینه می زنند». 6
اشاره گردید: حضور عارف قزوینی در همدان چند حسن داشت. نخست این که مردم همدان او را چون یک همشهری پذیرفته بودند و هرگز او را تنها نگذاشته و به حال خود رهایش نمی کردند. تمام امکانات زندگی او را فراهم کرده بودند. مرحوم دکتر بدیع الحکما عاشقانه در خدمت و اتاق­ های قلعه کاظم سلطان در اختیار عارف بود. گرچه او تنها به یک فضا بسنده می کرد تا بتواند از میهمانان و ملاقات کنندگان، پذیرایی کند گاهی اتفاق می افتاد گروه­ های چند نفری از صاحبان ذوق، موسیقی، شعر و ادب به دیدار او بیایند و دوستان همدانی عارف همه نوع امکانات پذیرایی را فراهم نمایند.
یکی از اثرات هنری و بسیار موثر عارف قزوینی در همدان را باید آشنایی عارف با جوانی 17 یا 18 ساله همدانی دانست به نام «عبدالله طالع همدانی»که بعد ها خود او عارفی به شمار می آمد زیرا عبدالله طالع همدانی مانند عارف صدا و صوتی خوش داشت، تصنیف می ساخت، از قریحه ی شاعری برخوردار بود و به موسیقی ایرانی و اروپایی آشنایی داشت. ساز اصلی او ویولن بود و پس از راه اندازی و افتتاح رادیو تهران بیش از ده سال در خدمت هنرمندان رادیو بود. آشنایی طالع همدانی با عارف از زبان خودش بسیار جذاب و جالب است. زنده یاد طالع همدانی در این باره می گوید: عارف قزوینی، خداوند تصنیف و آواز ایرانی در همدان بود و همیشه آرزو داشتم، روزی چون نو آموزی در خدمت او باشم اما عارف در آن جایگاه و سن و سال. . .، هرگز جرأت و شهامت این که به حضورش بروم نداشتم. روزی مطلب را با دایی ام که با عارف نزدیک بود در میان گذاشتم، او قول داد سر فرصت مرا به عارف قزوینی معرفی کند.عاقبت آن روز فرا رسید. همراه دایی ام به خانه «عارف قزوینی» در قلعه کاظم سلطان رفتم.اتاقی بزرگ بود و در چار دور افرادی نشسته بودند. از هر دری سخنی بود. در موقع مناسب دایی ام مرا معرفی کرد و گفت: «حضرت عارف ! عبدالله پسر همشیره است، به موسیقی علاقه دارد، گاهی هم شعر می گوید و تصنیف می سازد» عارف دیده از گل­های قالی برداشت و به من توجه کرد ... دایی ام ادامه داد : «صدای خوبی هم دارد ... همه تصنیف های شما را حفظ است و خوب هم می خواند ...»
عارف گفت:«خوبه یه چیزی بخوان»! با شنیدن این حرف احساس کردم روح از تنم خارج شده است. دهانم خشک بود ... چند بار آب دهانم را فرو بردم شاید حنجره ام از خشکی در آید ... از لیوان آب جلو دستم آهسته و آرام جرعه ای نوشیدم ... من ... در برابر عارف ... باید چیزی بخوانم .. . چاره نبود ... نفسی تازه کردم ... و تصنیف معروف عارف به نام «گریه کن»را شروع کردم ... لحظاتی سنگین اما پر غرور بود ... همین که گفتم:
«گریه کن که گر سیل خون گَری ثمر ندارد       ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد»
یک باره عارف فریاد زد:«بس است .. خفه شو... دیگر نخوان»! صدایم در گلو خفه شد ... سکوتی به سنگینی کوه الوند به اتاق و جمع حاضر سایه انداخت ... کسی چیزی نمی گفت در نگاه­ها تنها این پرسش مطرح بود که چه اتفاقی افتاد؟ چرا عارف منقلب شد؟
عارف قزوینی سرش روی زانوایش بود... انگار بی حال یا از خود بی خود شده بود ... دقایقی به این حال گذشت ...عارف سر از زانو برداشت با دستمال اشک­هایش را پاک کرد و گفت: ببخشید ... اگر ناراحت شدید ... خطاب به من گفت: خوب خواندی جوان ... عالی بود ... من طاقت شنیدن این تصنیف را ندارم ... آخر این آهنگ و تصنیف را به یاد شهید «کلنل محمد تقی خان پسیان»ساخته ام ... هر از گاهی به خدمت عارف قزوینی می رفتم و از وجودش بهره می بردم و بسیارچیزها از او یاد گرفتم ...» 7
زنده یاد عبدالله طالع درخاطره ای دیگر می گوید : «سینما الوند همدان نخستین سینمای همدان در سال 1310 افتتاح گردید. در جشن و مراسم افتتاحیه، گروهی از هنرمندان موسیقی در همدان بودند. از جمله مرحوم «مرتضی خان نی داود». برای تهیه بلیت با بازار سیاه مواجه شدم. قرار شد بلیت 5 ريالی را 5 تومان بخرم اما پولم کم بود. رفتم پول تهیه کردم، برگشتم دیگر بلیتی نبود. می دانستم هنرمندان در«هتل روشن» که در جنب سینما بود اقامت دارند. به طریقی وارد هتل شدم ... اتفاقاً «نی داود» را دیدم در اطاقی روی تخت نشسته و سازش را کوک می کرد. وارد شدم ... پس از سلام و معرفی خودم بسیار خوشحال شد. 8 احوال پرسید. گفتم دوست دارم برنامه افتتاح سینما را ببینم ... امابلیت تمام شده... پرسید: برای تو چه اهمیتی دارد ؟ جواب دادم من موسیقی بلدم، پیش «میرزا تقی خان شایگان» 9 ویلون تمرین می کنم ... آواز و تصنیف می خوانم .... ]در این موقع، یکی از خوانندگان قدیمی و معروف وارد شدند ... مرتضی خان نی داود جریان را برای او تعریف نمود. وی در حالی که احساس خوشحالی می نمود گفت: «آفرین پسرم ... یکی از آهنگ هایم را بخوان! آخرین آهنگ او را خواندم در پایان گفت: جوانی در این سن و سال با این صدا، با این تسلط به گوشه و پرده های موسیقی بسیار با ارزش است». همانجا دستور داد ... داخل سن درلای پرده یک صندلی گذاشتند تا من در آن جا بنشینم و برنامه را تماشا کنم و آن برایم یک شب فراموش نا شدنی است.[
آن شب، عارف در ردیف اول نشسته بود. دستمالی دستش بود. از اول برنامه اشک ریخت تا آخر. در پایان برنامه، مردم همدان هنرمندان را مورد تشویق فراموش نشدنی قرار دادند و ده­ها هدیه تقدیم هنرمندان نمودند. در آن میان یک گلدان نقره ای بسیار بزرگ هم بود. دقیقا ًدر حد قد یک نفر. روی آن کنده کاری و قلم زنی بود. قمر ملوک وزیری، عارف قزوینی را به روی سِن دعوت نمود و گفت:«موسیقی ایرانی هرچه دارد از این انسان بزرگ دارد و من تمام این هدایا را به عارف می بخشم. در میان کف زدن­های ممتد مردم، عارف دستش را روی گلوی گلدان گذاشت و گفت: «به غیر از این گلدان که این را به موزه آرامگاه بوعلی سینا که قرار است ساخته شود می بخشم، بقیه هدایا را به دانش آموزان نیازمند همدانی بخشیدم» در حالیکه به شدت اشک می ریخت در میان کف زدن های ممتد مردم از پله های سِن پایین آمد» 10 
عارف قزوینی در بهمن ماه 1312 زندگی را بدرود گفت و به جهان باقی شتافت. در این باره مرحوم «دکتر بدیع الحکما»این گونه نوشته است:«عارف آزاد، سرا پا پاک و بی آلایش، از چندی قبل همان طور که میدانی (خطاب به آقای «هزار»یکی از دوستان عارف در شیراز) از همه کس و هرچیز کناره گیری نمود در گوشه ای با کمال سختی ولی شرافتمندانه به سر می برد.البته این گونه زندگانی روز به روز از قوت بدنی او می کاست. چند مرتبه ابتلا به مالاریا، ضعف، ناتوانی، افکار پریشان و سلب آزادی­های مادی و معنوی دست به دست هم داده او را از پا در آورد. آنچه در قوه بنده بود با یکی دو نفر از همکاران در معالجه اش کوشیده دریغ و غفلتی نشده اما درمان دردهای او غیر ممکن بود. از اوایل دی ماه تا بیستم دی ماه حالت او کاملاً یأس آور بود، یعنی علایم مرگ آشکار گردید. چون بعضی از دوستان او از تهران با تلگراف وعده ی آمدن و زیارت ایشان را داده بودند و آن مرحوم فوق العاده انتظار دیدار ایشان را داشت ؛با تدابیر ممکنه تا دوم بهمن 1312 از او نگهداری شد. در مدت 10 روز آخر با چند نفر از اشخاص محترم همدان نشسته بودیم. ساعت 12 روح او به عالم بالا پرواز نمود. جنازه ی او را به بقعه بوعلی سینا برده و به خاک سپرده شد.11
برای بازدید کننده تیز هوش از آرامگاه بوعلی سینا، این پرسش پیش می آید که چگونه،گورگاه عارف قزوینی در مناسب ترین نقطه آرامگاه بوعلی قرار گرفته است ؟ (بین حوض و پله های ورودی ساختمان)
البته اتفاقی نیست. سرکارگرِ کارگران آرامگاه بوعلی در دهه 20 مطلب را این گونه برای نگارنده توضیح داد: «می دانیم با موافقت «فرید الدوله گلگون»رییس بلدیه همدان12 قرار شد جنازه ی عارف، در کنار آرامگاه دوره قاجار بوعلی سینا خاک سپاری شود به طوری که گورگاه عارف در میان راهرو کتابخانه قرار گرفت. هنگام بنای جدید آرامگاه بوعلی، بقایای ابن سینا و دوستش ابوسعید دخدوک از خاک خارج گردید و در گور گاه جدید مجدداً خاک سپاری شد. قرار شد فضای اطراف آرامگاه که پوشیده از قبر افراد متفرقه بود کاملاًتسطیح، جدول بندی و خیابان کشی شود و از قبور متفرقه اثری باقی نماند. او، یعنی سر کارگر گفت: من شبانه با چرخ دستی مقداری خاک روی گور عارف ریختم تا از نظر پنهان شود. پس از جدول بندی­ها و فضاسازی، روزهای آخر کار آرامگاه بود که به مهندس سیحون گفتم : آقای مهندس در اینجا گنجی بزرگ پنهان است. مهندس پرسید چه گنجی؟ جواب دادم قبر عارف قزوینی. نگاهم کرد و پرسید کجاست؟ از بین که نرفته گفتم : نه. او را به محل قبر راهنمایی کردم و گفتم زیر این خاک­هاست و ماجرا را شرح دادم. چمباته نشست. دست روی خاک گذاشت و فاتحه ای خواند. برخاست زیر لب گفت:«از خون جوانان وطن لاله دمیده ». سفارش کرد جریان را با کسی نگویم. دو سه روز بعد، بین حوض و پله ها در جایی که امروز می بینید قبر جدیدی برای عارف کنده شد. عصر هنگام، گروهی بر عظام عارف نماز خواندند و بقایای عارف در کیسه ای سفید در محل جدید خاک سپاری گردید و به سنگ گورگاهش نوشته شد» :
 
عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت             تاریخ زندگی همه در درد سر گذشت
 
آرامگاه عارف قزوینی
بهمن ماه 1312 شمسی.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال