Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  18:18 عصر ۱۳۸۹/۱۱/۲
تعداد بازدید  :  1355
Print
   
شماره گفتگو:1
گفت ¬وگو با دکتر قربان ولیئی

دكتر قربان وليئي متولد 1349 در شهرستان صحنه است او دانش¬آموخته ¬ی کارشناسی ارشد زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران و دکتری از دانشگاه تربیت مدرس است و اکنون در دانشگاه¬ های همدان تدریس می¬ کند. در سال 1379 اولين كتاب وی در مجموعه ¬ي «گزيده ¬ي ادبيات معاصر» منتشر شد، برخی دیگر از آثار او عبارتند از: *گفتم به لحظه نام ترا جاودانه؛ 1382 (سروده¬هایی در مراثي ومدایح اهل¬بیت علیهم¬السلام...) *ترنم داودي سكوت؛ 1385 *با دو چشم دُچار يكتايي؛ 1386 *بايد سرود نام تو را با پرنده¬ ها؛ (مجموعه سروده¬ هایی شامل غزل، مثنوی، شعر نیمایی و... زیرچاپ) *نثرهای ادبی؛ (زیرچاپ)
 
شماره گفتگو:1
گفت ­وگو با دکتر قربان ولیئی
جواد نوری
دكتر قربان وليئي متولد 1349 در شهرستان صحنه است او دانش­آموخته ­ی کارشناسی ارشد زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران و دکتری از دانشگاه تربیت مدرس است و اکنون در دانشگاه­ های همدان تدریس می­ کند. در سال 1379 اولين كتاب وی در مجموعه ­ي  «گزيده ­ي ادبيات معاصر» منتشر شد، برخی دیگر از آثار او عبارتند از:
*گفتم به لحظه نام ترا جاودانه؛ 1382 (سروده­هایی در مراثي ومدایح اهل­بیت علیهم­السلام...)
*ترنم داودي سكوت؛ 1385
*با دو چشم دُچار يكتايي؛ 1386
*بايد سرود نام تو را با پرنده­ ها؛ (مجموعه سروده­ هایی شامل غزل، مثنوی، شعر نیمایی و... زیرچاپ)
*نثرهای ادبی؛ (زیرچاپ)
غزل از نگاه او که غزل را نیک آزموده است، خواندنی است:
 
غزل و شعر امروز
● غزل امروز را چگونه ارزيابي مي­ كنيد؟ يعني غزل امروز از نيما به بعد در چه جايگاهي قرار دارد؟
○ به نظر بنده در شعر با قالب­هاي كلاسيك ـ فرقي نمي ­كند رباعي، غزل، مثنوي و ... ـ آن چيزي كه اهميت دارد شكل است كه برآيندي از همه ­ي مؤلفه­ هاي شعري است. ولي قالب چيز مهمي نيست و مي­ شود در هر قالبي شعر گفت. به تعبيري عمر هيچ قالبی را نمي ­شود تمام شده دانست. فرض كنيد يك شاعري ظهور كند و قصيده با حال و هواي انسان امروز بگويد در اوج قدرت باشد و بسرايد. شك نكنيد كه فوجي از قصيده­ سرايان جوان را به دنبال خود خواهد كشاند و موجي از قصيده­ سرایي را ايجاد خواهد كرد. چون قالب­ها تابع آدم­ها هستند نه آدم­ها تابع قالب­ها. قالب­ها امكاناتي ا­ست كه ما در شعر فارسي در اختيار داريم و با حذف هر كدام از اين قالب­هاـ كه عملاً امكان­پذير نيست ـ شخص، خود را ذهناً محدود مي ­کند. بايد به خلاقيت اجازه داد كه خودش قالب را برگزيند و جريان پيدا كند. به هر حال غزل در ميان قالب­هاي كلاسيك وضعيت متمايزي دارد. به علل زياد. مثلاً؛ فرهنگ و روح ايراني در اين قالب بيشتر مي­تواند تجلّي كند. مؤلفه ­هاي شكلي، تعداد ابيات، نوع قافيه ­بندي و مضامين آن با روحيه­ي ايراني و فرهنگ ايراني تناسب بيشتري دارد و اين در همه­ي ادوار شعر وجود داشته و پيش­بيني مي­شود در آينده هم به همين صورت ادامه پيدا كند. غزل قالب عمده­ي تغزل و ادبيات غنايي است. تا عشق و تغزل و طوفان­هاي هيجاني گوناگون بشر وجود دارد قالب غزل به حيات خود ادامه خواهد داد. دليل ديگر این­که؛ اساساً شاهكارهاي بزرگ ادبيات ايران مثل حافظ، مولوي، سعدي و ... بيشتر در حوزه­ ی غزل است.  به تعبيري تا حافظ و سعدي و ديوان شمس هست قالب غزل هم حيات دارد.
● جناب دكتر! از انتقادهايي كه بر غزل وارد مي ­شود همان محدوديت­ها و دست و پاگيری­هاي آن است و نگاهي كه شما به آن پرداختيد نگاهي سنت­گراست. در حالی که نظريه­پردازان ادبي می­گویند غزل توانايي هماهنگي با نياز روز را ندارد يا به عبارتي آيا غزل توانايي برخورد و انعكاس واقعيات جهان مدرن امروز را دارد يا نه؟
○ اساساً تعريف يك مركز ثقل بيروني يا گرانيگاه براي شعر، براي بنده چيز جالبي نيست، انسان مُدرن و هنرمند که در جامعه زندگي مي­كند نیز طي يك فرآيند پيچيده و غير مستقيم متأثر از وقايع است. انسان امروز وقتي مولوي و حافظ و ... مي­خواند نشانگر نياز انسان امروز و فردا به اينهاست و چيزي تغيير نكرده پس هيچ دليلي براي محكوميت يك شكل يا قالب وجود ندارد. همه­ي اين­ها امكاناتي فراروي يك شاعراند و نبايد اين موقعيت را از شاعر سلب كرد. ارتباط با سنت هم يك چيزي نسبي ا­ست و خودش يك بحث عميق فلسفي ا­ست كه ارتباط با سنت چه شكلي ا­ست؟... آیا با صرف گذر زمان بر يك قالب هنري، آن قالب سنتي مي­شود؟ يا مثلاً بعد از هزار سال ديگر قالب نيمايي يا سپيد قالب سنتي ا­ست؟ خوب در آن زمان تكليف چيست؟ با چه قالبي بايد شعر گفت؟ آيا قالبي ديگر براي شكستن وجود دارد؟ پس صرفاً با گذر زمان، شكل و قالب، سنتي نمي­شوند.
● همچنان­كه فرموديد انسان امروز هم تا حدودي گم گشته­ی خود را در ادبيات كلاسيك پيدا مي­كند؟ چرا ما الآن از آن قله­ها نداريم. چرا شعر فارسي با وجود شاملو، فروغ، اخوان و ... هنوز در ميان مخاطبان جايگاه واقعي خود را به­دست نياورده است؟ آيا بايد منتظر گذر زمان باشيم؟
○ اين يك سؤال بنيادين است و به تعبيري در همه­ي شاخه­هاي علوم همين­طورا­ست. بسياري از فلاسفه­ي امروز هم ريزه­خوار خوان افلاطون و ارسطو و ... هستند. در رياضيات هم به همين ترتيب؛ مثلاً اقليدس هنوز هم پادشاه رياضيات است. خوب علّت­يابي اين ماجرا به اين سادگي نيست. بعضي از فلاسفه مي­گويند آدمي هر چقدر به گذشته برمي­گردد، به وجود  نزديك­تر مي­شود؛ وجود به مفهوم مجرد آن يا به عبارتي جانِ جهان. آنچه ذهن بشر را در گذشته  درگير مي­كرد مصنوعات خداوند بوده در حالی که امروز ذهن بشر را مصنوعات بشری درگیر می­کند. در دامن طبيعت و با طبيعت زيستن آن چشمه­هاي فردانيت و خلاقيت هنرمندانه را جوشان مي­كرده است و همه­ی اين عوامل باعث مي­شد غول­ها و قله­هايي در همه­ي عرصه­ها به­وجود آيد كه گوي سبقت را از آيندگان ربوده است. شايد يكي از علت­هايش اين است.
● آقاي وليئي! اين اتفاق فقط در ايران نيفتاده. يعني در ساير كشورها هم اشعار موزون و مقفا وجود داشته كه آن­ها هم در سايه­ی شكست همان قوانينِ از پيش تعيين شده و حاكم بر فضاي شعر توانستند به پيشرفت­هايي نايل شوند. حال، آیا ما با تمام امتيازهایي كه براي غزل برشمرديم با اين زبان و گرايش به سمت سنت مي­توانيم با انسان امروز در عرصه­ي بين­الملل ارتباط برقرار كنيم و اگر مي­توانيم چرا در عرصه­ی بين­المللي حرفي براي گفتن نداريم. مثلاً نتوانسته­ايم جايزه­ی نوبل را دريافت كنيم؟ و چرا ادبيات امروز ما قابل مقايسه با ادبيات ـ مثلاًـ آمريكاي جنوبي يا اروپا نيست؟
○ به نظر بنده داعيه­ی هنر جهاني داشتن هم خيلي خصيصه­ی مثبتي نيست، يعني شما طوري سخن بگویيد كه فارغ از يك بستر خاص فرهنگي باشد و همه جا معني داشته باشد اين مسئله خيلي مهم و خواستني نيست. به تعبير قرآن «وَ لِكُلِ قومٍ هاد» اين­كه هر قومي هدايتگري دارد. تنوع و گوناگوني كه در جامعه­ي بشري هست چيز فرخنده­اي­ است. دليلي ندارد كه ما يك جوري شعر بگویيم يا نيّت­مان اين باشد كه ديگران هم بفهمند. البته اگر كسي از جايگاه بسيار رفيعي سخن بگويد و ارتزاق معنوي كند خود بخود پيامش جنبه­ي بشري خواهد داشت كه همه­ي بشريت مي­توانند از آن استفاده كنند و شاعران بزرگ ما اين ويژگي را دارند.
يك دليل عمده­ي ديگر هم  به نهضت ترجمه از اين زبان به زبان­هاي ديگر برمي­گردد. به­هر صورت بيشتر هنرمندان كشورهاي شرقي نگاهشان به آن طرف است و تصور مي­كنند كه اگر تكنولوژي از جايي ديگر وارد مي­شود لزوماً پديده­هاي ديگر فرهنگي هم بايد از آنجا بيايد و اين نوعي اليناسيون و از خود بيگانگي را به ارمغان مي­آورد.
دليل ديگر اين­كه اصلاً نحوه­ي زيستي ما در زمینه­های فرهنگي، اجتماعي و سياسي و ... چقدر با آنها مطابقت دارد كه ما انتظار محصول مشترك داشته باشيم، به طوري كه بتوانيم با آنها ارتباط هم برقرار كنيم.
اين هم مي­تواند به­عنوان يكي از آسيب­هاي اصلي ادبيات مورد بررسي قرار گيرد؛ شاعران ما به جاي اين­كه از محيط خودشان ارتزاق كنند دست به دامن تئوري­ها و نظريه­ها مي­زنند و بر اساس آن­ها شعر مي­گويند. خوب معلوم است ماحصل اين برخورد اصلاً شعر نخواهد بود، براي اين­كه انگيزه­هاي قوي دروني ندارد و شاعر به تعبيري عصاره­ي فرهنگ و شرايطِ سياسي و اجتماعي مذهبي خود مي­باشد؛ كسي كه ارتزاق خود را از سنت­هاي خود قطع كند موفق نخواهد شد.
● شاعران و هنرمندان غربي هيچ­گاه ارتباط با سنت خود را قطع نكردند و همان­گونه كه ذكر شد در عرصه­ی ادبيات به پيشرفت­هايي نيز رسیدند. حال سؤال این است که چرا شاعراني از ما كه ارتباط قوي با سنت هم دارند نمي­توانند با جهان امروز مطابق و هماهنگ باشند؟ چرا ما زماني مثلِ «صد سال تنهايي» كه به قول يكي از نظريه­پردازان ادبي «اگر صد سال به تنهايي نوبل ادبي را به خود اختصاص دهد باز هم جا دارد.» نداريم؟ آيا اينها نوعي تعارف ادبي­ است يا واقعيت دارد؟
○ به نظر من در قالب­هاي مختلف بايد جداگانه صحبت كرد. مثلاً رُمان يك ژانر متفاوتي ا­ست كه اصلاً متعلق به آن­هاست. من معتقدم هر فرهنگي در جهان سير خاص خود را دارد . وجود سيطره­ی فرهنگي يا سياسي و اجتماعي كشورهايي بر كشور ديگر دليل بر اين نيست كه ما بگوييم ضعف در اين طرف وجود دارد و نقطه­ی قوت آن­طرف است؛ زير ساخت بسياري از اين جنبش­هاي ادبي و جوايز ادبي و ... برمي­گردد به آن تفوق سياسي و اقتصادي و اجتماعي و ... . در غير اين­صورت ما هم نويسندگان وطني داريم كه استحقاق دريافت نوبل را دارند. في­الجمله در حوزه­ی علوم انساني و شعر و ادبيات، روابط و مسایل غير ادبي هم دخالت مي­كند و علاوه بر اين هيچ دليلي ندارد كه گستره­ي زيستي فرهنگ غربي كه از اقليم مستقل شده در مورد ما هم صدق كند. اين­جا هم فرآيند تكاملي خاص خود را دارد آن­جا هم به همين ترتيب. كشورهايي هم كه خارج از اين تقسيم­بندي غرب هستند و جوايزي دريافت كردند دقيقاً به خاطر رجوع خودشان به خودشان و سنت و فرهنگ خودشان بوده است، یعنی آن چيزي كه ما از آن غافليم و همواره مي­خواهيم از طرف ديگر الهام بگيريم.
دكتر وليئي! ظهور پديده­ي پست مدرنيزم در جهان غرب،  به كپي صنعتی كشورهاي جنوب شرق و شرق آسيا منجر شد و در كشورهايي نظير ايران هم به كپي فرهنگي. ما بي هيچ دليلي فرهنگ وارداتی را كپي مي­كنيم و مي­خواهيم با آن­ها هماهنگ شويم و خود را بر آن­ها منطبق كنيم اين الگوپذيري افسار گسيخته كه در عرصه­ی اجتماعي هم (مانند مُدگرايي و ...) ديده مي­شود ما را از فرهنگ خود رانده و از مدرنيته­ی طرف مقابل هم مانده كرده است. به نظر شما دلايل اين اليناسيون فرهنگي چيست؟
○ به نظر من جواب دادن به اين سؤال مستلزم يك مطالعه­ی عميق اجتماعي­ است و همين­طوري نمي­شود يك جوابي ارایه كرد و بنده هم خيلي سواد ندارم تا زمينه­هاي اجتماعي اين از خودبيگانگي را بررسي كنم. ولي اجمالاًـ به­عنوان يك فرد عادي نه متخصص در اين حوزه ـ دلیل آن را در برتري اقتصادي و سياسي و تكنولوژيكي غرب مي­بينم.
● برخی، زبان­هایی که زایایی و پویایی لازم را ندارند رو به نابودی می­دانند. به نظر شما اين يك شعار سياسي­ است يا مي­تواند حقيقت داشته باشد؟ به ویژه با توجه به اين­كه مثلاً در زبان انگليسي روزانه هزاران واژه توليد مي­شود و اين توليد بي حد و حصر، همراه تكنولوژي صادره به كشورهايي مثل ايران وارد و در فرهنگ ما جا پيدا مي­كنند؛ مانند انبوهي از اسامي و واژه­ها،  نظر شما درباره­ی زبان فارسی چيست؟
○ بنده كه در مقام پيش­گويي و غيب­گويي نيستم؛ ولي با توجه به بحث، يك نكته را مطمئنم و آن اين­كه تا در زباني و فرهنگي چند نمونه و شاهكار جهاني وجود داشته باشد حتي يك شاهكار جهاني باشد آن زبان از بين نمي­رود. شما مي­شنويد زبان­هايي كه از بين رفتند به نوعي همين شاهكارهاي جهاني را نداشتند به­عبارتي ما تا حافظ و سعدي و مولوي و فردوسي را داريم مي­شود گفت اين زبان از بين نمي­رود.اين­ها طرح­هاي ابدي هستند، تكنولوژي نيست كه اگر از ميان رفت پيشرفته­تر از آن ظهور پيدا كند؛ به همين ترتيب شاهكارهاي جهاني مثل آثار شكسپير، ويكتور هوگو و ... هم اين­گونه­اند اينها طرح­هاي ابدي هستند و هيچ­گاه از بين نمي­روند. در واقع مي­توان گفت پشتوانه­ی کهن ادبيات، يك زبان را حفظ مي­كند. به علاوه، زبانی مانند زبان فارسی که شاعران و نويسندگان بسیاری با آن شعر و رمان و ... مي­نويسند هیچ­گاه ازبین نمی­رود.
● بدون تردید، قله­هاي ادبي و عرفاني ما  با ارتزاق از مفاهيم عرفاني و اصيل اسلامي و قرآني رشد كردند و ابدي شدند. جهان انسان­محور امروز ارتباط خود با ماورا را قطع كرده و همه چيز در چنبره­ي انسان خلاصه مي­شود! شاعران ما نه توانايي غوص در اين درياي بيكران براي صيد گوهرهاي جديد دارند نه با انسان­محوري افراطي مي­توانند مطابق شوند. این بحران را چگونه ارزيابي مي­كنيد و فکر می­کنید كفه به نفع كدام طرف سنگين خواهد شد؛ ظهور غول­هاي شعري و عرفاني يا شكست آن­ها و فرديت و انسان­محوري و ... ؟
○ حقيقت اين است كه ما در هيچ فرهنگي براي پرورش نخبگان نسخه یا فرمول نداريم. قله­ها و بزرگان عالم هنر و خصوصاً ادبيات فارغ از نظام آموزشي زمان رشد كرده­اند و اصولاً نظام­های آموزشي نابغه­پرور نبوده­اند. در شعر و ادبيات هم اگر كسي به حيث ذاتي و جوهري هنرمند يا اديب باشد اوج خواهد گرفت. البته بخشي از اين نبوغ براي آن است كه وی بر گستره­ي فرهنگي خود چيره است و تسلط دارد و طبيعتاً در آثار او هم بروز خواهد داشت. تأکید می­کنم اين نوعي توصيف است يعني نمي­شود در اين زمينه توصيه كرد.
شما اگر قله­هاي شعري همين صد سال اخير را در نظر بگيريد مي­بينيد كه ميزان ارتباط اين­ها با مبانی فرهنگی گذشته­ی ما مثل متون برجسته­ی عرفاني و ديني خيلي قوي­ است. به همين ترتيب اگر به گذشته برگرديد باز هم همان چند شاعر بزرگ ما را در حوزه­ی شعر مي­بينيد كه اين­ها به­شدت فرهنگي هستند. بدين مفهوم كه تمام دستاوردهاي فرهنگي پيش از آن­ها به نوعي در آثارشان ظهور دارد. به­عنوان مثال مرحوم فروزانفر درباره­ی مولوي مي­گويد: من شك ندارم كه مولوي بر تمام مواريث و دستاوردهاي فرهنگي پيش از خود احاطه داشته و اكثر آثار مكتوب زمان خود را خوانده است، من چگونه بر مثنوي شرح بنويسم در صورتي كه بر قليلي از آن منابع احاطه ندارم. يا استاد بهاءالدين خرمشاهي در مورد حافظ مي­گويد كه حافظ فرهنگي­ترين شاعر ماست. براي اين­كه شما هيچ گوشه و زاويه­اي از فرهنگ ما را نمي­بينيد كه در آثار وي حضور نداشته باشد. بنابراين باز هم در مقام توصيف شاعري كه ذاتاً شاعر است و نيروي خلاقانه­اي دارد خودبه­خود به­عنوان صدفي كه از درياي يك فرهنگ بر مي­آيد آن گوهر را نيز در خود پرورده دارد. البته اضافه كنم كه در هر فرهنگي شاهكارهاي ادبي اكثراً حول محور متون مقدس آن فرهنگ پديد آمده است.
● آقاي وليئي! برگرديم به بحث شعر. بنده در جايي خواندم كه تني چند از چهره­هاي موجه شعري امروز كه نام نمي­برم غزل را به اسبي تشبيه كرده بودند كه در كمال زيبايي، كارايي لازم را ندارد! يعني اسب در زمان­هاي گذشته در زندگي انسان بسيار نقش داشته در سواركاري­ها و جنگ­ها و ... ولي امروز صرفاً يك پديده­ي تفريحي ا­ست. بر همين اساس، غزل هم در گذشته چنين نقشي داشته و امروز آن كاركرد اصلي خود را از دست داده است؛ چيزي به­عنوان عتيقه است يا براي تفنن! نظر شما در اين­باره چيست؟
○ خوب! همان­طور كه فرموديد ايشان ـ هر كسي كه هستندـ فقط مثال زده­اند «در مثال هم مناقشه نيست!» با مثال نمي­توان چيزي را استنباط كرد. خوب ما هم مي­گوييم در همان زمان كاسه بوده، انسان امروز هم در كاسه غذا مي­خورد آيا مي­توان گفت كاسه امروز نقش يك عتيقه را دارد؟ خوب اين قیاس اشتباه است. مثلاً اسب چه ربطي به غزل دارد؟ اصلاً اشيای مادي كاركردي دارد و محصولات ذهني و فرهنگي يك كاركردي ديگر و اين دو اصلاً قابل مقايسه نيستند. اگر از نگره­اي عقلاني و فلسفي به قضيه نگاه كنيم همه­ی اين­ها امكاناتي هستند كه در اختيار شاعرند و دليلي نداريم كه يكي از اين­ها را حذف كنيم. اگر كسي مي­تواند شعر خوب بگويد و در قالب غزل بگويد و زيبا هم باشد و همه­ي مؤلفه­هايي كه اين دوستان براي يك شعر موفق مي­شمارند داشته باشد، به­علاوه­ی وزن و قافيه آيا اين ايراد دارد؟ همان­طور كه تكرار كردم تا حضور حافظ و سعدي و ... هست نمي­توانيم بگويم غزل عتيقه است آيا حافظ و سعدي و ... عتيقه­اند؟ يعني اين­ها يك شيء­ بي­ارزشند و كاربردي ندارند؟ آيا كاربرد حافظ و مولوي و سعدي بيشتر است يا اشعاري كه اين دوستان مي­گويند؟
● شتابزدگي­یی كه در عرصه­ی غزل و عموماً در بين جوانان غزل­سرا ديده مي­شود نشانه­ي چيست؟ صدور مانيفست­ها و تئوري­ها و عنوان­گذاري­ها براي شعر و ... مثل غزل فرانو، فرا غزل، غزل پُست مدرن و شعر وحشت و ...
○ خوب! اولاً بنده در اين زمينه متهم نيستم و اين سؤال بايد از آن­هايي پرسيده شود كه چنين عنوانهایي را براي شعر خود انتخاب مي­كنند؛ «بنده بي­تقصيرم» و دفاعي هم ندارم. به هر تقدير من به چنين تقسيم­بندي­هايي اساساً معتقد نيستم. يعني نه مانيفست دادن، نه صدور بيانيه؛ به اين معني كه در كشور ما وجود دارد فكر نكنم در هيچ كجا وجود داشته باشد.
تئوري­ها و مانيفست­ها غالباً از آثار ادبي استخراج مي­شود و غالباً كار منتقدين است نه بالعكس. یعنی اين­كه، نباید تئوري صادر كنيد و بر اساس آن فرمول  شعر بگویيد. نظر بنده اين است كه هيچ لزومي ندارد هنرمند به­طور عام و شاعر به­طور خاص بر حركت خود اسم بگذارد. مهم صدق عاطفي و هنري ا­ست كه بايد در اثر او متجلي شود منظور از صدق عاطفي و هنري اين است كه واقعاً آن چيزي را كه احساس مي­كند و در معرض آن قرار گرفته بيان كند؛ (تجربه­هاي زيست شده) محصول چنين برخوردي حتماً مؤثر خواهد بود به ديگر سخن جريان خلاقيت از درون به بيرون است.
وقتي شما اثري خلق مي­كنيد بر مبناي آن اثر مي­توان فهميد كه شما در چه موقعيتي قرار داشته­ايد. مثلاً در شعرهاي مولوي شما ده­ها حالت روحي مشاهده مي­كنيد كه هيچ لزومي ندارد براي هر كدام از اين­ها اسمي گذاشته شود. حركت ادبي از درون به بيرون و از ناخودآگاه به خودآگاه است. كسي كه براي كار خود مانيفست صادر مي­كند، يعني مبناي نظري براي خلاقيت خود تعريف مي­كند و دايره­ي آفرينش و خلاقيت خود را در آن دايره محدود مي­نمايد ذات حركتش با خلاقيت هنري ناسازگار است. عمق اين تئوري­سازي­ها محدود ساختن فجيع خلاقيت است!
● نقش جشنواره­هایی مثل جشنواره­ی فجر در ادبيات چگونه ارزیابی می­کنید؟
○ من هيچ نظري ندارم. خوب! چراغي­ست كه بايد روشن بماند. به هر حال، جشنواره­ها  هم نكات مثبتی دارد و هم آفاتی. مسئولان مربوط بايد توجه داشته باشند كه هنرمند را بيروني نكنند و او را از درون خود به بيرون نكشند و به تعبيري او را مخاطب محور نكنند، بيرون محور نكنند. شاعر موجودي است كه با خود حرف مي­زند. نبايد اين فرصت را از او گرفت. (البته بحث مفصلي­ است كه من به آن وارد نمي­شوم.)
● از شما ممنون كه وقت خود را در اختيار ما گذاشتید.
○ بنده هم از شما سپاسگزارم.
 
چهار غزل از دكتر قربان وليئي
1
بي تو چه تنگ مي ­گذرد بر ستاره­ ها!
خورشيد زخم خورده­ي روي مناره ­ها
گنجينــه ­ي غـريب خداوند بر زمين
كي درك مي­ كنند تو را سنگواره­ هـا
عقــل زمينيان به كمالت نمي ­رسد
خــوابيده ­اند يكسره در گاهواره ­هـا
تنها تو عارفي به اقاليم خويشتن
مرعوب ژرفناي تو ما بر كناره ­ها
گسترده ­اي به روي زمين، خوان آسمان
پُر از شهــاب­هـاي صــريح اشــاره ­هـا
در چاه اگر گدازه­ ي روحت نمي­ چكيد
آتش گـرفته بود جهان از شــراره­ ها
پايان نمي ­پذيري و هر موج بر زمين
مي­ پاشد از كمال تـو الماس پاره­ هـا
بر من ببخش، وصف تو ممكن نكرده ­اند
مـاييم و تنگنـاي هميــن استعـاره هــا
 
2
كي مي ­توان عروج تو را با زبان سرود
بـا واژه ­ها نمي ­شود آتش­فشان سـرود
خـورشيد در ميــانه و ماه و ستاره­ ها
منظومه ­ها براي شما كهكشان سرود
گفتم به خاك: لختي از آن ماجـرا بگو
سروي رديف كرد و هزار ارغوان سرود
خورشيد سر به صخره زد بر زمين گريست
روزي كـه چشم­هـاي تو را آسمان ســرود
بغضي گرفت راه گلو را رسيد اشك
اين رودخانه داغ دلم را روان سرود
معصوم شرحه شرحه چه مدحي سزاي توست
«بــايد شهيد بود و تــو را خون چكان سرود»
 
3
صبح بهــار بود و افق از سپيده گفت
بيدار شد زمين و درودي كشيده گفت
ســرشـار از شكــوه خبرهاي تــازه ­ام
با خود نسيم تازه به دوران رسيده گفت
ماندن بس است فصل به خود بازگشتن است
يـخپــاره اي گرفته بــريده بـــريده گــفت
رودي كه رفت و رفت و خطر كرد و موج شد
چيزي بـه سنگ پشت به ساحل خزيده گفت
آرام بــاش وقت شناسايي من است
با جويبار شاخه­ ي بيدي خميده گفت
شاعر كه در رديف درختان درنگ داشت
تنهــا نشست بيــن غزل­ها قصيده گفت
 
4
نازل شو امشب از تن و جانم عبور كن
گسترده است فــرش روانم عبـور كن
من عاشق توام، ضربان مرا بگيـر
طوفاني است، از هيجانم عبور كن
بگـذار نورِ نـام تـو را منتشر كنم
اي دور! از حريم­ دهانم عبور كن
اين كوه را براي تو هموار كرده­ ام
تـا كي در انتظار بمانم عبور كـن
 
 
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال