Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  13:50 عصر ۱۳۸۹/۱۱/۵
تعداد بازدید  :  1076
Print
   
گفتگو با دكتر محمدحسين بهراميان

ج) محمدحسين بهراميان هستم. يك مجموعه¬ي 5 جلدي دارم كه 4 جلدش چاپ شده ولي شعر نيست با عنوان «خلاصه¬ي خوبي¬ها» و مجموعه¬ي 3 جلدي «حجره¬هاي ملكوت» و يك سري كارهاي تحقيقي كه در مطبوعات و ... چاپ شده و مقالاتي در باب بيدل و بيدل شناسي. هميشه دغدغه اصلي من غزل بوده، اگرچه من هم فرمايش شاعر عزيز محمدعلي بهمني را تكرار مي¬كنم
شماره:5
گفتگو با دكتر محمدحسين بهراميان
پا به پاي غزل امروز
جواد نوري
س) جناب آقاي بهراميان براي شروع، بيوگرافي مختصري از خودتان را بفرماييد؟
ج) محمدحسين بهراميان هستم. يك مجموعه­ي 5 جلدي دارم كه 4 جلدش چاپ شده ولي شعر نيست با عنوان «خلاصه­ي خوبي­ها» و مجموعه­ي 3 جلدي «حجره­هاي ملكوت» و يك سري كارهاي تحقيقي كه در مطبوعات و ... چاپ شده و مقالاتي در باب بيدل و بيدل شناسي. هميشه دغدغه اصلي من غزل بوده، اگرچه من هم فرمايش شاعر عزيز محمدعلي بهمني را تكرار مي­كنم كه: غزل بعد از نيما لجاجت بزرگي است ولي من فكر مي­كنم اين قالب هنوز هم حرف براي گفتن دارد و اينكه خيلي از دوستان سعي مي­كنند در اين قالب به هنرنمايي بپردازند و با تلاش بسيار سعي مي­كنند اين قالب را در فضاهاي مختلف تجربه كنند نشانگر اين است كه غزل هنوز هم حرف براي گفتن دارد و مي­تواند زبان روز باشد.
س) آقاي بهراميان چه عاملي شما را به سمت شعر كشاند؟
ج) بله: البته يك جا از بنده پرسيدند كه مشوق اصلي شما كي بود؟ گفتم كه مشوق اصلي من خودِ شعر بود. از دوران كودكي با همان لالايي­هايي مادر بزرگ خودم كه شاعر بود و پدربزرگم هم شعر مي­گفت اُخت شدم دايي بنده هم شعر مي­گفت و «مأيوس» تخلص مي­كرد و دوبيتي­هايي  مي­گفت كه هنوز هم در ميانِ ايلِ ما زمزمه مي­شود. به اين ترتيب انگار از اولين روزهاي كودكي، ذهن من با شعر گره خورد.
يادم مي­آيد از اول ابتدايي سخت شيفته مطالعه­ي شعر بودم تا دوره دبيرستان كه سعي كردم شعر را جدي دنبال كنم.
س) غزل امروز (دهه­ي هشتاد) اگرچه با حضور شاعراني مثل حسين منزوي، سيمين بهبهاني پشتوانه­ي خوبي دارد ولي دچار نوعي فراروي و تحركات افراطي هم هست كه با پسوندها و پيشوندهاي متفاوت مثل غزل پُست مدرن، فراغزل، غزل ميني­مال، غزل خودكار و چريكي و همچنين با مانيفست صادر كردن­ها و ... مشخص مي­شود تحليل شما در اين مورد از اين اتفاقات چيست؟
ج) البته من قطعاً با چنين اتفاقاتي مخالفم. اينكه ما فلان نام را به نحله غزل بگذاريم فكر  نمي­كنم صحيح باشد. غزل، غزل است و هيچ چيز ديگري نيست؛ و خيلي از اين تلاش­هايي كه صورت مي­گيرد ارزشمند است به خاطر اينكه در زماني كه همه داد مي­زنند غزل تمام شد با ظهور چهره­اي مثل سعيد ميرزايي مي­فهميم كه هنوز مي­شود در اين حوزه كار كرد و غزل­هاي قابل توجهي نيز گفت. حتي غزل پُست مدرن هم حرف براي گفتن دارد جوان­هاي با استعداد و با انگيزه شروع مي­كنند و غزل­هايي را مي­گويند كه باز هم بخشي از ظرفيت­هاي زبان غزل كشف مي­شود و تا اين حد شك نكنيد كه ارزشمند است. ولي ايراد كار اينجاست كه ما قبل از اينكه خودمان شعرمان و زبان شعرمان را تثبيت كنيم شروع مي­كنيم به صدور بيانيه و مانيفست و ... كه اينجا كمي كار مي­لنگد. نيم دفتر غزل بعد دو برابر آن مانيفست صادر كردن چيز جالبي نيست. مانيفست­هايي كه مبتني بر هيچ مبناي علمي نيستند و نمي­توانند باشند. بغير از اين­ هر تلاشي در اين كشور براي اعتلاي شعر و غزل صورت بگيرد براي من ارزشمند است.
س) آيا شما فستيوال­ها جشنواره­ها و همايش­ها و مسابقاتي را كه با عناوين مختلف برگزار مي­شود در پيشبرد يا عقب راندن شعر سهيم مي­دانيد؟ اصلاً فلسفه حضور جشنواره­ي شعر با سوژه­هاي از پيش تعيين شده در يك كشور چيست؟ آيا درست است يا نه؟
ج) اگر جشنواره نباشد يك جاي كار مي­لنگد، اگر جشنواره به شكلي كه الان هست باشد يك جاي ديگر كار مي­لنگد. اگر وجود نداشته باشد؛پس شاعر ما كجا كارهايش را ارائه بدهد؟ وقتي دنبال مخاطب عام مي­گردد مخاطب عام آنقدر مشكل دارد كه نمي­تواند به شعر برسد. ضمناً شعر امروز در اول به شكلي نيست كه مخاطب عام بتواند خيلي راحت با آن ارتباط برقرار كند. پس دنبال مخاطب خاص مي­گردد در چنين شرايطي كنگره­ها و جشنواره­هايي كه برگزار مي­شوند مثلاً شعر دفاع مقدس، شعر اهل بيت (ع) و غيره. شايد شعر شاعر ما با آن حال و هوا سازگار نباشد و در كل شاعر نتواند شعر خودش را ارائه بدهد. منظور من اين است اگر قرار است جشنواره­اي برگزار بشود لااقل عنوان­بندي­ها نباشند تا خيلي از شاعران كه زحمت مي­كشند و تلاش مي­كنند و وقت مي­گذارند بتوانند حضور داشته باشند. يكي از انتقادهاي بنده به كنگره بين­المللي شعر فجر كه مكتوب هم كردم و در سايت­هاي مختلف ارائه دادم اين بود كه چطور در يك جشنواره­ي       بين­المللي شعر فقط يك سري شاعران كه قابل پيش­بيني هستند شركت مي­كنند و فقط چند كشور مثل سوريه، فلسطين، لبنان و افغانستان مي­توانند شركت كنند. چرا اين دايره اينقدر تنگ در نظر گرفته شده در صورتي­كه از خيلي كشورهاي اروپايي، آفريقايي و امريكايي هم مي­توان در اين جشنواره دعوت كرد.
س) آقاي بهراميان! ما الان از تقسيم­بندي يا جناح­بندي شعر ناگزيريم. مثل شعر نو و سپيد و طرفداران آن و غزل و طرفدارانِ آن، با زير مجموعه­هاي خاص خودشان حال درست يا غلط. امّا شعر سپيد با يك سير تاريخي كه دارد به نوعي با تجددطلبي همراه بوده و مدعي اين است كه جريان روشن­فكري كشور را در اختيار دارد، طيفِ شاعراني مثلِ ضياء موحد، شمس لنگرودي، مفتون اميني و بسياري ديگر و اكثر اين شاعران در مجله­اي غزل و فرم غزل را منسوخ، كهنه و از بين رفته تلقي كرده بودند؛كه غزل الان كارآيي ندارد و نمي­تواند جامعه­ي روشن فكري و مدرن امروز را تغذيه بكند. به نظر شما اين طرز تلقي درست است؟
ج) البته با توجه به اينكه بنده غزل را تجربه كرده­ام مي­توانم خيلي راحت عرض كنم كه اينطور نيست يعني من وقتي نگاه مي­كنم در جريان مقابل هم اتفاقي كه قابل ذكر باشد نمي­بينم، و در كل اين جريان مرا ارضا نمي­كند. البته من نسخه­اي به شما تجويز مي­كنم كه مي­توانيد با اجراي آن يك روشنفكر به حساب بياييد؛ 1- هر كجا رفتيد خودتان را مأيوس و غم­زده نشان بدهيد. پالتو بلند بپوشيد و عينك دودي بزنيد. 2- هر سؤالي كه از شما پرسيدند جواب ندهيد و اگر خواستيد جواب بدهيد بايد آيه يأس بخوانيد. 3- بايد خيلي فشرده و كوتاه جواب بدهيد. مقداري موي بلند و استفاده از اسامي دريدا، باختين، فوكو و ... كه يعني من اين­ها را خوانده­ام و قبل از همه­ي اينها شما بايد لائيك باشيد يعني اگر قرار شد روشنفكر باشيد بايد قيد دين را بزنيد از حافظ و سعدي و ... حرف نزنيد. فقط از مولوي بگوييد و دهن خود را پر كنيد و بگوييد خوانش جديدي از بعضي حكايت­هاي مولوي داريم و ... به زمين و زمان كفر بگوييد در اين صورت شما يك روشنفكر هستيد. اين نسخه روشنفكري است. اما چهره شاخصي كه شعر كلاسيك ما را با پوست و استخوان تجربه كرده، دنياي مُدرن را تجربه كرده، جامعه­شناسي خوانده، فلسفه، عرفان خوانده، روانشناسي خوانده با احاطه كامل پا به عرصه­ي ادبيات مي­گذارد، چنين فردي را خيلي كم مي­بينيد. پس ادعاها هميشه هستند، اما حقيقت چيز ديگري است.
س) آيا شما اعتقاد داريد كه در يك نظام حكومتي شاعر بايد از مركز نظام تغذيه يا حمايت بشود؟ مثلاً نظام آموزشي و رسانه­هاي عمومي يك كشور كه در اختيار دولت هستند در معرفي شاعر سهيم باشند؟
ج): بله، زماني ما در چهار مقاله عروضي مي­خوانديم كه براي اينكه شاعر بماند بايد شعر خود را تقديم پادشاه كند. پادشاه هم اگه بخواهد دوام داشته باشد بايد شاعران را دور خودش جمع كند. يعني يك تعاملي بين اينها بود كه خوب هم جواب مي­داد. ولي الان وضع فرق كرده ما الان در دهكده­ي جهاني زندگي مي­كنيم. با وجود اين باز هم سنتي هستيم. طرز تلقي مردم ما از ادبيات سنتي است و بسياري مسائل ديگر كه با چشم سنت به آنها نگاه مي­كنيم و هنوز هم فكر مي­كنيم بايد مرجع ذي صلاحي باشد كه اين كار تأييد بشود و چاپ بشود و به اين ترتيب خيلي از كتاب­ها در زيرزمين­ها مي­مانند و خاك مي­خورند و خيلي­ها مجبور مي­شوند كتاب خود را خارج از كشور چاپ كنند خيلي­ها چاپِ زيرزميني (قاچاقي) كتاب خود را ارائه بدهند و ... به نظر من اگر فضا آماده بشود به نوعي كه شاعران دغدغه خود را راحت­تر در قالب كلمات بريزند البته با رعايت چارچوب­ها، مي­شود كارهاي خوبي انجام داد.
س) آقاي بهراميان! ما در عرصه ادبيات افراد برجسته­اي در حوزه نقد داريم مثل بهاالدين خرمشاهي، محمد حقوقي، عبدالعلي دستغيب، حسين پاينده، محمدرضا شفيعي كدكني و ... ولي با تمام اين احوال سيستم نقد ما و مباني تئوريك ما ريشه در فلسفه­ي غرب دارد و به نوعي ما نقدي كه برخاسته از فرهنگ خودمان باشد نداريم مكتبي كه منسجم و تعريف شده و برخاسته از متن فرهنگ ما باشد نيست؟ چرا اين گونه است؟
ج) در اين­باره مثال خيلي قشنگي وجود دارد كه مدرنيته را به يك ماشين سنگين تشبيه مي­كند كه در حال حركت است و محصول آن، دود و كثافتي است كه از پشت ماشين ريخته  مي­شود و ما همه به دنبال آن مي­دويم ولي تنها چيزي كه نصيب ما مي­شود دود و كثافتي است كه از آن ريخته مي­شود و به خود ماشين نمي­رسيم ولي به دنبال آن مي­رويم و مشكلات و معضلات مدرنيته دامن گير ما مي­شود. اين نگاه را در عرصه­هاي مختلف مي­بينيد كه ما فكر مي­كنيم آن فضا فضاي آرماني­ست و فلسفه و تفكرات آن سوي آب، بكر هستند و آنها از ما بهترانند و بايد دنباله رو آنها باشيم در حالي كه اين نگاه اشتباه است. ما بايد از خودمان مايه بگذاريم، حالا اي كاش برداشت ما از آن تفكرات و فلسفه­ها درست بود! كه اين هم نيست يعني حتي برداشت ما از آنها صحيح نيست يعني همان تفكرات بعد از عبور از بسياري مراحل نهايتاً به صورت معكوس به دست شاعر ما  مي­رسد و شاعر ما با آن تئوري شعر مي­گويد، خوب ببينيد چه خواهد شد؟ ولي با تمام اين احوال ما افراد شاخصي داريم كه با جديت و موشكافي آثار را دنبال مي­كنند و نسبت به اتفاقات ادبي حساسند و حرف­هاي زيادي براي گفتن دارند ما بايد به جاي تخطئه كردن آنها و كوبيدن و رد كردن آنها از آنها كمك بگيريم.
س) آقاي بهراميان زماني كه ادبيات ما در اوج قرار داشت - با حضور چهره­هاي اسطوره­اي مثل حافظ، مولوي، سعدي، نظامي، عطار، خيام و ... - آئينه انعكاس مفاهيم قرآني و ديني­ بود امّا شعر امروز ما با ظهور چهره­هايي مثل فروغ، اخوان، سهراب، شاملو و ... يك رويكرد كاملاً اومانيستي و انسان محورانه دارد كه بعضاً تجربيات روحي و فكري و گاهي جنسي خود را در شعر ارائه مي­دهند. با اين حساب مخاطب امروز با يك نگاه كلي به اين دو مقوله با يك تناقض روبرو مي­شود كه آن مقام و عظمت معنوي و فكري كجا و اين مقام شاعرانه كجا؟ نظر شما در اين­باره چيست؟ آيا باز مي­توانيم به آن قله برگرديم يا بايد در سايه ايسم­هاي فرهنگي كه از دنياي غرب سر ريز مي­كند و فرهنگ ما به داخل مي­شود رشد كنيم؟
ج) يك جامعه با فراز و نشيب­ها و تفكراتي اعتقادتي كه افراد آن دارند به وجود مي­آيد و در مراتب و مباني ريزتر پاره­اي مفاهيم و خواسته­ها را به افراد ديكته مي­كند. زماني هست كه انسان­ها به صورت فردي نمي­توانند تصميم بگيرند مثل جامعه بعد از جنگ كه در آن شما نگرش جامعه به عشق به دوست داشتن به زندگي و دين و خيلي از كلان روايت­ها را متفاوت مي­بيند با آنچه قبل از جنگ و انقلاب بوده است، اين نشانگر آن است كه هنجارها و ناهنجاري­ها در برهه­هايي ارزش­ها و ضدارزش­ها را به جامعه ديكته مي­كند. به اين ترتيب وقتي در شعر حافظ از يك معشوق آسماني سخن گفته مي­شود يا در شعر قبل از انقلاب نادر نادرپور شعر برهنه را مطرح مي­كند انگار جامعه اين رويكردها را مي­طلبد، يعني اين جامعه است كه براي فرد تصميم مي­گيرد. ولي در عين حال بين شرق و غرب در نگرش به اين قضيه تفاوت­هايي هست. ولي نكته اساسي اين است كه ما بايد به روز باشيم وقتي من در عرصه زندگي، اقتصاد، سياست به روز هستم بايد در شعر هم به روز باشم و از اين گريزي ندارم، اينكه جاي ميخانه را كافي­شاپ گرفته يك تحول اجتماعي است.
س) نظريه­اي كه امروز در ادبيات ما فراگير شده نظريه­اي است كه شكلوفسكي ارائه كرده و بدون اينكه جوان­ها و شاعران تازه­كار اصلاً مفهوم آن را بدانند و فلسفه­ي آن را بشناسند همه جا عنوان مي­كنند «شعر اتفاقي ا­ست كه در زبان مي­افتد» و البته طبق قول آقاي ضياء الدين ترابي كه چندي پيش مهمان ما بود شعر اتفاقي­ است كه در ذهن مي­افتد و البته دومي به پسند عقل نزديكتر است نظر شما در اين زمينه چيست؟
ج) ما براي شعر چهار يا پنج شاخصه در نظر مي­گيريم: تصوير، انديشه، معنا، احساس و ... بعضي­ها مثل تولستوي در كتاب «هنر چيست» معتقدند كه هنر چيزي نيست جز ابراز احساسات ناب بشري مثل يأس، عشق، اميد، دوست داشتن و ... اگر منعكس بشوند، اصلاً كاري جز اين ندارد. اما سور رئاليست­ها مي­گويند كه شعر تصوير است و چيزي غير از تصوير نيست. ياكوبسن و شكلوفسكي شعر را در زبان خلاصه مي­كنند. بسياري ديگر در ساختار خلاصه مي­كنند. پسا ساختارگرايي معتقد است كه پس از شكست ساختار، شعر اتفاق مي­افتد و همه اينها را مطرح   مي­كنند؟ اما كدام يك از آنها گم­شده شماست؟ اگر نظر شخصي من را بخواهيد من مي­گويم: همه چيز بر مي­گردد به زبان، چون هر اتفاقي هم كه در ذهن بيفتد توسط ابزار آن ارائه خواهد شد يعني در صورت نبود ابزار ما نمي­توانيم كشور ذهني خود را ارائه بدهيم، يعني همه چيز بر مي­گردد به نوع استفاده من از زبان و جالب است كه وقتي زبان را بيشتر مي­شناسيد در مي­يابيد كه آنچه از گذشته تا به امروز با نام جوهره­ي شعري از آن ياد مي­شود در حقيقت چيزي جز زبان نيست و همه چيز در زبان و كلمه است و البته فراتر از زبان به فرم مي­رسيم، يعني زباني كه كلمات مانند اجزاي يك ساختمان در ارتباطِ ارگانيك و منطقي با هم باشند. بنابراين شعر چيزي جز فرم و زبان و كلمه و صوت و صدا نيست.*


* با تشكر از اسماعيل حسين زاده كه امكان اين گفتگو را فراهم كردند.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال