Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  00:47 صبح ۱۳۸۹/۱۱/۱۷
تعداد بازدید  :  1340
Print
   
شعر غزل و...110 تا 130

برگرد باور کن که از نسل بهاریم مثل تمام آسمانش بی قراریم
 شماره شعر : 110
 تنها نمانیم
 معصومه جعفری
برگرد باور کن که از نسل بهاریم
مثل تمام آسمانش بی قراریم
از روح سبز آینه باران گرفتیم
خورشید را در نیمه ی پنهان گرفتیم
بر گرد می دانم که ما آسان شکستیم
عهدی که بین گندم وآئینه بستیم
بر گرد تا دست سکوت هم ببندیم
با هم بگرییم و دمی باهم بخندیم
برگرد تا لبریز از احساس باشیم
شبنم به روی گونه های یاس باشیم
بر گرد تا در حسرت فردا نمانیم
در کوچه های بی کسی تنها نمانیم
 
 شماره :111
 مهدی طراوتی
از قاعده حتمی این تیشه زدن ها                     
تا چند و چرا هم نفس سنگ شدن ها
از قصه باطل به چه تدبیر در آیم                   
از این همه ممنوعه و از این قدغن ها
آئینه صافم که گرفتار غبارم                          
هر روز هراسانم از این سنگ زدن ها
آنروز که غافل شدم از مرغ شباهنگ              
حالا شده ام همسفر زاغ و زغن ها
عکسم که وبال تن تو می شوم ای قاب            
تنها تو علاج منی ای قاب تو تنها!
 
  شماره : 112
  به خورشید با تمام مهربانی اش!
  عالیه عنایتی موفق
شب، پاره های کهنه ی پیراهن تو است
بند ستاره های زمین، گردن تو است
رنگ کدام دلهره ها را گرفته ای؟
طرح کدام خاطره ها، بر تن تو است؟
این هرم راه شیری دنباله دار نیست
اندوه سرخ حادثه ی رفتن تو است
عصر از شکوه رفتن تو کم نمی کند
تا هر طلوع، لحظه ی برگشتن تو است
شاید عروس حجله هفت آسمان تویی
حتماًغروب تکه ای از دامن تو است
بیچاره این زمین که تو را دورمی زند
 وقتی، تمام پیکرش آبستن تو است
آیا طلوع می کند از پشت سطرهام
ماهی که در بهانه ی پیوستن تو است؟
                                                            
 
  شماره : 113
  مهر نوش سپه دوست
دل به سودای تو بستیم من وآئینه
چشم در راه تو هستیم من وآئینه
بین ما یاد تو گل کرده و شوری برخاست
و به تکرار نشستیم من و آئینه
عطر گیسوی تو را می دهد این شانه هنوز
بی سبب نیست که مستیم من وآئینه
تاکسی با خبر از سّر نگاهت نشود
تا ابد دست بدستیم من و آئینه
هر چه دیدیم به ایام چه زیبا وچه زشت
گنگ و آرام نشستیم من وآئینه
بی حضور تو در این خانه خدا می داند
لحظه ای چشم نبستیم من وآئینه
سادگی های دلم نذر نگاه تو ولی
گفته ای کهنه پرستیم من وآئینه
مصرعی نیز سرانجام نصیحت کردیم
که به سنگ تو شکستیم من وآئینه
 
 
  شماره : 114
 پیشانی خونین آفتاب
 محمد پیله ور
امشب دلم هوای کسی می کند که نیست
از بی کسی چنان هوسی می کند که نیست
اندیشه دست برسر و برسینه می زند
بیداد داغ دادرسی می کند که نیست
دل سر نهاده بر در ودیوار خانه اش
هر سو نگاه ملتمسی می کند که نیست
مثل هوای تازه که یک دم دمید و رفت
دم میل بازدم نفسی می کند که نیست
خورشید رفت وشب همه شب ماند وبعد از او
ظلمت بهانه ی قبسی می کند که نیست
از کاروان صبح کسی ماند و بی کسی
اکنون گلایه از جرسی می کند که نیست
تن ماند و صحبت از قفسی می کند که هست
جان رفت و شوق از نفسی می کند که نیست
بعد از تو هرکه ماند گرفتار زندگی است
با مرگ، پنچه نرم بسی می کند که نیست
 
 شماره : 115
 سایه ی غریب
 معصومه چهری
جذبه ای شیرین مرا در جای خود خشکانده است
یک قدم تا کوچه ی دیدار باقی مانده است
سایه ای از دورمی آید غریب آشنا
سایه ای خورشید را بی گفتگو خوابانده است
مرد خوش سیمای والا همت و بینا دلی
آفتاب عشق را بر صدر دیوان خوانده است
می رود تا مسجد بالای ده، چون در دلش
تازه گل هایی زعشق و عاطفه رویانده است
می رود از آب سرد چشمه ها سازد وضو
مرد خوبی که همین یک پا برایش مانده است
 
 شماره : 116
 خاطرات پاره پاره
 زینب اکبری
رسیده وقت رفتن و دوباره بغض می­کنم
برای خاطرات پاره پاره بغض می­کنم
چه قدر ساده رد شدم از آسمان چشم تو
شبیه آسمان بی­ستاره بغض می­کنم
و هفت روز هفته را شماره می­کنم ولی
به یاد تو شماره به شماره بغض می­کنم
به یاد اضطراب تلخ و ممتد شبانه­ام
و آن همه دعا و استخاره بغض می­کنم
در ابتدای شعرها فقط تویی که می­روی
و من میان شعر نیمه کاره بغض می­کنم
به حرمت رسیدنت شکست بغض شعر من
ولی برای رفتنت دوباره بغض می­کنم

  شماره : 117
 کبری موسوي قهفرخی
انگور در پیاله چشمم دوات شد
تا اینکه چشم­های تو عین القضات شد
چون پلک بسته از همدان پا فرانهاد
پلکی دگر به هم زد و پیر هرات شد
او معبد مقدس بودائیان شد و
چشم من آنکه راهبه­ي سومنات شد
آنگاه بازگشت به شیراز و بر دلم
این مرتبه به هیأت حافظ برات شد
با این همه «در آخر پیری و زهد و علم
این شیخ شوخ عاشق شاخه نبات شد
 
 
 شماره : 118
 ژاله صادقي
شب شد و بار آخر با جيغ­هاي مترو
پا مي­شوند مردم در زير پاي مترو
خيل عظيم رنگ و آواز ادكلن­ها
پيچيده در فضاي بي­انتهاي مترو
زن­ها در اين سياهي آرامشي ندارند
حتي در اختصاص جاي جداي مترو
و دختري كه خانه از او فرار مي­كرد
دنبال جاي شب بود در لابلاي مترو
يك عالمه نگاه و ترديد و پرسش و وهم
گم مي­شوند هر شب در ماجراي مترو
در دست من گل سرخ بي­تاب ديدن توست
اما تو رفته­اي و خاليست جاي مترو
 
 شماره شعر :119
 مظهر همداني
ميرزا علي مظهر همداني فرزند آقا عبدالرسول ؛ از فضلا و شعراي دهه ‌هاي گذشته همدان است، وي در سال 1232 هجري شمسي در همدان متولد شد ومعاصر شاعراني نظير غبار، جاويد و پروين... بوده است . وی درسن هفتاد سالگي از دنيا رفت و طبق وصيت خود در قم و صحن مطهر حضرت معصومه‌(س) دفن شده است.
پر ملوليم، مي از خم به سبو بايد كرد
كم كم از شهر سوي باديه رو بايد كرد
كوزه پركرده به كام دل خود بايد بود
جام بگرفته سراغ لب جو بايد كرد
رشته‌ ي  الفت اگر نگسلد از جور رقيب
چاكهاي دل مجروح رفو بايد كرد
مه من! بي تو دلم رنگ كدورتها يافت
پاك كن آينه گر روي در او بايد كرد
سالها در غم جان خون جگر بايد خورد
باز با دل سخن از روي نگو بايد كرد
عاشق از آتش دوزخ نهراسد كم و بيش
از حذرها هم از آن شعله ‌ي خوبايد كرد
سجده برخاك دردوست چودرترك سراست
باري ازخون دل وديده وضوبايد كرد
يا چو زاهد به دل غمزده هي بايد زد
يا چو مظهر وسط معركه هو بايد كرد
 
  شماره : 120
  مفتون همداني
سيد مير آقا كبريايي معروف به مفتون همداني فرزند سيد محسن ؛ اين شاعربزرگ ، در همدان در سال 1268 هجري شمسي به ‌دنيا آمد و در سال 1334 هجري شمسي از دنيا رفت و در كنار آرامگاه باباطاهر به خاك سپرده شد..
زد چو مشاطه سر زلف تو با شانه به ‌هم
ريخت يك مرتبه صد سلسله ديوانه به ‌هم
دستش از شانه جدا گر نشود مشاطه
مي‌زند مجمع دلها همه با شانه به ‌هم
شانه بر زلف زدي وهمه دلهاي پريش
دست دادند از اين شانه به آن شانه به‌ هم
دوش رندان همه‌ در عشق به ‌هم پيوستند
تا كه دادند به مستي دو سه پيمانه به ‌هم
زهد با عشق نسازد كه نسازد هرگز
به جهان بوالهوس و همت مردانه به ‌هم
دام شد زلف  زخالي كه به كنج لب اوست
ريخت مرغان چمن را هوس دانه به ‌هم
خوش ‌نما  نيست دو مسجد بر هم ، ليك بسي
خوش‌ نماتر شود از وضع دو ميخانه به ‌هم
چيست در نوع بشر اين ‌همه جنگ و جدال
كه چنين ريخته است اين‌همه ديوانه به ‌هم
شحنه و شيخ دگر خون بشر را نخورند
آشنا گر كه شوند اين‌همه بيگانه به ‌هم
برد آن چشم به افسون دل مفتون چو ازآن 
جور كردند حريفان دو سه افسانه به ‌هم
 
 
 شماره : 121
 صابرهمداني
نام او اسد الله و شهرت خانوادگي ‌اش صنيعيان است. وي در سال 1282 شمسي در همدان ديده بر جهان گشود ؛ پدرش محمد هادي از بازرگانان ديندار و درستكار و مورد اعتماد مردم بود. وي هنوز به سن ده سالگي نرسيده بود كه پدرش بدرود حيات گفت و فرزند دلبند خود را در حال يتيمي به دست حوادث روزگار وخطرات ايام و ليالي سپرد ... وي سرانجام براثربيماري در ارديبهشت ماه 1335 به سوي عالم باقي شتافت.
سنگين ‌دلي ، كه خاطر ما را شكسته است                  
آئينه خداي نما را شكسته است
از جاي هر چه مي‌شكند، كاش بشكند         
دستي كه پاي صلح و صفا را شكسته است
در كيش اهل دل نبود طاعتش درست              
ياري كه بال مرغ وفا را شكسته است
مرغ نصيحتش نكند آشيان به‌گوش                
آن كو طلسم شرم و حيا را شكسته است
فردا كسي است قابل درگاه كبريا                 
كامروز پشت كبر و ريا را شكسته است
واصل كسي به بحر حقيقت شود كه او            
 همچون حباب دام هوا را شكسته است
بوي گلي ز باغ اميدم  نمي ‌رسد                      
 يا سنگ فتنه پاي صبا را شكسته است
فقر عمومي و ادبي در زمان ما                       
سد ميان شاه و گدا را شكسته است
صابر گناه دم ‌به ‌دم ما به ‌سان سنگ
بال و پرهماي دعا را شكسته است
 
 
 شماره : 122
 قربان‌وليئي
عطشي دارم از آن دست كه ناگفتني است
در گلويم خبري هست كه ناگفتني است
جاري ­ام در دل گسترده­ ي تنهايي خويش
رو به آن روشن يكدست كه ناگفتني است
چه بگويم كه زبانم متلاشي شده ‌است
حيرتي هست در اين مست كه ناگفتني است
مانده ­ام خيره در آيينه سرشار از هيچ
آنچنان رفته ­ام از دست كه ناگفتني است
حرف از محو ضمير من و روئيدن توست
من به رنگي به تو پيوست كه ناگفتني است
 
 
 شماره : 123
 اسماعيل سكاك
...ن مثل نان، حروف الفبا به‌صف شدند
در حسرت گرفتن يك نان تلف شدند
ميز و كلاس و تخته، معلم و بچه ­ها
تا درس نان رسيد دچار شعف شدند
يك مرد زير نم­نم باران رسيد و بعد
هر دانه­ ي حباب به پايش صدف شدند
دارا رسيد از ته صف يك اشاره‌كرد
ناگاه چشم­ها به سوي او هدف شدند
يك عده اعتراض كه آقا! بدون صف؟
يك عده از قضاوت خود بي ­طرف شدند
لاي كتاب ماند عدالت و زنگ خورد
اما حروف عازم راه نجف شدند!
فرزندهاي آدم و حوا در اين مسير
نوبت به نوبت آمده و ناخلف شدند
آن‌قدر انتظار كه حتي تمامشان
در حسرت گرفتن يك نان تلف شدند
                   
 شماره : 124
 جواد وفايي
 1
يك دختر گل فروش با چشم كبود
با اشك ميانِ چشم آرام سرود
اي كاش هميشه عيد باشد اي كاش
اي كاش چراغ سبز در كار نبود
 2
او گفت بمان! به اشك و آهي ماندم
محكم به سر قرار واهي ماندم
من ماندم و مادرم نيامد ... اكنون
يك دست فروش سر راهي ماندم
 
  شماره : 125
 حسن صادقي پناه
... و چاي دغدغه عاشقانه خوبي­ست
براي با تو نشستن بهانه خوبي­ست
حياط آب زده، تخت چوبي و من و تو
چقدر بوسه، چه عصري، چه خانه خوبي­ ست
قبول كن! به خدا خانه شما سارا!
براي فاخته ­ها آشيانه خوبي­ست
غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسيم و نم نم باران، نشانه خوبي ­ست
بيا به كوچه كه فرديس شاعري بكند
كه چشم تو غزل عاميانه خوبي ­ست
    كرج
سوار شو! آقا صداي ضبط اگر ...
نخير كم نكن آقا! ترانه خوبي­ست
صداي شعله ور گل نراقي و باران
فضاي ملتهب و شاعرانه خوبي­ست
مطابق نظر ماست هر چه هست عزيز!
قبول كن كه زمانه، زمانه خوبي ­ست
به خانه باز رسيديم، چاي مي­ خواهيم
براي با تو نشستن بهانه خوبي ­ست.
                    
  شماره : 126
 امير اكبرزاده
توجهي به تكاپوي اين پلنگ نكن
به تيررس كه رسيدم بزن درنگ نكن
تمام حيثيت كوه از شكوه من است
نه! افتخار به فتح دو تكه سنگ نكن
مرا به چنگ بياور چه زنده چه مرده
به قدر ثانيه ­اي فكر نام و ننگ نكن
غرور دشت پُر از ردّ گام­هاي من است
مرا اسير قفسهاي چشم تنگ نكن
درست بين دو ابروم را نشانه بگير
به قصد كشت بزن لحظه ­اي درنگ نكن
هميشه اول آخر تو مي­بري از من
تمام وقت­ات را صرف صلح و جنگ نكن
فقط نخواه به پايت نمرده جان بدهم
براي كشتن من خواهش از تفنگ نكن
 
 شماره : 127
 طاهره كوپالي
افتاده ‌است آتش چشمت به جانِ من
باني. نيِ تو دود شده دودمان من
تو آن بتِ قديمي از يادرفته ­اي
موروثي است عشق تو در خاندان من
آه اي خليل بت‌شكن قصه جاي او
طوري بزن كه خرد شود استخوان من
مثل كتيبه­اي كه تو هرگز نخوانده ­اي
مدفون درون سينه­ات اي ديلمانِ من
اين روزها عجيب پريشان شدم ببين
يكسان شدست حال من و گيسوانِ من
خالي شده­ ست بيشه ­ي چشمان خسته ­ام
ديگر رميده ­اند همه آهوانِ من
ديگر مسيح سرخ لبت چاره‌ ساز نيست
شايد فرونشانده ‌شد آتش فشان من
مي­ سوزم و زبان به گله وانمي ­كنم
بي­فايده‌ ست هي بدمي در دهانِ من
 
 شماره : 128
 مهدي زارعي
راز مگوي مردِ غزل‌گو اگر تويي
حوري ـ فرشته روي پري‌خو اگر تويي
سنگ طلسم! اگر كه دو چشمت دو لوحِ سحر
در طالعم كتيبه ­ي جادو اگر تويي
تو يا كه او؟ كدام‌ يكي؟ عاشقِ كه‌ام؟
بي ­شك فقط من عاشقِ او «او اگر تويي»
آن سو اگر زمين و زمان يا كه بيشتر
مي­ چرخم از سه سمت به اين‌سو اگر تويي
از دست­ هام شانه بسازند؟ حاضرم
امّا پري شانه ‌به ‌گيسو اگر تويي
چشمت؟ دو عاشقانه اگر شاعرش منم
قلبم يك آشيانه! پرستو اگر تويي
حالا بيا درون قفس هيچ هم نترس
من يك پلنگ اهلي ­ام آهو اگر تويي
اينها همه درست ولي سكه با دوروست
اين روي عشق هم منم آن‌رو اگر تويي
 
 
 شماره : 129
 حجت يحيوي
تا لحظه­ی مرگ و مير عــاشق باشيم
با يك دل سر به زير عــاشق باشيم
يك چشم به هم زدن زمان مي­گذرد
دستــان مــرا بگيـر عــاشق باشيم
 
شب كه گذرت به آسمان مي افتد
عكس تو در آن­سوي زمـان مي­افتد
دنيــاي تــو تـا صبح نمي­انجامـد
سيبي كه رسيــد نــاگهان مي­افتد
 
افسـوس دمي نمـي­شود جـا بزند
يك مرتبه بر عهد خودش پا بزند
انگــار تبــر هميشه عـادت دارد
از حـوصلــه­ی درخـت بالا بـزند!؟
 
كوشيد كه دل­سرد نشانم بدهد
يك شاعر بي درد نشانم بدهد
اين آينه­ي شكسته­ي فرسوده
يك­بـار نشد مرد نشانم بــدهد
 
در جنگِ پدر پسر، پدر مي­سوزد
وقتي كه مقابلش پسر مي­سوزد
جنگي ست دورو كه هر دو سويش ننگ است
آتش كه گرفت خشك و تر مي­سوزد
 
 
 شماره : 130
 سعيد ميرزايي
و مرگ در چمدان تو، جاده منتظر است
نه استخاره‌نكن تازه اول سفر است
و پيش از آنكه بخواهي به مرگ فكركني
از اتفاق دلت مثل‌آنكه باخبر است
نه زود مي­رسد آري نه مي­كند تأخير
كه هم دقيقه­شناس است و هم حسابگر است
بدون مرگ از اينجا نمي­رويم كه مرگ
براي خانه دنيا درست مثل در است
دري كه روبه‌رويت بازمي­شود آرام
در آن زمان كه هياهوي عمر پشت سر است
و مرگ را شب­ها وقت خواب مي­بينم
كه مرگ عطر همان شبدر چهار پر است
و مي­رسد كه گلي را به دست ما بدهد
هميشه مرگ همان گلفروش رهگذر است
و بهترين گل خود را به تو تعارف كرد
چرا كه ديد به دست شما قشنگ‌تر است
چقدر با عجله مي­روي مسافر من!
به اين سفر كه براي تو آخرين سفر است
چه بي­قرار به ساعت نگاه دوخته­اي
نه استخاره‌نكن چشم مادرت به در است
و مرگ گوشه­اي از عكس يادگاري ما
و جاي خالي تو پيش مادر و پدر است
و مرگ در چمدان تو، بر لب جاده
و تو كه با چمدانت، و جاده منتظر است
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال