Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  00:54 صبح ۱۳۸۹/۱۱/۱۷
تعداد بازدید  :  1037
Print
   
شعر ترجمه 161 تا 165

ترجمه : دکتر هادی نظری منظم از شاعران معاصر عرب و مشهورترین شاعر فلسطین است. وی در سال 1941 م در یکی از روستاهای عکا واقع در فلسطین متولد شد و پس از به پایان بردن تحصیلات درچندین کشورعربی به حرفه روزنامه نگاری
 شماره : 161
 محمود درویش
ترجمه : دکتر هادی نظری منظم
از شاعران معاصر عرب و مشهورترین شاعر فلسطین است. وی در سال 1941 م در یکی از روستاهای عکا  واقع در فلسطین متولد شد و پس از به پایان بردن تحصیلات درچندین کشورعربی به حرفه روزنامه نگاری مشغول شد قصاید فراوانی در دفاع از فلسطین و مبارزه با اشغالگران سروده است. نخستین مجموعه شعری او«عصافیربلااجنحة» (گنجشکهای بی بال) نام دارد. از او مجموعه قطعات ادبی «وداعاً ایتها الحرب» نیز به چاپ رسیده است. چکامه زیر، برگردان یکی از سروده های اوست :
 
 ترانه ای  ساده برای صلیب سرخ...
 
مردم را آیا
در همه جا بازوانی هست
که نان و آرزو
و سرود ملی از آن جوانه زند ؟
پدر!
پس چرا ما بلوط می خوریم
و در نهان، شعری اندوهگین را
زمزمه می کنیم ؟
 پدر!
در آغوش صلیب سرخ ما در امانیم ؟!
*
آن گاه که کیسه های آرد تهی می گردد
ماه شب چارده در چشم­های من
قرص نانی می شود
پدر! پس چرا هلهله هایم
و مذهبم را
به بهای تکه نانی خشک
و پنیری زرد
در مغازه های صلیب سرخ فروختی؟
پدر! آن گاه که باران می بارد
جنگل زیتون حمایتمان خواهد کرد ؟
درختان آیا
از آتش بی نیازمان خواهند ساخت ؟
و روشنایی ماه
برف ها را آب خواهد کرد ؟
یا اشباح شبانه را خواهد سوزاند
پرسش­ های بی شماری دارم
در چشمانت خموشی سنگ­ها را
 نظاره می کنم
پدر!
مرا پاسخ گوی
تویی پدرم؟
یا می پنداری
که من فرزند صلیب سرخ شده ام !
پدر! آیا گل­ها
در سایه سار صلیب، می رویند ؟
بلبل ترانه می خواند ؟
پس چرا خانه کوچکم را
ویران کردند؟
پدر چرا غروب هنگام
رؤیای خورشید را
در سر می پرورانی
و مرا بسیار فرا می خوانی ؟
آن گاه که من، شیرینی
و دانه های مویز را
در مغازه های صلیب سرخ
در خواب می بینم؟
                        **
مرا از تاب بازی روزانه ام
محروم ساختند
و خمیر نانم را با گل و لای سرشتند
و پلك­هايم را با غبار
اسب چوبینم را
از من گرفتند
و مرا گماشتند
تا بار گران پدرم را
از شانه های او به ارث برم
و شب را
چونان سالی بر دوش کشم
آه، که مرا یکباره
چون جویباری از آتش
جاری ساخت ؟
آه !
زیر بیرق های صلیب سرخ
چه کسی
خوی کبوتران را
از من
به تاراج می برد ؟...
 
 
 
 شماره : 162
 نزار قبانی  
ترجمه : دکتر هادی نظری منظم
وی از مشهورترین شاعران معاصر عرب است.
در سال 1923 م در دمشق متولد شد و در سال 1944 از دانشگاه سوریه در رشته حقوق فارغ التحصیل گشت سپس به فعالیت­های سیاسی پرداخت و در کشورهای مختلفی چون مصر، ترکیه، انگلستان، روسیه، تایلند، چین، اسپانیا، هلند، سوئیس و ... به امور دیپلماتیک مشغول شد و به زبان­های انگلیسی و اسپانیایی تسلط یافت. وی در سال 1966م از فعالیت­های سیاسی کناره جست و در لبنان یک مرکز انتشاراتی تأسیس نمود. نزار در آغاز تنها به سرودن غزل پرداخت. نخستین دیوان شعری او «قالت لی السمراء» (به من گفت دختر گندمگون) در سال 1944 م منتشر شد. از دیگر مجموعه های شعری او می توان به«طغولة نهد»،     «سامبا»، «انت لی» و... اشاره نمود وی از سال 1967م به سرودن اشعار اجتماعی و سیاسی پرداخت. از دیوان­های سیاسی او می توان به «اشعار خارجة علی القانون» (1972م)، «قصائد مغضوب علیها»    (1986م) و «هوامش علی دفتر الهزیمة» و«قصتی مع الشعر» اشاره کرد. وی سرانجام در 1998م در بیمارستانی در لندن در گذشت و پیکرش جهت دفن به دمشق منتقل شد. قصیده زیر، برگردان یکی از سروده های عاشقانه اوست :
 
 توضیحی به خوانندگان شعرم...
 
نا بخردان در باره من می گویند :
او به خانه­ی زنان در آمد و بیرون نشد
و می خواهند
مرا بردار آویزند
به این گناه که شعری
در وصف معشوقم سروده ام ...
من چون دیگران
سودای حشیش نکرده ام
و دزدی نیز
و کسی را نکشته ام
در سپیده دمان اما
عشق ورزیدم
و تو می پنداری کفر ورزیده ام
*
نا بخردان می گویند :
با شعرهایش
از صحیفه های آسمانی و آموزه ها شان
مرتد گشته است
چه کسی گفته است
که عشق، تجاوز به حریم آسمان است ؟
آسمان یار من است
می گرید چون بگریم
و چون می خندم خندان است
و اگر روزی عشق بورزم
اخترانش
درخشانتر شود
*
خوشا ، خوشا
آوازه خوانی
به نام دوست
تا او را در هر دیاری
بنشانم
چون جنگلی از بلوط
عشق
همواره پیشه ام خواهد بود
چونان پیامبران
و هماره
کودکی و پاکدامنی را
در پیش خواهم گرفت
و از محبوب خود
خواهم نوشت
تا گیسوان زرین اش را
بردامن شفق روان سازم
*
دلم می خواهد
کودکی باشم
که بر دیوارهای اختران مشق جنون کنم
تا عشق در زادگاهم به آسمان ها برسد
و قاموسی باشم
سر گشتگانش را
و بر لبانشان
وردی شوم
الف و باء و...
 
 
 
  شماره : 163
  نزار قبانی
ترجمه: زهرا طهماسبی
کارشناس ارشد ادبیات عرب
چنان­که در شرح حالی از زندگی­اش می­نویسد: در بیست و یک آذار مارس 1923 در یکی از خانه­های قدیمی دمشق به دنیا آمد؛ خانه­ای که هرگاه او با اشتیاقی کوکانه در حیات بزرگ آن می­نشست صدای سردمداران سوری را می­شنید که در ایوان منزل می­ایستادند و برای جمع زیادی از مردم سخنرانی می­کردند و از آنان می­خواستند در مبارزه علیه اشغال­گری فرانسویان مقاومت کنند و به آن­ها برای دست یافتن به آزادی جهت دهی می­کردند او که در ده سالگی با آثار بزرگ ادبی جهان به زبان اصلی آشنا می­شود و به مطالعه­ی آن­ها می­پردازد. در چهارده سالگی آموزش موسیقی و نقاشی را نیز آغاز می­کند. چنان­که خود می­گوید راهیابی او به عالم رنگ­ها از یک طرف و دل­سپردنش به فضای صداها و طنین آوای موسیقی از سوی دیگر دریچه­های تازه­ای به روی دنیای تخیل و شاعری­اش می­گشاید.
نزار قبانی بزرگ­ترین عاشقانه سرای امروز عرب است. کلمات شعر او همچون تصاویر زنده­ای که بر پرده­ی سینما حرکت می­کنند پویا و رنگارنگ­اند. با آن سابقه­ی سیاسی که خود از زندگی­اش نقل می­کند اما سرایش مضامینی چون عشق، دلدادگی و وصف بی­پروای زنان به عنوان مظهر جمال هستی، بزرگ­ترین بخش شعر او را به خود اختصاص داده­اند؛ اگرچه شعر او از پاره­ای تمایلات و مبارزات سیاسی خالی نیست که آن هم بسیار ماهرانه در لفافی از مضامین عاشقانه پیچیده شده است. این مطلب که همگان نزار قبانی را شاعر عشق می دانند از خلال جملات او به خوبی پیداست. او می­گوید: من از خانواده­ای هستم که عشق را آزموده­اند؛ عشق و محبت با کودکان خانواده متولد می­شود، همان­گونه که شیرینی با سیب همزاد است.
 
نامه ای زیرآب
 
تویی که دوست من هستی
کمک کن تا از تو سفر کنم
یا اگر طبیب دل بیمار منی
کمک کن تا از دردی که تو بر جانم افکنده­ای شفا یابم
من اگر می­دانستم عشق این همه دشوار و جان شکر است هرگز عاشق نمی­شدم
من اگر می­دانستم دریای ناپیدا کران عشق این­سان عمیق و دهشتناک است
هر گز به این دریا نمی­زدم
این منم که پایان خود را می­بینم
این من نبودم که اشتیاق تو را در دلم آغاز کردم
پس خود به من بیاموز که نیکو عشق بورزم
خود به من بیاموز چگونه ریشه­های عشق تو را از بیخ برکنم
مرا بیاموز که چگونه اشک در سراچه­ی چشم­ها می­میرد
مرابیاموز چگونه عشق می­میرد و دل­دادگی­ها خودکشی می­کنند
ای آن کس که دنیای مرا برای من به لطافت یک غزل تصویر کرده­ای
و زخم­های محبتت را در جان کاشته­ای
و این­چنین همه­ی توانم را ستانده­ای
اگر مرا دوست داری دستم را بگیر
این موج آبی و دریاگونه که از چشمان تو برمی­خیزد
مرا به لُجه­ی دریا می­خواند 
و این من بی دست و پای بی تجربه در عشق
بی هیچ قایقی
من در زیر آب نفس می­کشم
من غرق شدم
من غرق شدم
من غرق شدم
این عشق، حال و گذشته­ی مرا می­خورد
آی جان جهان من
آی همه­ی زندگی­ام
آیا صدای مرا که از اعماق دریاها خواهد آمد می­شنوی؟
تو اگر می­توانی مرا بیرون بکش از این بیکران دریا؛ که من شنا کردن نمی­دانم.
 
 
 شماره : 164
 شكست خوردگان / مصطفي علوي روان
ترجمه: زهرا طهماسبي / كارشناس ارشد ادبيات عرب
پس از سال‌ها مقاومت، براي اولين‌بار در زندگي­، فكر فرار از همه‌چيز در ذهن­اش درخشيد؛ با اينكه از سرسخت­ترين انسان‌هایی بود كه به‌شدت با شكست و لكه‌ی ننگي كه بر پيشاني مردانگي و عزت نفس مي­نهد، مخالفت و احساس خفگي مزمن و نفرت مي­كرد. هجومي از احساس‌های دردناك قلبش را مي­فشرد. احساس‌های ناخوشايندي كه اين زندگي سيماني بر همه چيز ما جاري كرده است. انسان خود را از جنگل سرسبز پيشين رهانيده و حس خوب سرمستي و حيات را در قفس آهني مستحكمي با قفل­هاي لجوج زنداني كرده است. سفر خيال‌انگيز آوازهاي كشاورزان بر بال نسيم و كوچ زين­هاي مخمل‌پوش سرسبز و حتي يادگاران تاريخي كه اجداد انسان برايش به ميراث نهاده بودند؛ همگي در زير بناها و آسمان خراش­هاي بلند امروزي مدفون شدند. ديوارهاي باستاني حيات آدمي، كثافت‌خانه‌ی رهگذران بي­هويت و بردگان ناشناس شد. گويي انسان، همه‌ی گذشته‌ی تمدن خود را منكر مي­شود و حتي بالاتر، مي­خواهد از آن به بدترين شكل انتقام بگيرد. اي جهان پيرامون من! اگر از رویگردانی و گریز اهالی‌ات از عبادت خدای مقدس و یگانه حرفی بزنم، تو را خوش نمی‌آید!
عبادت يگانه‌ی پاكي كه در نظر من، هيچ‌چيز جز او نيست. آن‌هم در زمانه­اي كه انسان، اشيا و ماده را به جاي خالق خود تقديس مي­كند و آهن و بتن در آن فرمانروايي دارد.
در همه‌جا خيانت مي­بينم و شكست را از چشمان همه مي­خوانم. خيابان­هاي شهر من لبريز از شكست‌خوردگان، كم‌خردان و مجرمان شده است. اين پیشانی‌بند شري است كه بر پيشاني­ها نقش بسته و هماني است كه زندگي امروز بر صفحات تاريخ رسم مي­كند و انسان را بر آن مي­دارد كه به جاي هر كاري، از قضا و قدر، چوب‌رختي خطرناكي بسازد و سستي و رخوت خود را بر آن بياويزد. همه جا مهاجران گريزپاي را مي­بينيم؛ اما یاوری نمي­يابیم. تنها چيزي كه در عمق جان آدمي مي­گذرد و فرياد برمي­آورد، آه­هاي ممتد و جان‌سوز است.
چقدر دوست دارم كه در خيابان­ها بدوم، همان‌گونه كه تو مي­دوي! من دانشجو هستم و آرزوهايم مرا از هواي پاك و سالم شهر كوچكم بيرون رانده است؛ با فرسنگ­ها فاصله از همه‌چيز! ديگر برنمي­گردم مگر آن‌قدر دير كه چيزي جز گرگ­هايي را كه براي نوحه­گري مرگ من كف مي­زنند، نبينم. نوحه­هايي كه در خبيث­ترين فضاي بهت‌آلود براي روزي كه در آن ستاره‌ی بخت من افول مي­كند و همه‌ی بزرگی‌ام، درهم نورديده می‌شود، زير بار سنگين فراموشي آماده شده است.
ماشين اين زمان، زير چرخ‌هاي خود همه‌ی نشانه­هاي شهرم را رو به سوي شهر كوچكي كه مي‌خواهد زير چرخ‌هاي سهمگين خود نابود كنند، درهم مي­كوبد. پدربزرگ من با همه‌ی تنهايي­ و فقط در كنار خاطراتش - با آن بيان هنرمندانه و ساده- در همين‌جا زندگي كرده است. پدربزرگي كه از سياست -پس از آن‌همه نفاقی که به او چشانده بود- كناره‌گرفته و رويگردان شده بود. او كسي بود كه هنوز از هواپيما پياده نشده، سفر ديگري در پيش داشت؛ اما دريافت كه در روزي‌رساندن به بيچارگان و سرپناه‌ساختن براي درماندگان، كوتاهي كرده است! از سياست و همه‌ی ثروتش كناره جست و جز خانه­اي كه از پدربزرگش براي او مانده بود، چيزي از خود باقي نگذاشت. زمانی كه معلم ساده‌ی يكي از دبيرستان­هاي شهر بود در آن خانه زندگي مي­كرد. و يك ماشين چهارچرخ كهنه را كه در جلوي خانه‌اي كه در آغوش يك باغ سرسبز آرميده بود نگه مي­داشت. اين‌ها رمزي از وجود زندگي براي پدربزرگ بود.
هرچه هست من ديگر تاب تحمل زندگي در آغوش سيمان را ندارم. محاصره‌شدن در ميان چشماني پرسشگر، مشتاق ديدن جهانی از پشت عينك پدربزرگ هستم. آيا مي­توانم در كنار تو زندگي جديدي را آغاز كنم.
 
***********
 
 
 شماره : 165
 قلب­هاي ما بر زمين­هاي بازي كودكانمان پراكنده است
 هارون هاشم رشيد
ترجمه: زهرا طهماسبي/ كارشناس ارشد ادبيات عرب
هارون هاشم رشيد در غزّه متولد شد و رشد كرد. او مثل همه‌ی هموطنانش به چشم خود مصيبت‌هايي را كه بر سرزمينش وارد مي­آمد، ديد. وی به‌همراه ديگر پناهندگان، وطن خود را به اجبار ترك گفت و با انبوهی از دردها و رنج­هاي تلخ روبه‌رو شد.
در شعر زير شاعر از خانه­اش سخن مي­گويد؛ خانه‌ای كه اشغالگران تصرفش كرده و ويران و نامأنوسش ساخته­اند. در اين شعر، عاطفه­ي خروشان شاعر نمایان است. او با خيل انقلابيون به وطنش بازمي­گردد و آنجا را با خون و اشك مي­شويند.
 
خانه­ام آنجاست.
آنجا بر فراز تپه­اي دور و فراموش‌شده
در خطه‌ی اميدها و آرزوها، در روستاي به اسارت‌رفته‌ی ما
بقاياي خانه­اي است كه همه‌ی خطوط و نشانه­هايش را از هم پاشيده­اند
ديوارهايش را ويران‌كرده و گل­هايش را لگدمال كرده­اند.
تنفس در باغ سرسبزش مرده است؛
و نفس­هاي پاك و بي­آلايشش را خفه كرده­اند
باغ كوچك من مهجور و تنهاست در چنگال اسارت
هيچ بلبلي، هيچ چكاوكي به شوق ديدارش نمي­آيد
شب، هم‌آغوش درد و رنج، پرده‌ی تير خود را بر آن گسترده است.
آنجا دور و بر خانه­ام، در روستاي كوچك من، قلب­هاي ما بر زمين­هاي بازي كودكانمان پراكنده است
آنجا هر نشانه و تابلويي تو را برمي­انگيزد
بازي­هاي دهشتناك آنان جان‌هايمان را دزديده است
آنجا در خانه‌ی من همه‌ی خاطراتم ثبت است.
اگر ناگاه گنجشكي مرا در آغوش خود به آنجا برد و بر زمين پاك و بهشتي­اش رها كند شن‌ريزه‌هاي سرزمينم را، فواره‌ی كوچك روستايم را بوسه خواهم داد.
اما من اينجا در اتاقم و مأموران، راه را بر من گرفته­اند
انگار در گردابي پيچان و پي در پي كه چون شعله­هاي جهنم زبانه مي­‌کشد غرق شده­ام
و خانه‌ی محبوبم هر دم مرا به خود مي­خواند تا به ديدارش بشتابم
و او را از دست جرثومه­هاي فاسد و نفرت‌انگيز نجات دهم.
 
 
  

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال