Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  00:58 صبح ۱۳۸۹/۱۱/۱۷
تعداد بازدید  :  1291
Print
   
شعر طنز 193 تا 200

رؤياي كاذب اسدالله حيدري خـواب ديدم اي بــرادر مي¬روم شهر رزن با ميني¬بوسي كه پر گشته همه از مرد و زن
   شعر طنز
   شماره : 193
   موجر و مستأجر
   سيدعباس يادگاري
باز هم سال نو از راه مي رسد و در ميان بنگاه هاي معاملات ملكي و كوچه و پس كوچه هاي شهر مستأجران عیال­وار را سرگردان مي بينيم كه بچه در بغل، پژمرده و كسل اين سو وآن سو به دنبال خانه ی خالي مي دوند ... و اما حقير از آنجا كه ظاهراً نه تنها يار شاطر نيستم كه بار خاطرم، تنها مستزادي را به عنوان درد دل به اين مستأجران مظلوم تقديم مي­کنم:
 
اين دو تن كاین­سان به دشنه قلب هم را مي­درند           موجر و مستأجرند
اين­چنين در فحش­هاي آن­چناني ماهرند                     موجر و مستأجرند
در سر هر ماه همچون موش و گربه در ستيز                 هر دو در جنگ و گريز
جز تو افق بهر هر كاري كه گويي حاضرند                    موجر و مستأجرند
موجر پرحرص و مستأجر فقير و كارمند                      تا دلت خواهد بخند
اين دو تن دشمن ولي چون دوستان در ظاهرند             موجر و مستأجرند
 موجر از اطفال بيزار است و مستأجر چهار                  طفل دارد گربه وار
جمله­ي مستأجران الحق كه دایم صابرند                     موجر و مستأجرند
موجر بيچاره دارد از شكايت واهمه                            علت آن هم گُمِه
در گريز از خانه دوشي جمله آن­ها شاكرند                    موجر و مستأجرند
يك طرف مستأجري از يك طرف اندوه نان                   گشته­اند بس ناتوان
اي «قلندر» صد نهال اشك را مي­پرورند                      موجر و مستأجرند
 
 
 
    شماره : 194
  تردستي رانت خوران
   سيد عباس يادگاري (قلندر)
الهي به آشفته بازار ما
به خيل جوانان پر كار ما
به اينترنت و كامپيوتر قسم
به شور و شر عصر حاضر قسم
به تر دستي رانت خواران عصر
كه دارند هر يك دو باغ و سه قصر
الهي به فصل شش و خرج بيست
به آن­كس كه جيبش چو دستش تهي است
به آن­كس كه دارد حقوق كلان
به آن برج سازان عصر و زمان
به آن كارمندي كه پايان ماه
رود نزد فرزند و زن روسياه
الهي به تاب و تب سينه­ها
خماران كنج قرنطينه­ها
به گرز پر از حكمت كو كنار
به افغاني بذر خشخاش كار
به بيمار در رفته ساسات او
كه دارد تورم پرستات او
به هيچي و پوچي عمر بشر
به درد شكم زخم اثنا عشر
به فاموتيدين و به رانيتيدين
كه هر شب خورم شش از آن پنج از اين
به آن كس كه از مادرش كرده قهر
شده شاعر نخبه­ی كل شهر
به شعر نو و كهنه و نيم­دار
كه مد گشته سرتاسر اين ديار
«قلندر» تو لب را ببند و خموش
به­جز در ره نيك نامي مكوش
 
 
 
 
  شماره : 195
 جواد نوري
ما گدايانِ ملك ايرانيـم
«شهربندِ هواي جانانيم»
«گر برانند و گر ببخشايند»
ما نخواهيم رفت، مي­مانيم
بي بخاري كجا و ما به كُجا
مــا بخـاري صد زمستانيـم
لُخت و عوريم و بي لباس چه باك!
مــا همينيـم تيــغ عــريـانيـم
«دوستان در هواي صحبت يار»
زرفشانند و مــا نمــي­تــانيـم
شير مرديم و جيبمان خالي­ است
حكمتش چيست ما نمي دانيـم
پول­داران نظر به ميوه كنند
مــا تمـاشاچيان بستانيــم
جيب بابايمان اگر خالي است
عــاشق كيـف پولِ مامانيم
جيب ما و وزير نفت يكي است
او همــه مـا و مــا همـه آنيم
كشور ما زياد زرخيز است
فـارغ از رنج بند تنبــانيم
مــا رئــاليم، ما ليورپوليــم
افْ ثِ كلْن­يم، آثِ ميلانيم
گر نداريم نان شب غم نيست
جاي شكر است اين­كه انسانيم
او وزير است اگر كه ميليونر است
مــا عــواميم و يك مسلمانيــم
شاعريم و دروغ را دشمن
فــاتح قله­هاي ايمانيــم
خيلِ سوراخ جيب لشكر ماست
ما بدين جيش مير و سلطانيـم
 
 
 
 
  شماره : 196
 راشد انصاري
اين هفته گذشت و سوژه­اي جور نشد
با خواهش و التماس و با زور نشد
مادر زن من كه از كُما خارج نشد
يعني لب گور رفت و در گور نشد
 
شاعر شده­ام خداي شعر و سخنم
در فن سخن سرايي استاد منم
با اين همه ادّعا ولي لال شوم
آندم كه سخن نمايد آغاز زنم
 
اين بچه­ی مُردني تپل خواهد شد
گاوش نخورد شبيه گل خواهد شد
در ظاهر اگر چه خنگ و بي­خاصيت است
من مطمئنم مدير كل خواهد شد
 
ما غصه­ي بي­قراري دل خورديم
از دست زمانه مهر باطل خورديم
هر دو دلمان به حالِ هم مي­سوزد
از بس كوچه­ها فلافل خورديم
 
 
 
  شماره : 197
 حسن شعباني «باني»
با ني به خدا پرنده، پر مي­خواهد
ديوارِ بناي خانه، در مي­خواهــد
در مكتب ختم انبيا هـر مــردي
گر مرد زنش زنِ دگرـ مي­خواهد
 
 
 
 
 
   شماره : 198
 جليل صفربيگي
از شنبــه درون خود تـلمبـار شـديــم
تــا آخــر پنج شنبه تكــرار شديم
خيــر ســرمان منتظـر ديــداريم
جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم
 
 
   شماره : 199
 رؤياي كاذب
 اسدالله حيدري
خـواب ديدم اي بــرادر مي روم شهر رزن
با ميني بوسي كه پر گشته همه از مرد و زن
شانس من يك صندلي خالي در آنجا بود وبعد
بـخت بـد آنجا نشستم در بر يك پيرزن
صندلي­هاي شكسته، جملگي يك در ميان
پاره روكش­هاي آن چون خشتك شلوار من
بود غوغايي ميـان آن اتاق آهني
گرد هم چون لاله و سوسن، حميرا نسترن
عده­اي هم پست مدرنيست جوان­ گيسو شلال
بيژن و سامان و احمد مرتضي ايضاً حسن
من نگه كردم به سرتاپايشان با شور و شوق
قورت مي­دادم دمادم بنده هي آب دهن
آن يكي از شعر نو مي­گفت و از شعر سپيد
ضربه­اي هم گاه مي­زد بر سر شعر كهن
يك نفر از شاملو مي­گفت و از اشعار او
ديگري در وصف نيما داد هي داد سخن
يك جوان گفتا فرا گفتار باشد مثل آب
صاف باشد اين زبان، اما كمي دارد لجن
دختري شعر سپيدي خواند و تبليغي نمود
چون روم حمام با خود مي­برم شامپو بدن
دختر ديگر چنين مي­گفت او، با آب و تاب
كي تفاوت هست اينجا در ميان مرد و زن
شاعران ماده و نر نيست فرقي بينشان
زيــر ابــرو آن پسر برداشته مانند من
از غني سازي يكي مي­گفت و از فن­آوري
ما كه هستيم اين زمان از شاعران اهل فن
الغرض سعدي و خاقاني و عطار و كليم
جاي آنها بود خالي در بر اين چند تن
زير گوش من يكي گفتا، برادر شاعري
بهر ما شعري بخوان يا لااقل حرفي بزن
گفتمش من نيستم شاعر وليكن آمدم
با شما همراه باشم از براي كف زدن
 
 
 شماره : 200
  طنز
 جواد نوري
نفرت انگيزتر
از ترافيكِ سنگينِ تهران
براي مسافركشان
اين لامپِ آويزان است
براي من
كه هر شب مرا
            متوجه­ي
    سقفي مي­كند
كه جاي تو در
         زير آن خالي ست
 
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

لیست نظرات
 
فازی جون
جالب بود
۱۳۹۱/۱۰/۱۶ ۱۳:۲۲:۵۳
replay