Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  00:07 صبح ۱۳۸۹/۱۱/۲
تعداد بازدید  :  1927
Print
   
شعرغزل و...52تا84

84..........52
شماره شعر:52...تا 55
چهار غزل از دكتر قربان وليئي
1
بي تو چه تنگ ميگذرد بر ستاره­ها!
خورشيد زخم خورده­ي روي مناره­ها
گنجينــه­ي غـريب خداوند بر زمين
كي درك مي­كنند تو را سنگواره­هـا
عقــل زمينيان به كمالت نمي­رسد
خــوابيده­اند يكسره در گاهواره­هـا
تنها تو عارفي به اقاليم خويشتن
مرعوب ژرفناي تو ما بر كناره­ها
گسترده­اي به روي زمين، خوان آسمان
پُر از شهــاب­هـاي صــريح اشــاره­هـا
در چاه اگر گدازه­ي روحت نمي­چكيد
آتش گـرفته بود جهان از شــراره­ها
پايان نمي­پذيري و هر موج بر زمين
مي­پاشد از كمال تـو الماس پاره­هـا
بر من ببخش، وصف تو ممكن نكرده­اند
مـاييم و تنگنـاي هميــن استعـارههــا
2
كي مي­توان عروج تو را با زبان سرود
بـا واژه­ها نمي­شود آتش­فشان سـرود
خـورشيد در ميــانه و ماه و ستاره­ها
منظومه­ها براي شما كهكشان سرود
گفتم به خاك: لختي از آن ماجـرا بگو
سروي رديف كرد و هزار ارغوان سرود
خورشيد سر به صخره زد بر زمين گريست
روزي كـه چشم­هـاي تو را آسمان ســرود
بغضي گرفت راه گلو را رسيد اشك
اين رودخانه داغ دلم را روان سرود
معصوم شرحه شرحه چه مدحي سزاي توست
«بــايد شهيد بود و تــو را خون چكان سرود»
3
صبح بهــار بود و افق از سپيده گفت
بيدار شد زمين و درودي كشيده گفت
ســرشـار از شكــوه خبرهاي تــازه­ام
با خود نسيم تازه به دوران رسيده گفت
ماندن بس است فصل به خود بازگشتن است
يـخپــاره اي گرفته بــريده بـــريده گــفت
رودي كه رفت و رفت و خطر كرد و موج شد
چيزي بـه سنگ پشت به ساحل خزيده گفت
آرام بــاش وقت شناسايي من است
با جويبار شاخه­ي بيدي خميده گفت
شاعر كه در رديف درختان درنگ داشت
تنهــا نشست بيــن غزل­ها قصيده گفت
4
نازل شو امشب از تن و جانم عبور كن
گسترده است فــرش روانم عبـور كن
من عاشق توام، ضربان مرا بگيـر
طوفاني است، از هيجانم عبور كن
بگـذار نورِ نـام تـو را منتشر كنم
اي دور! از حريم­ دهانم عبور كن
اين كوه را براي تو هموار كرده­ام
تـا كي در انتظار بمانم عبور كـن
 
 
56.عسل
شهلا شهبازی
فنجان شروع می شود از چشمهای تو
تصویر جامهای پر از شوکران، عسل
آن لاله های سرخ که لبخند می زنند
در قاب کوچک دل من این جهان. . عسل
باد است ذهن روسری ام باز می شود
دیگر گره به زندگی ام بسته نیست !نه
بازار عشق گرم و شلوغ از تو ومن است
بر پای تو تمام سود و زیان عسل
من سرخوش از شکوفه ی بادام چشمهات
تا پلک روی پلک به یاد تو می نهم
گل می دهد بهار که لبریز از غم است
گل می دهد تمام درختان، خزان، عسل
اینجا پلنگ با تب تو می پرد هنوز
وقتی که آهوانه به دامش کشیده ای
مانده ست بین ماه وتو، فرقی نمی کند
با تو تمام حجم زمین، آسمان عسل
هرگز بهشت با همه ی تاج و تخت خود
آرامش حضور تو را سهم من نکرد
می جوشد از تمام سر انگشت های تو
بی شک هزار جوی همیشه روان. . . عسل
 
شماره:57
حجت یحیوی
بگذار این خسته شاعر، رویایی از غم ببافد
یاد تورا در خیالش، با واژه کم کم ببافد
تا لحظه ای که هوای چشمانش ابری ابری است
پر چینی از گریه ها را، آهسته نم نم ببافد
بگذار این خسته شاعر، یک دم به یاد تو باشد
شاید تمام غمش را، شاید که ازدم ببافد
یاد خودت را بیاور الگویی از آن بگیرد
تن پوش سبزی برایت، از جنس مریم ببافد
اما، از این ها گذشته برگرد تا بی تعارف
شاعر برای نگاهت، قصری ز شبنم ببافد
 
58.مهر ماه، ظهر یک روز، احتمالاً پنج شنبه
 سعید جلیلی
گمان اول :
تصادفا به تو برمی خورم که لبریز از
کلاغ هستم و نتهای فصل پائیز از
پیانوی غزلم چکه می کند در تو
که از بهار می آیی بدون پرهیز از
درختهای به زردی نشسته ی همدان
گمان دوم :
مداد کفر مرا در می آورد!میز از
شروع قصه بدش آمده و می گوید
سعید در چه کسی گم شدی که تبریز از
سماع شمس تو دیوانه می شود هر روز
گمان سوم :
و «من» بدون توجه سوار شبدیز از
کنار مفتعلن فاعلات رد می شد
صدای زنگ : که هستی ؟ زنی غم انگیز از
دریچه وارد این شعر تازه می گرد :
طناب دار بیاور مرا بیاویز از
گمان چهارم :
غروب، نیمکت پارک خالی از ماه است
خدا کشیده زمین را به بند، برخیز از
قیام ماه علیه شب مچاله شده
طلوع تازه ی ما و ظهور هر چیز از...
 
شماره:59
مرضیه فریدی
شروع کرد مرا از هزار و سیصد وشصت و. . .
چه فرق می کند اصلا خدا همین که نشست و. . .
برای روح خود ازخاک من مجسمه ای ساخت
کشید چشم و دهان ودو پا، دو گوش و دو دست و. . .
و دست لطف خودش را کشید روی سر من
گذاشت یک دل عاشق درون سینه، سپس تو
همینکه توی دل من کبوترانه نشستی
خدا بهشت خودش را به روی این همه بست و. . .
من وتو رانده شدیم از. . .عزیز از تو چه پنهان
به جرم عشق چشیدیم طعم تلخ شکست و. . .
 
شماره:60
غزلی از صابر همدانی *
 دیشب مه من، انجمن آرای که بودی؟
خلقی به تو مجنون و تو لیلای که بودی ؟
بر دامن وصلت مه من دست ِ که آویخت ؟
در گلشن عشرت، گل رعنای که بودی؟
هنگام تبسم، به دهان تو، که پی برد ؟
زان لعل لبت، حل معمای که بودی؟
خونابه فشان از بن مژگان که گشتی؟
با لشکر حسن از پی یغمای که بودی؟
سرمست، که را ساختی از باده ی عشقت ؟
چون نشئه تو در ساغر صهبای که بودی؟
لوح دل من صورت غیری نپذیرفت
ای آفت دل، شاهد معنای که بودی؟
با دیده ی خود بررخ خویشت نظری بود
در مردمک دیده ی بینای که بودی ؟
آگه چو طبیب از دل بیمار که گشتی ؟
در تسلیت خاطر شیدای که بودی؟
من مشک فشان بودمت از غم، تو گفتی
زان زلف دو تا، سلسه ی پای که بودی ؟
«صابر»بود امروز دلت خرم و روشن
دوش آینه دار رخ زیبای که بودی ؟
*اسداله صنیعیان (صابر همدانی، 1335-1282 هجری شمسی، مدفون در امامزاده عبداله تهران )
 
شماره:61و62
دو غزل از مفتون همدانی *
1
شب است و محفل انس است و یار من اینجاست
قرار بخش دل بیقرار من اینجاست
مپرس حال دل از من، چرا که تا او هست
دلی که هیچ نیاید به کار من، اینجاست
شب است و جز من و پروانه کس نمی داند
که شمع محفل شبهای تار من، اینجاست
چرا روم به تماشای باغ لاله و گل ؟
چو لاله و گل و باغ و بهار من، اینجاست
فدای گردش چشمی که فاش می گوید
شکار گاه من اینجا، شکار من، اینجاست
کجا روم من بی دل ز زیر سایه ی او
که شهِر یار من وشهریار من، اینجاست
ز زلف دل به بنا گوش گفت: راه بده
که شبروم من و راه فرار من، اینجاست
دلم به نقطه ی خال تو گفت زان خط سبز
گر آسمان برود خط مدار من، اینجاست
مرا چه حد که بگویم که عاشم به تو من
تو خود بگو که همه افتخار من، اینجاست
سخن به وصف لب یار خوب می گویم
طراوِت گهِرآبدار من، اینجاست
شدم به معنی ِ بیگانه آشنا «مفتون»
به شاعری هنر و ابتکار من، اینجاست
2
مه نهاده کلاه بر سر، یا ؟                      سرو کرده لباس در بر، یا؟
همه ی ماه طلعتان مات اند                      کافتاب است از تو بهتر، یا ؟
کور هم می تواند کند تصدیق                زلف تو، به ز مشک اذفر، یا ؟
پرس از باغبان، به پای قدت                 میرسد سرو یا صنوبر، یا؟
روز گلچین بپرس، در بر گل               رخ زیبای توست دلبر، یا؟
ای لب لعل او، به شیرینی                   تو گواراتری ز شکّر، یا ؟
ای رخ یار ما، به زیبایی                    تویی از آفتاب و مه سر، یا ؟
از نگاه تو کیست تا پرسد                   اوست خونریزتر ز خنجر، یا ؟
                         رفت ز اول ره یقین«مفتون»
                        شیخ را گفت :باید آخر، یا ؟
*میر آقا مفتون کبریایی (1334-1268 هجری شمسی، مدفون در کنار باباطاهر)
 
شماره:63و64
دوغزل از فاضل نظري
1
زيارت
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جاده­ي سه­شنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به آيينه
آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد
خورشيد ذره­بين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشه­ها گذشت
بي­تابي مزارع گندم شروع شد
موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربناي ركعت دوم شروع شد
در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد
2
دير و دور
بعد از اين بگذار قلب بي­قراري بشكند
گل نمي­رويد، چه غم گر شاخساري بشكند
بايد اين آيينه را برق نگاهي مي­شكست
پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند
گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينه­ام
صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند
شانه­هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته سنگي زير پاي آبشاري بشكند
كاروان غنچه­هاي سرخ، روزي مي­رسد
قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند
 
 
شماره:65
سیاوش دیهیمی
بخوان که خسته دلان را قرار می بخشی
به باغ سینه صفای بهار می بخشی
چه عارفانه، چه زیبا، چه باشکوه، چه گرم
دل رمیده ی ما را قرار می بخشی
کرشمه را به غزل آ نچنان می آرایی
که شور عشق به بانگ هزار می بخشی
به مویه، دیده ی دل را، گلاب می پاشی
به نغمه، رخوت جان را شرار می بخشی
به ناله های غم انگیزِ مجلس افروزت
رهایی ام ز غم روزگار می بخشی
گذر کند چو دم گرم تو به عرصه ی باغ
ترانه ها به لب جویبار می بخشی
بریز باده ی گلبیز را به ساغر جان
که مستی ام ز میِ بی خمار می بخشی
به اوج می بری ام از فرود تا ناهید
به ذره ای که منم زیر و زار می بخشی
تویی که با نفس آسمانیت ای دوست
به ساز خسته ی من اعتبار می بخشی
هزار زخم زمان التیام خواهد یافت
ز مرهمی که به دل های زار می بخشی
به خلوتی که در آن غیر دوست را ره نیست
نشاط و خرمی نو بهار می بخشی
به شکر دوست که این موهبت ترا بخشید
بخوان که خسته دلان را قرار می بخشی
                                                       
 
شماره:66
مهدي طراوتي
اين شعرها بهانه دل دادن من­اند
گاهي مجال دادن و دل كندن من­اند
گاهي اگر كه پنجره­ها بسته مي­شوند
تنها دريچه­هاي غزل روزن من­اند
اين زخم­هاي كهنه كه سر باز مي­كنند
چون عقده­اي ميان دل روشن من­اند
گاهي بهانه­ايست براي به ياد تو
يك لحظه در خيال تو آسودن من­اند
تنها براي توست كه من دوست دارمش
حتي اگر دوباره وبال تن من­اند
 
شماره:67
مرضيه فريدي
مي­خواهمت دوباره بياغازم، با واژه­هاي تازه­تري در شعر
 آغوش مي­گشايي و مي­گيرد در آسمان چشم شما پر شعر
آغوش مي­گشايي و مي­تابد، خورشيد روي سردي اندامم
پر مي­شود دوباره كمي از تو، از بوسه، از ستاره، صنوبر شعر
اصلاً عجيب نيست كه مي­گويد، حافظ هميشه در غزلش از تو
حتماً از آن زمان كه تو را ديده­ست، اين بوده است فلسفه­ي هر شعر
مي­خواهمت دوباره ... ولي سخت است، آخر تو را چگونه بگنجانم
در حجم كودكانه­ي يك گلدان، در باور درخت، كبوتر، شعر؟
در آسمان خاطره­ات بسپار، پرواز اين پرنده­ي غمگين را
شايد دوباره زنده نخواهد شد، شايد براي فرصت ديگر شعر ...
اين جا درست نقطه­ي پايان است. جايي كه مي­رسيم به خاموشي
پر مي­كنند جاي تو را آرامپروانه­هاي سوخته­اي در شعر ...
 
68.«بهار كهنه»
محمد پيله­ور
دلم همیشه سراغ از بهار می­گیرد
بهار مي­رسد آیا قرار می­گیرد
بهار می­رسد اما دلم بهاری نیست
صدای پای بهاران به کوچه جاری نیست
بهار بر خط پیشانیم شیاری شد
شیارها همه جوبار شرمساری شد
رسیده سال نو اما چه جای مشتاقی است
که یکنواختی سال کهنه­ام باقی است
هوای مانده­ی این خانه گر چه دلگیر است
چه جای خانه تکانی که دل زمینگیر است
هنوز حنجره بی­تاب شوق آواز است
دو بال خسته پر از التماس پرواز است
فضای سینه هنوز از بهانه لبریز است
هوای خانه پر از سرفه­های پاییز است
بهار پشت در است و دلم نمی­خندد
و چفت پنجره­ها را دوباره می­بندد
چو تکدرخت به جا مانده­ام ز فصلی سرد
بهار با دل وامانده­ام چه خواهد کرد؟!
 
شماره:69
مريم برزگر
باران گرفت، عطر تو پيچيد توي باغ
بغضي شكست مثل دلم در گلوي باغ
بي تو تمام مدت پاييز، چشم من
ابري شد و به ياد تو باريد روي باغ
اين ازدحام سردِ سكوت از تو خالي است
اي آفتاب هر شبم اي هاي و هوي باغ
حالا بهار چشم به راهِ تو مانده است
پروانه شو بيا به سراغم به سوي باغ
اين هم نشاني دل من يادداشت كن
ويرانه­اي به نام خودت رو به روي باغ
 
شماره:70
محسن كريمي
در مي­زدند اما نبودي، باز تنهايم
مثل خدا از نقطه آغاز تنهايم
اين روزهايي كه دل ها هم خبرچين است
فهميده حتي خواجه در شيراز تنهايم
گاهي اگر با عده­اي هم گرم مي­گيرم
من شاعرم رندم غلط انداز تنهايم
از حرف اين باد هوا هم شعر مي­سازم
پيغمبرم با اين همه اعجاز تنهايم
بايد به دور انداخت اين ضرب المثل­ها را
حتي كبوتر با كبوتر باز ... تنهايم
 
شماره:71
مسعود طاهري عضد
الوند را تا بيستون هر چند صحرا بود ...
حس كردن سختي راه عشق بيجا بود
در ذهن من اين باد هو هوكش ميان دشت
مي­شد بگويي بر تن يخ كرده­ام «ها» بود
مي­شد تصور كرد در سمتي كه من بودم
فرهاد يك جا بود و شيرين نيز يك جا بود
تنها دليل شبهه­ي نارنج با انگشت
شايد ميان جمع تلقين زليخا بود
از بيستون ديدم زمين پست را الوند
از دور كرمانشاه كوچك خوب پيدا بود
مي­شد بنامي سطح اين مريخ را صحرا
اما اگر يك نقطه از مريخ دريا بود
مجنون! اگر ليلا نباشد نام تو قيس است
اما بدون همتت ليلا نه ليلا بود
در آزمايشگاه شيمي خوب فهميدم
كه اين تعادل بين موجودات دنيا بود
البته شمع از ارزشش چيزي نمي­كاهيد
حتي اگر پروانه هم در فكر پروا بود
پروانه از شمعي كه در پيله است مي­فهمد:
انگيزه­ي شمع از خيانتهاش، فردا بود
 
شماره:72
شهلا شهبازي حسابي
گاهي به دور ذهن تو مي­پيچم، شايد به هم گره بخورد دستي
انگورهاي چشم تو روئيده، ديگر امان نمي­دهدم مَستي
وقتي انار لك زده­ي لبهات، سهم سپيد زندگيم باشد
وا مي­شود دوباره به درياها هر كوچه­ي تكيده­ي بُن بستي
طي مي­شود به سرعت تابستان هر لحظه با حضور سراسر عشق
آن روزهاي خسته­ي بي­عشقي، آن روزهاي سرد تهيدستي
باران به شوق روي تو مي­ريزد، خورشيد با قيام تو بر خيزد
در تار و پود عالم لا امكان، بي­شك عجيب معجزه­اي هستي
با اين همه صداقت و سرمستي، با صد هزار جام به هر دستي
ديگر مجال از تو سرودن نيست، وقتي كه مُهرها به لبم بستي!
 
73.«مردي در انتظار خويش»
اسدالله حيدري (بركه)
اي عكسِ خوبِ رويِ تو مانده به قابِ من
در سايه سار وحشت شب آفتابِ من
تو امتداد شعر مني اي خداي عشق
نام تو مانده است اگر در كتابِ من
بي تاب­تر ز موجم و سرگشته همچو باد
گهواره­اي براي همه پيچ و تابِ من
تنهاترم ز مرغ شباهنگ بعد از اين
شب گوش مي­دهد، به زمزمه­ي بي­جواب من
بيگانگي گزيده­ام از چشم آفتاب
در انتظار خويش مانده غمِ بي­حساب من
اكنون من و خيال و غمِ انتظارِ تو
اي كاش چون فرشته بيايي به خواب من
افتاده است عكس رُخت همچو قرص ماه
در (بركه­ي) زلالِ دلِ همچو آبِ من
 
شماره:74
نفيسه خطيبي
قصه عجيب مي­شود اينجا كه مي­رسد
دل بي­شكيب مي­شود اينجا كه مي­رسد
آدم اگر چه توبه كند باز ناگزير
گمراه سيب مي­شود اينجا كه مي­رسد
ديوي كه مست كار سياه رذالت است
مردي نجيب مي­شود اينجا كه مي­رسد
چشمان شب زداي تو در كوچه­هاي شهر
شكل فريب مي­شود اينجا كه مي­رسد
در عصر ما واژه­اي مثل خدا دگر
چيزي غريب مي­شود اينجا كه مي­رسد
 
شماره:75
حجت يحيوي
(1)
هر طور شده برايم آدم بفرست
تابوت به تابوت، دمادم بفرست
از بس به دلم قالب يخ ريخته­اند
سردم شده هيزم به جهنم بفرست
(2)
دنياي مني و نيستم دنياي ...
معشوقه­ي ناسپاس من ليلاي
با اين همه دردمان كمي مشترك است
من در پي تو، تو در پي آقاي ...
(3)
سُل، سي، دُ، ر، مي، سه تار را رقصيدي
هي گردش روزگار را رقصيدي
بعد از دو سه سال زندگي قاط زدي
ناگاه طناب دار را رقصيدي
 
شماره:76
اعظم آژند
نه نه هوس مكن كه بيايي زمين، نيا
من التماس مي­كنمت بهترين، نيا
آه اي پرنده­اي كه رهايي صبور باش
با اشتياق در قفسي آهنين نيا
اين جا نه امن بوده و نه امن مي­شود
هر گوشه­اي نشسته كسي در كمين نيا
ذكر دعا براي شما عادت لب است
در آتش جهالت مردان دين نيا
هر چند من هميشه دلم تنگ چشم توست
داغ فراق چنبره زد بر جبين، نيا
 
شماره:77
ژالهصادقي
اگر چه چشم به راه تو مردها، زن­ها
نشسته­اند بيايي ولي زمين تنها
به قدر خاطره­اي از تو ياد دارد و دل
گرفته از تپش سرد عصر آهن­ها
به خواب مي­بيند رد گام­هايت را
ميان شائبه­ي بودن و نبودن­ها
بيا كه خاك به ترديد مرده جان گيرد
بيا كه بار دهند از غزل سترون­ها
شكوه توست به قد قامت صنوبرها
توان توست نهان در تن تهمتن­ها
تو اي مسافر قطعاً بيا كه صد ترديد
در اين زمانه لگد مي­زند به قطعاً ها

شماره:78
مجتبي تاخيره
اين آخرين صف از صنوبرها مثل كبوتر عاشقم كردند
من
پنجره آنها درون باغ از پشت اين در عاشقم كردند
هي ايستادم محكم و محكم اما شكست آيينه­ي چشمم
آنقدر دل نازك شدم حتي گلهاي پرپر عاشقم كردند
اين بار هم بازنده ... نه بردم انگار روي شانس افتادم
اما نه ... چون امواج چشمانت اين دست آخر عاشقم كردند
اينجا 203 اتاق مرگ همراه بوي اضطراب اغما
سبز است با اشعار تو اين بار از نو و از سر عاشقم كردند
خوابيد او در اين غزل آرام اما هنوز آنجا درون باغ
آن آخرين صف از صنوبرها يك بار ديگر عاشقم كردند

شماره:79
مهدي طهوري
رسوخِ وز وز زنبور در كرانه­ي من
گرفته است مجال از گلِ ترانه­ي من
و روي ساعت كوكي دوباره موج افتاد
نظير زلزله در بند بند خانه­ي من
صداي وز وز ساعت؟ نه! زنگ زنبور است
قدم نهاده شبانه به آستانه­ي من
پس از هزار ثانيه با ساعت اضطراب عميق
پريد ساعت پرواز روي شانه­ي من
و مرد ارّه به دست از درخت بالا رفت
كه تا جدا كند از شاخه آشيانه­ي من
و جيغ جوجه­ام از ترس شهر را لرزاند
و هر چه بال زدم، دور بود لانه­ي من

شماره:80
سيدايمان سيدآقايي
 
شانه خالي نكني! بار فرو مي­ريزد
سقف بي­پايه به اجبار فرو مي­ريزد
چينه محكم نكني در هنر عشوه­گري
با تكاني تن ديوار فرو مي­ريزد
من تمام نفسم بسته به جا ماندن توست
بي تو هر لحظه دل انگار فرو مي­ريزد
باد اگر پنجه زند در سبد گيسويت
پرده­هاي شب اسرار فرو مي­ريزد
مرد را درد نباشد نفسش خاموش است
مثلِ خاكستر سيگار فرو مي­ريزد
لحظه­اي صبر كني تا عطشم بنشيند
غصه­هاي تنِ تبدار فرو مي­ريزد
نگذاري بروي بي­خبر از كوچه­ي دل
به­ خدا شهرِ دل اينبار فرو مي­ريزد

شماره:81
حسن کرمی نور
 (1)
آب از گل روی تو وضو می­گیرد
خاک از قدم تو آبرو می­گیرد
وقتی که در آسمان خصومت برپاست
خورشید ز هیبت تو رو می­گیرد
(2)
از باده وصل مست و مدهوشم کرد
عقل از سر من ربود و بیهوشم کرد
تا چشمه مرا رساند اما تشنه
چون قصه مرا خواند و فراموشم کرد
(3)
آئینه راه میشود چشمانت
پیشانی ماه میشود چشمانت
ای جان به لب رسیده­ام اشک مریز
حیف است تباه میشود چشمانت
 
شماره:82
مسعودطاهری
این برف­ها راه مرا نزدیک­تر کرده است
بهتر بگویم برف از راهم به در کرده است
فرق گل و گل رانمی­فهمم در این عینک
خیل سپییدی رنگ­ها را بی­اثر کرده است
فرقی ندار مصلحت در چیست وقتی که
عاشق شدی و عشق جانت را سپر کرده است
مرغ به دام افتاده می­داند که هر دانه
او را دچار بازی پر دردسر کرده است
من عاشق چشمی شدم وقتی که فهمیدم
عکس خودم را چشم من در آن نظر کرده است
گوش زمین این ناله­هایم را نمی­فهمد
این آسمانی را زمین بی­بال و پر کرده است
 
شماره:83
پیمان سرمستی
من قصه تلخ تو را از سرنوشتم
گفتی که می­آیی من از باور نوشتم
باور کن امشب عاشقی یعنی عبادت
از کعبه تا قلب تو من بهتر نوشتم
گفتی صدف گفتم که آن چشمان رنگی
بر صفحه­ي دریا تو را گوهر نوشتم
پروانه آسا طوف آن شمع وجودت
می­پیچم و گویم که از دلبر نوشتم
از بسکه زیبایی­تر از تفسیر عشقی
نام قشنگت را در این دفتر نوشتم
غافل ز هستی می­شوم این حرف آخر
یعنی تو را عاشق ز عاشق­تر نوشتم
گم در میان جعد گیسوی تو بودم
این قصه با پیمان و چشم تر نوشتم
 
شماره:84
اسماعيل حسين­زاده
(1)
هنوز از تو و عشق دم مي­زنم
و گاهي به دل رنگ غم مي­زنم
شب جمعه با خواندن فاتحه
من آرامشت را به هم مي­زنم
(2)
آشفته­ترين عاشق عالم دل من
لبريز عطش مثل محرم دل من
يك شاخه­ي زيبا گل گندم دل تو
بي­تاب تر از حضرت آدم دل من

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال