Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:15 عصر ۱۳۸۹/۱۱/۵
تعداد بازدید  :  916
Print
   
داستان شماره : 1
آقا ناصر

داخل اتاق که شد، سلام کرد و پرسید: «ستاد اعزام به جبهه؟» گفتم: «امر!» برگه¬ای را گذاشت جلویم روی میز ... گفتم: «شما تنها آمدید؟!» گفت: «بله!»
داستان شماره : 1
آقا ناصر
حسن سجادی پور
 
داخل اتاق که شد، سلام کرد و پرسید:
«ستاد اعزام به جبهه؟»
گفتم: «امر!»
برگه­ای را گذاشت جلویم روی میز ...
گفتم: «شما تنها آمدید؟!»
گفت: «بله!»
گفتم: «خب، این جوری که نمی­شه اعزامتان کرد» و بیشتر خیره­اش شدم. تعارف کردم بنشینید روی صندلی. کت و شلوار سفید اتو کشیده، عینک دودی و ته ریش مختصری که داشت، حسابی تابلویش کرده بود.
ادامه دادم:
باید حتماً بیست و دو نفر باشید؛ یک گروه کامل رزمی.
چهره سفیدش به سرخی زد و با لهجه آذری گفت:
«از تبریز تا اهواز را با این امید کوبیدم آمدم که مرا به خط مقدم بفرستید.»
اعتراضش لحن مؤدبانه­ای داشت. قیافه اتو کشیده­اش که کاملاً از آن فضا و آدم­ها متمایز بود، و تا حدودی لفظ قلم صحبت کردنش، باعث می­شد فکر کنم که طرف، آدرس را عوضی آمده است.
گفتم: «اسلحه ...؟! اسلحه­ات کو؟!»
تعجب کرد:
«اسلحه؟!»
گفتم: هر نیرویی که میاد بره خط، از شهرش با خودش اسلحه می­آورد.»
این پا و آن پا کرد، عینک دودی­اش را از چشم برداشت و گذاشت توی جیب کنار یقه کتش.
«پس می­فرمایید چه کار کنم؟»
«صبر کنید تا بیست و یک نفر دیگر برسند.»
ـ «چقدر طول می­کشه؟»
«شاید یک هفته.»
فکر می­کردم اگر بفرستمش خط، دست و پاگیر بشود و آنها هم از جنگ کردن بیفتن.
گفتم: «اسلحه هیچی، لااقل با لباس نظامی می­آمدی.»
لبخند محوی، که بیشتر رنگ شرم و حیا داشت، گوشه لبانش نشست و گفت:
«با عجله آمدم. گفتن خرمشهر داره سقوط می­کنه، من هم که تازه رسیده بودم، تنها رسیدم برگه اعزام بگیرم و راه بیفتم.»
گفتم: به هر حال باید صبر کنی.»
گفت: «هر کاری باشه می­کنم ولی حوصله صبر کردن ندارم.»
دستی به میان ریش­های انبوهم بردم وگفتم:
«آشپزخانه ... با آشپزخانه چطوری؟!»
جای دیگری به ذهنم نرسید. بهترین جا همان آشپزخانه بود.
با تعجب گفت:
«آشپزخانه؟!»
نشنیده گرفتم. شروع کردم به نوشتن نامه معرفی به رئیس آشپزخانه که: آقای ...
سرم را بلند کردم و پرسیدم:
«آقای ...؟!»
با لحنی که به کلافگی می­زد جواب داد:
«نیکنام، ناصر نیکنام.»
 
¨      
سرآشپز برای گرفتن مرخصی به اتاقم آمد. گونه­های برآمده­اش گل انداخت وقتی خندید، و گفت:
«حاجی دستت درد نکنه با این وردستی که برام فرستادی!»
گفتم:
«ها، نکنه دستتو توی حنا گذاشته؟»
گفت:
«آره اتفاقاً دیگه دست به سیاه و سفید نمی­زنم. فقط دستور می­دهم.»
تعجب کردم، گفتم:
«چطور؟!»
گفت: «از سیر تا پیاز را خود ناصرآقا پوست می­کنه. اون هم با چه سلیقه­ای! تعقیبات نماز صبحش هم شده برنج پاک کردن.»
گفتم:
«یعنی این چیزا رو هم بلده؟!»
گفت:
«یک تنه، کار چند نفر رو می­کنه؛ غذا توزیع می­کنه، ظرف می­شوره، تی می­کشه و شبها هم آشغال­ها را جمع می­کنه می­بره بیرون مقر.»
چشمهام گشاد شد. گفتم:
«اون و این کارها؟»
ادامه داد: «انگار از بهداشت هم سر درمی­آره چون راه به راه تذکر می­ده که فلان کار را بکنید یا نکنید!»
با چفیه، عرق دور گردنش را گرفت و راه افتاد که برود. جلوی در، پا سست کرد. برگشت و گفت:
«حاجی! با این پشتکاری که داره، می­ترسم زیر آب منو بزنه و بشه رئیس آشپزخانه.» و هرهر خندید و شکم برآمده­اش بالا و پایین شد.
رفتم تو فکرش. چشمم آب نمی­خورد که بتواند پای مرغی را ببندد ولی حالا یک آشپزخانه بود و یک آقاناصر.
¨      
 
عصبانی آمد و گفت:
«دیگه منو بفرستید برم!»
تعارف کردم بنشیند. قیافه­اش تکیده شده بود. توپش پر بود. گفتم: «هرکی ندونه
 فکر می کنه  الان از خط اومدی و یه هفته­س غذا نخوردی.»
حرفی نزد. سرم را جنباندم و ادامه دادم:
«کمی هم به خودت برس، جبهه که نی قلیون نمی­خواد.»
سرش را انداخت پایین و آهسته گفت:
«دیگه بسمه، همین یک ماه هم کلی ضرر کردم.»
حرف­هایش بوی بریدن می­داد. سر شوخی را باهاش باز کردم:
«حالا کجا با این عجله؟! بچه­ها تازه دارن بهت عادت می­کنن. سرآشپز را که دیگه نگو، عاشقت شده...»
سرش را بلند کرد. چشمانش پر از اشک بود. بغضش را فرو خورد.
«دیگه نمی­خوام بمونم.»
گفتم: «هر طور مایلی؛ اگه می­خوای همین الان تسویه ات را می­دم بری؟»
«این همه راه رو اومدم که برم تو کوچه­های خرمشهر بجنگم ولی حالا که دیگه سقوط کرده ...»
حرفش را قطع کردم.
«می­خوای برگردی تبریز؟»
پوزخندی زد:
«تبریز؟! من با بزرگتر از تبریز هم خداحافظی کردم واومدم این جا.»
«بزرگتر از تبریز؟!»
چیزی نگفت، از روی صندلی بلند شد و تقریباً خم شد روی میز و با لحنی جدی و آمرانه گفت:
«آقای حجازی، منو بفرستید سوسنگرد. همون جبهه­ای که می­گن دکتر چمران شهید شده.»
جا خوردم. صلابت غریبی در قیافه و نگاهش موج می­زد. کمی دستپاچه شدم، گفتم:
«خب اگه قرار به ماندنه، همین جا كه بهتره، شکم رزمنده­ها را سیر کردن کم از جنگیدن نیست.»
 
¨      
 
دو سه ماه بعد آمد سراغم. سرحال و قبراق؛ لباس نظامی به او هیبت خاصی داده بود.
گفتم:
«آقا ناصر خودتی؟»
بغلش کردم و پرسیدم:
«کدام واحد مشغول شدی؟»
« توی سوسنگرد مسؤول قبضه­های توپ و خمپاره سپاه.»
با خودم گفتم:
«جل الخالق، از وردستی آشپزخانه تا فرمانده توپخانه!»
گفت:
«البته درخواست دادم برم واحد دید­بانی ...»
گفتم: «آخه دیدبانی سررشته می­خواد، هندسه و ریاضی سرت می­شه؟»
خندید و گفت: «یه کمی!»
 
¨      
 
از آن روز سال­ها گذشت. راهم افتاد تبریز. سوار بر ماشین یکی از دوستان تبریزی، در یک محله پررفت و آمد و شلوغ در مرکز شهر، گیر افتادیم. روی تابلوی بسیار بزرگی. چهره خندان و زیبای رزمنده­ای نظرم را جلب کرد. چه قیافه ی آشنایی داشت! خدایا او را کجا دیده بودم؟ به ذهنم بیشتر فشار آوردم. با خواندن زیرنویس نقاشی، دهانم بازماند:
«شهید دکتر ناصر نیکنام.
شهادت: سوسنگرد، کربلای دهلاویه.»
تا دقایقی محو چهره ی خندان آقاناصر بودم. با خودم گفتم:
«یعنی این قدر معروفه که عکسش را ...»
و تمامی خاطرات اعزام و رفتنش به آشپزخانه و سپس به سوسنگرد رفتنش، از مقابل چشمانش گذشت.
به دوستم گفتم:
«می­شناسیش.»
ابروهایش را بالا انداخت.
«همه می­شناسنش.»
و ادامه داد:
«داشت توی آمریکا فوق تخصص جراحی مغز و اعصاب می­گرفت. جنگ که
شروع می شه، میاد ایران و یکراست می­ره پشت سر عراقی­ها مشغول دید­بانی می­شه؛ تلفات خوبی از آنها می­گیره؛ آخر سر هم خودش شهید می­شه. از توی بی­سیم، بچه­ها اشهدش را شنیده بودند.»
با عجله گفتم:
«همین الان بریم سر مزارش!»
دستش را روی شانه­ام گذاشت و فشرد:
«دکتر مزار نداره، جسدش برنگشته.»
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال