Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:19 عصر ۱۳۸۹/۱۱/۵
تعداد بازدید  :  1173
Print
   
داستان شماره : 5
سلام خانم مرجان!

خانم مرجان سلام. حالتان خوب است؟ امیدوارم حالتان خوب شده باشد. گلاب به رویتان یادم است آخرین باری که دیدمتان دماغتان از دستمال جدا نمی¬شد.
داستان شماره : 5
سلام خانم مرجان!
سید علی موسوی
 
خانم مرجان سلام.
حالتان خوب است؟ امیدوارم حالتان خوب شده باشد. گلاب به رویتان یادم است آخرین باری که دیدمتان دماغتان از دستمال جدا نمی­شد.
مرجان خانم امروز برخلاف نامه­های دیگر که بعد از نوشتن پاره کرده و انداخته­ام در توالت اداره، اين بار می­خواهم نامه را بگذارم توی کشوی میزتان. همان جا که سوهان ناخنتان را می­گذارید.
خانم مرجان تو را به خدا آنقدر با این ناخن صاحب مرده­تان ورنروید. هر بار که من می­بینم شما دارید هی سوهان می­کشید بهش، دلم ریش می­شود.
خانم مرجان راستش را بخواهید خیلی وقت است می­خوهم یک چیزی بهتان بگویم رویم نمی­شود. راستش هرچی فکر می­کردم که چطوری این حرفم را بهتان بزنم که آب توی دلتان تکان نخورد نمی­دانستم. تا چند روز پیش که رفته بودم اتاق حسابداری، به خانم رحمتی گفتم: اگر آدم بخواهد یک حرف­هایی به کسی بزند ولی خجالت بکشد چی کار باید بکند؟ چطور باید بگوید که طرف ناراحت نشود و از آدم خوشش بیاید؟ خانم رحمتی که انگار کش مویش به من حساسیت دارد و هر وقت من می­روم توی اتاقش فورا دست می­کند زیر مقنعه­اش تا موهایش را سفت کند، گفت: باید چند تایی کتاب بخوانی. گفتم: مثلاً چه کتابی؟ گفت: رمان. گفتم: رمان را که به گل می­زنند! گفت: نه این رمان، آن رمان. با هم فرق دارند. اینطور که از حرف­هایش فهمیدم: رمان مثل شیر است که چند تا معنا دارد. مثل شیر ماده و شیر مادر! این یکی آدم را می­خورد، این یکی را آدم می­خورد!
خلاصه یک کتاب از کشوی میزش بیرون آورد و به من داد. کتاب را بردم خانه از شب تا صبح خواندم. راستش خیلی خوب بود. خیلی چیزها یاد گرفتم. اما بین خودمان باشد؛ به نظرم خوب نیست خانم سن و سال داری مثل خانم رحمتی از این کتاب­ها بخواند! بی­خود نبود وقتی کتاب را می­داد گفت به همکاران نگویم که چه کتابی ازشان گرفتم!
اما برای من خیلی خوب بود، راستش وقتی کتاب را خواندم فکر کردم که الان دیگر می­توانم حرف­هایی که خیلی وقت است می­خواهم بهتان بگویم، یک طوری بهتان بگویم که حسابی خوشتان بیاید و جواب خوب بدهید و مثل آن خانمی که در کتاب خواندم، بعد از خواندن نامه، آن را به سینه­تان بچسبانید و در نسیم کوچه باغ تنهایی­تان، که از لابه­لای شاخسارهای درختان بید احساسات فرشته سانتان، خودشان را به صورت شما می­رسانند تا از بوی شما وجودشان را عطرآگین کنند، گیسوانتان را افشان کنید. گیسوانی که یک بار شنیدم داشتید پشت تلفن به آبجی مهنازتان می­گفتید تازگی براشینگ شون کرده­اید!
خانم مرجان خانم!
در طبقه اول ساختمانی که شما در آن کار می­کنید، کنار سرویس بهداشتی یک اتاق شش متری هست که دیوارهایش با کاشی سفید بیست سانتی پوشیده شده، ما بین کاشی­ها با سیمان سفید بندکشی شده، کف اتاق سرامیک است و کابینت­هایش پوسیده، اما تمیز است. گوشه­ی دیوار، کنار پنجره­ی رو به خیابان، سماور کهنه­ای هست که همیشه روی سرش یک قوری، دارد چای درونش را به تعالی می­رساند!
خانم مرجان خانم!
در این اتاق یک صندلی زهوار در رفته است که هر ازگاهی یکی از موجودات این عالم، از تیره پستانداران دو پای دارای عقل و شعور که روی دو پا راه می­رود، می­نشیند؛ او زیر پوستش، پشت قفسه­ی سینه­اش یک چیزی آویزان است که تلپ تلپ صدا می­کند به نام قلب! یا همان دل! خانم مرجان خانم!
مدتی است این قلب به گرمای مهر شما آتش گرفته.
خانم مرجان خانم! این جانور ذی شعور می­خواهد به شما بگوید، که: شما را دوست دارد. اندازه تمام برگه چای­هایی که تا به حال در قوری ریخته است. به اندازه تمام کبریت­هایی که برای روشن کردن سماور اداره روشن کرده و بعد فوت کرده تا شعله عمرش را خاموش کند! دوستتان دارد! به تعداد دانه دانه ذرات هفت رنگی که با فشار دادن تلمبه­ی شیشه پاک کن در فضا منتشر می­شود!
خواهش می­کنم بغض نکنید. این شیفته­ی شما طاقت دیدن اشک شما را ندارد! او قول می­دهد که شما را خوشبخت کند و به تمام آرزوهایتان برساند. به الآنش نگاه نکنید که مسؤول آبدارخانه است. همینطور اگر خوب کار کند و همه از دستش راضی باشند، چند وقت دیگر می­تواند رئیس اداره شود. باورتان نمی­شود؟! مگر این سینه چاک شما کمتر از رئیس­هایی هست که هر دو ماه یک بار عوض می­شوند؟
اصلاً اگر ­ رئیس­های خوبی بودند و عرضه داشتند و کارشان را بلد بودند که عوض­شان      نمی­کردند. اگر خوب کار می­کردند و از پس مسؤولیتشان برمی­آمدند که مثل شما که الان چند سال است منشی هستید و همه­ی رئیس­ها از دست شما راضی بوده­اند، و اصرار داشتند که فقط شما منشی­شان باشید، می­گذاشتند چند سال رئیس باشند.
اصلاً به نظر من این رئیس­ها عقل و شعور ندارند، خانم مرجان! باور کنید من امتحان کرده­ام، تا به حال همه­شان را امتحان کرده­ایم، هیچ کدامشان فرق آب دهان کف کرده را با کف چای نمی­فهمند!
برخلاف شما که یادم هست گلاب به رویتان! یک بار که میزتان را با شیشه پاک کن تمیز نکرده بودم شما زودی فهمیدید و گفتید! اینجا را دستمال نکشیده­ای بو نمی­دهد! راست می­گفتید شیشه را اگر با شیشه پاک کن پاک کنی بوی عطر می­دهد. مثل شما که همیشه بوی عطر می­دهید، راستی شنیده­ایم این عطر را آقای رئیس جدید برای شما خریده. این دلداده­ی شما از شما خواستار است که قول بدهید وقتی با هم عروسی کردیم باز هم از این عطر بزنید.
همیشه در قلب منی.
منتظر جواب نامه هستم.
رحیم خاکسار
مرجان خانم سلام! من این نامه را از طرف رحیم نوشتم، رحیم خاکسار، خودش سواد نداشت من برایش نوشتم. اگر جایی یک طوری نوشته­ام که بدتان آمده ببخشید. تقصیر رحیم نیست، همه­اش را من نوشته­ام، رحیم شما را خیلی دوست دارد.
اگر هم یک وقت به نظرتان رسید که رحیم مرد رؤیایی شما نیست، می­توانید به من فکر کنید. من در روستایمان تنها کسی هستم که سواد دارد و از وقتی کلاس پنجم را تمام کردم بیشتر پسرهای روستا نامه­های عاشقانه­شان را می­گفتند من می­نوشتم. درست است که الان زیر دست رحیم درآبدارخانه کار می­کنم، ولی اگر با هم عروسی کنیم و برویم روستایمان آنجا برای خودم کسی هستم. اگر دلتان خواست و خدا کمک کرد با رحیم عروسی کردید، خواهش می­کنم این قسمت آخر نامه را پاره کنید و هیچ وقت به رحیم نشان ندهید، راستش یک بار مظفر پسر همسایه­مان، ازم خواست برای سمیه، دختر دایی رحمانش نامه نوشتم، اما سمیه نامردی کرد و بعد از اینکه عروسی کردند، آخر نامه را به مظفر نشان داد. او هم با بیل به جانم افتاد و دستم را شکست.
دیگر مزاحمتان نمی­شوم.
خیلی دوستتان دارم.
امضاء
رجب
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال