Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:20 عصر ۱۳۸۹/۱۱/۵
تعداد بازدید  :  743
Print
   
23...داستانک1

« به نام خدا من مي ¬خواهم در آينده شهيد شوم. براي اينكه ...» معلم كه تعجب كرده بود، پريد وسط حرف مهدي و گفت « ببين آقا مهدي! موضوع انشا اين بود كه در آينده مي ‌خواهيد چه كاره شويد؟ مثلاً پدر خودت چه كاره ¬اس؟» «آقا اجازه؟ شهيد شده ...»
شماره:7
انشا
محمد مبيني مقدس
« به نام خدا
من مي ­خواهم در آينده شهيد شوم. براي اينكه ...» معلم كه تعجب كرده بود، پريد وسط حرف مهدي و گفت « ببين آقا مهدي! موضوع انشا اين بود كه در آينده مي ‌خواهيد چه كاره شويد؟ مثلاً پدر خودت چه كاره ­اس؟»
«آقا اجازه؟ شهيد شده ...»
 
ش : 8
دلتنگي­هاي اژدهاي شهربازي
چند متر به درياي جنوب چين نزديك مي­شوم. چند متر از درياي جنوب چين دور مي­شوم. چند متر به درياي جنوب چين نزديك مي­شوم. چند متر از درياي جنوب چين دور مي­شوم.
 مجيد اسطيري
 
ش : 9
باران
سيدمهرداد موسويان
باز باران با ترانه، با گهرهاي فراوان، به همان تعداد و همزمان هم خمپاره ول نمي­كند و دائم مي­كوبد. قطره باران چند ميلي­متر است اما خمپاره خيلي بزرگتر. همين تفاوت زمخت برادرم را از من گرفت.
 
ش : 10
به راحتي
محمد بياتي
چاقو را كه تحويل پليس مي­داد، گفت « توي يك دعواي خانوادگي ممكن است هر اتفاقي بيافتد».
 
ش : 11
بيست سال بعد
عادل حياوي
«تركش حركت كرد. مرد مرد.»
 
 
ش : 12
تولد
حامد حسن­پور
پيرمرد تنها روبه‌روي كيكي كه شصت‌و‌شش شمع روي‌اش روشن بود نشسته بود. سرش درد مي­كرد. سرش را بين دست­هايش گرفت و روي ميز گذاشت. صبح كه از خواب بيدار شد همه­ي شمع­ها سوخته بودند و لايه­اي پارافيني،« تولدم مبارك» شكلاتي روي كيك را پوشانده بود.
                  
ش : 13
(...)
علي ناصري
زن گفت « واسه حميده خواستگار اومده.»
مرد سكوت كرد.
زن گفت « پسر حسين­آقا كفاش.»
مرد سكوت كرد.
زن قبل از آنكه از جايش بلند شود، باقيمانده آب بطري را خالي كرد روي سنگ قبر.
 
ش : 14
اعتراف
كرم ‌رضا تاج ­مهر
كشيش از آن طرف دريچه گفت «فرزندم آمده ­اي اعتراف كني؟»
مرد گفت « من ناخواسته چيزي شنيدم كه نبايد مي‌ شنيدم و به زودي باعث مرگم مي ­شود»
كشيش بي ­درنگ دريچه را بست.
             
ش : 15
مقصر
دانيال موحدي­پور(10 ساله)
مادرم به تفنگ پلاستيكي­ام نگاه مي­كند. آن‌را در آغوش گرفته و قطره‌قطره اشك مي­ريزد. پدرم دستم را مي­كشد و با خودش مي­برد. من زياد ناراحت نيستم. چون مي­دانم مادرم از تفنگم خوب مواظبت مي­كند. من بالاخره پيش او برمي­گردم. تفنگ را بر مي­دارم و مي­روم سراغ قاضي. همش تقصير قاضي بود.
      
ش: 16
 (...)
پرستو آزادي‌ابد
تابستان 3726 بود. درست 19 سال پيش كه دوستم آن نامه را برايم فرستاد درونش نوشته شده بود « به‌زودي شهابسنگي به شعاع 20 كيلومتر با زمين برخورد مي­كند. در صورتي كه مايل‌باشي با هم زمين را ترك كنيم» حالا 19 سال از ماجرا مي­گذرد. ما تنها بازماندگانيم. اما ما يادمان نبود كه هر دو همجنسيم و نسلمان در حال انقراض است اگر شما مايل باشيد قبل از آنكه زمان برخورد فرا برسد به اين آدرس مراجعه فرماييد: «مريخ ... آنا و مري»
 
ش : 17
 تاكسي سواري در پايتخت
مانيا صبوري
در جلويي ماشين لق و لق مي­زند، ناگهان باز مي­شود و پيرمردي كه جلو نشسته بود از ماشين به بيرون پرت مي‌شود. كاميون پشت‌سرمان بوق وحشتناكي مي­كشد. صداي ترمز و كشيده شدن لاستيك روي آسفالت مي­آيد و بعد صداي خفه­ي تركيدن چيزي. راننده در جلو را مي­بندد. برمي­گردم و از شيشه­ي عقب نگاه مي­كنم؛ خون قرمز و تكه­هاي زرد مغز پيرمرد روي آسفالت به سرعت پخش شدند. راننده مي­گويد « تقصير خودش شد، بايد عاقلي مي­كرد و درو با دست نگه مي­داشت.»
« بله درسته، ... ممكنه نگه داريد؟»
پياده مي­شوم و كرايه­ام را حساب مي­كنم. تاكسي سواري در پايتخت ما كمي خطرناك است.
 
ش : 18
ذهن بيمار
سيدمهدي شجاعي
دستم را از پنجره‌ي ماشين بيرون كرده بودم و با لغزش هوا لابه­لاي انگشتانم بازي مي­كردم خنكاي هواي شب در اين تابستان ملال­آور عجيب بود. اندكي بعد بالا و پايين رفتن نور ماشيني از آينه وسطي چشمانم را به‌درد آورد. سرعت اتومبيل بيشتر شد به‌طور ديوانه­واري از كنارم گذشت و جلويم پيچيد. جفت پا رفتم روي ترمز تا با آن برخورد نكنم. سرعتش را كم كرد و راهم را بست تا به كنار خيابان رسيديم. از ماشين پياده شد و تا من به خودم بجنبم يقه­ام را گرفت و يكي محكم توي صورتم زد «فلان فلان شده با دست فحش مي­دي بعد هم هر چي چراغ برات مي­زنم فرار مي­كني؟»
نه دستم چيزي بود و نه در دستم ولي در ذهن او چيزهاي بيشماري!
                   
ش : 19
شانس
مهدي پورامين
شب عمليات من جلو بودم و علي پشت سرم؛ بدو به سمت خاكريز مي­رفتيم. از زمين و آسمون آتيش دشمن مي­باريد. اونقدر كه توي يه لحظه كلاه از سرم افتاد. علي داد زد: «كلاتو وردار ...!». دولا شدم كلاه رو بردارم كه حس كردم يك گلوله از لاي موهام رد شد و پوست سرم رو خراش داد. برگشتم به علي بگم: پسر! عجب شانسي آوردم ...! گلوله تو پيشوني علي بود.
 
ش : 20
يك دويست توماني
پژمان رحيمي
دخترك با موهاي ژوليده از قاب شيشه‌ي ماشين به داخل سرك كشيد «يه دويست تومني به من مي­دي آقا؟» خنديد و دويد. دويست توماني سوار بر صداي ترمز ماشين پر زد و روي آسفالت خيابان تن كشيد.
     
ش : 21
 اشغال­ها
نيلوفر هاتف رستمي
زن گفت «نگذارشون بيرون تا وقتي ماشين مي­آد. باز اين لعنتي­ها پاره­اش مي­كنن و بوي گندشون كوچه رو ور مي­داره» مرد قبل از گره زدن پلاستيك روي اشغال­ها سم ريخت و گفت «ديگه كارشون تمومه. فردا بايد جنازه­هاشون رو شهرداري گوشه و كنار خيابون جمع كنه» و كيسه زباله را بيرون برد. فردا روزنامه­ها تيتر زدند « مرگ خانواده­اي 5 نفره بر اثر مسموميت ناشي از خوردن پس مانده­هاي غذايي».
       
ش : 22
 يحيي
خسرو عباسي خودلان
« دوباره كه هيچي نخوردي»
«خوب شايد گرسنه نيست»
زن، خورشت را هم زد، بخاري بي­رمق از ظرف بلند شد و توي هوا گم شد.
«سرد شد، از دهن افتاد»
يحيي خنديد و روي گونه­هايش چالي افتاد كه توي ريش كم پشتش گم شد.
مرد گفت «فقط مي­خندي، نه چيزي مي­خوري نه حرفي مي‌زني»
زن سفره را جمع كرد. دستش را ستون بدنش كرد و به زحمت از روي زمين بلند شد. لنگ‌لنگان رفت سمت آشپزخانه. مرد قاب عكس خاتم‌كاري را برداشت و گذاشت روي طاقچه بين دو لاله خاموش و حرير مشكي را كشيد روي صورت يحيي كه هنوز مي­خنديد. زن رفت توي اتاق يحيي. در بهار خواب را باز كرد و برنج­ها را پاشيد روي موزائيك­ها و آنقدر خانه­هاي فرو رفته توي دود را نگاه كرد تا كبوترها از كنار پاهايش رفتند توي اتاق يحيي.
   
ش : 23
هديه غايب
علي محمدي
امروز فكر مي­كردم اگر پدر زنده بود چي مي­خريدم كه روز پدر به او هديه كنم. به اين نتيجه رسيدم كه حتماً باز فراموش مي­كردم كه ممكن است روزي برسد كه حسرت امروز را بخورم.
 
 
 
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال