Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:22 عصر ۱۳۸۹/۱۱/۵
تعداد بازدید  :  794
Print
   
شماره:24
مهره‌هایی از تسبیح سیاه‌رنگ آدا

1. ساعت مچی دسته نقره‌ای دایی‌گرشاسب کنار بخاری ایستاد و سرش را خم کرد روی خروجی گرما. با کف دست، چند مرتبه موهایش را تکاند که صدای جز و جز پشنگه‌ها از روی بخاری بلند شد. با حوله‌ی روی دوشش موهایش را خشک کرد. گوش‌هایش را پاک می‌کرد که برگشت توی رختکن حمام. وقتی بیرون آمد پیراهن مشکی‌اش را پوشیده بود.
شماره:24
مهره‌هایی از تسبیح سیاه‌رنگ آدا
کامران جباری
 
1. ساعت مچی دسته نقره‌ای
دایی‌گرشاسب کنار بخاری ایستاد و سرش را خم کرد روی خروجی گرما. با کف دست، چند مرتبه موهایش را تکاند که صدای جز و جز پشنگه‌ها از روی بخاری بلند شد. با حوله‌ی روی دوشش موهایش را خشک کرد. گوش‌هایش را پاک می‌کرد که برگشت توی رختکن حمام. وقتی بیرون آمد پیراهن مشکی‌اش را پوشیده بود.
آمد و نزدیک بخاری که آبی می‌سوخت، نشست. از جیب پیراهنش ساعت مچی دسته طلایی‌اش را درآورد و روی مچ دست چپ بست. بعد، ساعت مچی دسته نقره‌ای را درآورد، دستی به صفحه‌ی گردان کشید، رو به من گفت: «برو... به... .» حرفش را ناتمام گذاشت که گفتم: «شونه بیارم یا ناخن‌گیر؟» گفت: «نه! یه سوزن بیار با پنبه‌ی الکلی.»
دایی‌گرشاسب ، شیارها و بندهای دسته‌ی ساعت را تمیز کرد. نوک سوزن را می‌کشید لای شیارها،  فوت می‌کرد و پنبه‌ی الکلی را به آن می‌مالید. آخر سر هم با پنبه‌ی الکلی تمام دسته‌ی ساعت را سایید. ساعت دسته نقره‌ای را روی مچ دست راستش بست. نگاهی به ساعت دسته طلایی‌اش انداخت و با پیچ ساعت دسته نقره‌ای ور رفت و گفت: «هی روزگار!»
مادرم گفت: «ساعت چنده؟»
2. مجلس هفتم
عمه‌جیران، بخارِ گرفته‌ی عینکش را با گوشه‌ی روسری سیاهش پاک کرد و گفت: «برو به بچه‌های توی حیاط بگو اگه بار دیگه صدای قیل و قالشون رو بشنوم میام همشون رو می‌فرستم خونه‌هاشون ... بعد هم برو استکان‌ها رو جم کن بیار... .»
استکان‌ها را جمع می‌کردم توی سینی که دایی‌گرشاسب پاش را دراز کرد و استکان پیش پایش را انداخت. ته مانده‌ی چای، ماهی‌های درهمِ فرش را خیس کرد. دایی‌گرشاسب زانوش را می‌مالید که گفت: «دایی یه چن تا چایی‌ام برا خودمون بیار .... یکیش لیوانی باشه... پُررنگ!» سینی را که بلند کردم از به‌هم‌خوردن استکان‌ها جیرینگ جیرینگ بلند شد و من با احتیاط، سینی پر از استکان را بردم توی آشپزخونه.
عمه‌جیران چند استکان خالی کرد و من با سینی چای برگشتم به پذیرایی، مادرم هم آمده بود آنجا، کنار دایی‌اردلان، روبه‌روی دایی‌گرشاسب نشسته بودند. سینی را گرفتم جلوی مادرم، توی چشم‌هاش که قرمز بود اشک حلقه زده بود. با بغض رو به دایی‌گرشاسب گفت: «حق داری بگی برش می‌دارم یادگاری ... ببر یادگاری!، بلکم این‌جوری یه چیزایی جلو چشمات باشه که خوره‌ی جونت بشه!... .»
3. مجلس اول
درِ خانه، چهارطاق باز بود و پرچم سیاهی گوشه‌ی بالای در، باد می‌خورد. حیاط، خلوت بود و جز دایی‌گرشاسب که گوشه‌ی حیاط، پشت درخت تاک، نشسته بود و از لای انگشتاش دود بالا می‌رفت، کسی توی حیاط نبود. صدای قرآن به گوش می‌رسید. پله‌ها را سه تا یکی بالا رفتم که کفش‌ها را لگد نکنم. در را باز کردم، صدای قرآن بلندتر شد، بوی حلوا پیچید توی مشامم.
توی هال کسی نبود. مردها دور تا دور پذیرایی نشسته بودند و صدای گریه و مویه‌ی زن‌ها از اتاقی دیگر به گوش می‌رسید. مادرم چادر سیاهش را کشیده بود صورتش و شانه‌اش آرام می‌لرزید. کسی از مردها گفت: «فاتحه مع‌ الصلوات... .» و صلوات فرستادند. دایی‌اردلان، پدرم و یکی ـ دو نفر دیگر که در راستای در نشسته بودند، بلند شدند و سر پا ایستادند؛ دست روی دست، با نگاه افتاده.
توی آشپزخانه دو ـ سه گام بیشتر نمی‌شد جلو رفت. زن‌ها یکدست سیاه پوشیده بودند؛ چشم‌ها پف‌کرده و قرمز. عده‌ای دور سینی‌های خرما نشسته بودند، هسته‌های خرما را در می‌آوردند و به جای آن‌ها پسته و خلال گردو می‌گذاشتند. عمه‌جیران، پای سماورها نشسته بود، قوری چینی را دو دستی گرفته بود و خالی می‌کرد توی استکان‌های کمرباریک که ردیف شده بودند توی سینی نقره‌ای. شیشه‌های گلاب و بسته‌های دستمال کاغذی را دادم دست خواهرم کژال. عمه‌جیران گفت: «قمصر گرفتی دیگه؟»
گفتم: «بله، گلاب قمصره.»
بسته‌های هل، دارچین و پودرهای پسته و نارگیل را دادم به زن‌دایی مهوش که نشسته بود و کله‌های قند را حبه می‌کرد. عمه‌جیران گفت:« کژال! اون بسته‌های دستمال کاغذی رو باز کن بفرست توی اتاقا.» خواستم از آشپزخانه بیایم بیرون که عمه‌جیران گفت: «کجا؟ باش کارت دارم ... بعد از مجلس میریم سر خاک، اونجام حلوا می‌خواد، آردمون کم اومده ... باید بری چن کیلو آرد هشدرخان بخری.»
گفتم: «باشه... ولی می‌شنوین که عمه‌جان! مهمونا دارن میرن... میرم کفشاشونو جفت کنم.» گفت: «نه! نمی‌خواد.» عمه‌جیران «نه» را تشر زد. کژال که کنارم بود با همان صدای گرفته‌اش توی گوشم زمزمه کرد: «توی مجلس عزا، کفش جفت نمی‌کنن.»
4. گلیم کار دست دادا
از غسالخانه تا گورستان، تابوت روی دست و شانه‌های جمعیت به سرعت و بی‌هیچ مکثی پیش رفت. صدای «لا اله الا الله...» دم به دم بلند بود. زیر تابوت، آن‌قدر جا تنگ بود که چند مرتبه پشت کفشم لگد شد. بار آخری یک لنگه از کفش‌هایم از پام درآمد و باقی مسیر را همان‌طور پابرهنه رفتم. چند قدم مانده تا گور، سه مرتبه تابوت را زمین گذاشتند و با صدای «لا اله الا الله...» بلند کردند. تابوت را کنار گور خالی گذاشتند و آدا را پیچیده‌شده لای کفنی سفید از تابوت درآوردند و دراز به دراز روی پهلوی راستش توی گور خواباندند. مرد ریش‌سفیدی که قرآن کوچکی توی دستش بود و طول مسیر، جلوی جمعیت و تابوت حرکت می‌کرد، گفت: «پسر بزرگش بیاد جلو!»
دایی‌گرشاسب به هوای آمدن کسی از پشت سر، سرش را به عقب برگرداند. دایی‌اردلان رفت توی گور و روی سر آدا ایستاد. مرد ریش‌سفید ذکر می‌گفت و دایی‌اردلان با دست راستش شانه‌ی چپ آدا را تکان می‌داد و بی‌صدا اشک می‌ریخت ... ذکر که تمام شد، پدرم دست راست دایی را گرفت و او را از توی گور بیرون کشید. بیلی دسته‌کوتاه، دست به دست میان جمعیت، گرداگرد گور چرخید و تلی از خاک روی آدا را پوشاند. و دست آخر گلیم کار دست دادا روی گور پهن شد.
5. دادا و دایی‌گرشاسب
صدای تیک ـ تاک ساعت دیواری، فضای اتاق را پر کرده بود. شب از نیمه گذشته بود. همه‌ی چراغ‌ها خاموش بود. اما نه رختخوابی پهن شده بود و نه کسی خوابیده بود. هر کسی گوشه‌ای از اتاق، زانو در بغل نشسته بود و به نقطه‌ای خیره مانده بود. تلفن، وقت و بی‌وقت زنگ می‌خورد. کسی با کسی حرف نمی‌زد.
دادا همراه کژال، کز کرده بود گوشه‌ی یکی از اتاق‌های تاریک. وقتی کژال با صدای بلند ضّجه زد همه دویدند توی اتاق. دادا نشسته بود کنار پنجره ـ زیر نور آبی مهتاب ـ و با قیچی، گیس‌های سیاه و سفید و بلندش را می‌برید. بغضم گرفت، آمدم بیرون از اتاق.
ساعتی بعد زنگ در را زدند. پدر آیفون را جواب داد. گفت: «گرشاسبه!»
نور زرد چراغ‌های اتومبیل، حیاط را که روشن کرد، پیکر مادرم زیر نور بود، صورتش خیس از اشک بود.
قبل از دایی‌گرشاسب، زن‌دایی مهوش از اتومبیل پیاده شد. چادرش را ول کرده بود، کشیده می‌شد روی زمین. نرسیده به آستانه‌ی در، چادر از سرش رها شد و پهن شد روی زمین. دایی‌گرشاسب که آمد، چادر زن‌دایی مهوش را هم جمع کرد و با خودش آورد تو. مادرم «وی[1]» زد. دایی‌اردلان با کف دست به پیشانی‌اش کوبید. دایی‌گرشاسب کنار در ورودی هال نشست و چادر سیاه را روی صورتش کشید.
 6. سردخانه
هنوز روشنی آسمان کامل نشده بود که دایی‌اردلان آمد. آیفون، در را باز نکرد. وقتی قفل در را کشیدم و در را باز کردم، دایی‌اردلان پشتش به من بود. آخرین کام را از سیگارش گرفت و آن‌را زمین انداخت. یکدست سیاه پوشیده بود. تنهای تنها بود حتی یک ساک هم همراه نداشت. طول حیاط، چشم‌های اشک‌آلودش را بالا گرفت؛ اما وقتی توی هال، مادرم بغلش کرد و روی شانه‌اش ضجّه زد، صدای گریه‌اش بلند شد. سراغ دادا رفت. مادرم گفت: «‌تا صبح بیدار بود، دم دمای اذان صبح چادر سر کرد و گفت: "وقت نمازه، باید گلدونای توی گل‌خونه رو آب بدم" و رفت. هر کاری کردم زیر بار نرفت که نره، حتی اجازه نداد کژال همراهش بره».
روی کرسی چوبی زیر درخت سیب نشسته بودم که دایی‌اردلان همراه پدر و مادرم آمدند توی حیاط.
مادرم گفت: «هرچه شماره‌ی خان‌داداش رو می‌گیریم در دسترس نیست ... چکار کنیم اردلان؟» دایی‌اردلان سرش را پایین انداخت و پس از مکثی گفت: «گرشاسب چی؟» مادرم گفت: «همون دیشب بهش خبر دادیم ... گفت که خاک نکنید تا بیام.» پدرم گفت: «به هرحال باز هم بهش زنگ بزنین که تا قبل از غروب امروز خودش رو برسونه، چون هوا که تاریک بشه دیگه دفن نمی‌کنن ... اردلان! بهش بگو جلدی بیاد ... خوبیت نداره میت بمونه سردخونه.»
 7. یاسین
مادرم گفت: «برگشتنی چند کیلو میوه هم بخر. آدا رو از بیمارستان یک راست میاریم خونه ... چند روزی مهمون ماس. شیرینی نخری‌ها، برای مزاجش خوب نیست... .»
هوا گرگ و میش غروب بود که برگشتم. درِ حیاط باز بود، چند قدم مانده تا درِ هال، صدای شیون و داد و بیداد را شنیدم. درِ هال را که باز کردم پاکت انار از دستم افتاد. انارها پخش شدند روی فرش. آدا دراز رو به قبله خوابیده بود و یک چادر سفید هم رویش را پوشانده بود. مادرم دست آدا را توی دستش می‌فشرد و با دست دیگرش موهای سفید آدا را چنگ می‌زد و صدایش می‌زد، پدرم تا مرا دید آمد بازوی‌ام را گرفت و خواست مرا ببرد بیرون از اتاق. نرفتم، نشستم کنار آدا. گریه‌ام گرفت. مادرم ناله می‌زد و می‌گفت: « آدا! ... آخه تو اومدی خونه‌ی دخترت مهمونی... .» پدر، پیشانی‌اش روی سینه‌ی دیوار بود و گریه می‌کرد. کم‌کم همسایه‌ها آمدند؛ زن و مرد. حتی خسروخان که با پدرم سایه‌ی هم را با تیر می‌زدند.
کژال درحالی‌که بازوی دادا را گرفته بود آمدند تو. کژال هق زد و دوید توی حمام. دادا وسط هال تنها ماند. دستش را از هم باز کرده بود، چادر از سرش افتاد، می‌پرسید: «اینجا چه خبره؟» زن‌ها مادرم را به زور از اتاق بیرون بردند. روسری‌اش افتاد. یکی از زن‌ها چادرش را روی سر مادرم کشید. وقتی پدرم به دادا گفت، دادا گریه نکرد، گفت: «مشدی... الان کجاس؟» دادا، یک‌قدمی آدا روی زانواش زمین خورد، دستش را کورمال‌کورمال جلو آورد تا به‌صورت خالی از دندان آدا رسید. دستش را روی صورت آدا کشید. اشک توی چشم‌هایش لرزید، درشت و بی‌صدا پایین ریخت و گفت: «آی مشدی، ... آی!»  و پهلواش را تکیه داد به دیوار کناری.
پدرم گفت: «یه قرآن بیارین.»
پدرم قرآن را داد به من گفت: «سوره‌ی یاسین رو برام پیدا کن».
8.  ساعت مچی دسته نقره‌ای
مادرم گفت: «ساعت چنده؟»
آدا، که به پشتی تکیه داده بود و یله نشسته بود، از پشتی جدا شد و نگاهی به ساعت مچی دسته نقره‌ای‌اش انداخت و گفت: «وقت نمازه!» من که تسبیح سیاه‌رنگ آدا توی دستم بود، دراز کشیده بودم و نگاهم به سقف بود و گوشم پر بود از صدای کوبه‌های «که لکیت»[2] دادا و زمزمه‌های گاه‌گاهش که از اتاق بغلی بلند بود.
آدا گفت: «چیه؟ ... پکری!» و لبخند زد.
«پاشو! ... پاشو تا من نمازمو می‌خونم یه سر برو حجره ... روی میز کار، کنار قوطی رنگ‌ها یه نقش فرش نیمه‌کاره هست ... نقششم شکارگاهه ... برش‌ دار بیار خونه... .» آدا چفت ساعتش را باز کرد. ساعت از مچش جدا شد. مچ دستش را خاراند، جای بندهای دسته‌ی ساعت، روی مچ آدا نقش بسته بود. ساعتش را گذاشت روی طاقچه، جلوی تابلوفرش «وَ اِن یَکاد... .» و پیچ قرمزرنگ رادیو را پیچاند. صدای اذان پخش شد توی اتاق.
من بلند شدم تا از اتاق بروم بیرون، وسط اتاق، تسبیح آدا توی دستم پاره شد و مهره‌های درشت و سیاهش پخش شدند روی فرش... .
 
پی‌نوشت


[1] . مخفف وای؛ لفظی که در هنگام درد و الم به کار می‌رود.
[2] . «که لکیت»: خوانده می‌شود کلکیت؛ دفه، ابزاری است شبیه به شانه‌ای دسته‌دار از جنس فلز، که با آن تار و پود قالی را می‌کوبند.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال