Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:24 عصر ۱۳۸۹/۱۱/۵
تعداد بازدید  :  715
Print
   
داستان شماره : 25
شايد هم پايين‌تر

با چشم¬هاي درشت و مشكي سر به زير، كنار ديوار حياط ايستاده است. خيلي سرحال و شنگول به نظر مي-رسد. شايد به اين خاطر كه احساس مي¬كند دارد به نهايت هدف خلقت خودش نزديك مي¬شود، خيلي نزديك، ولي عجيب
داستان شماره : 25
شايد هم پايين‌تر
 سيد مهرداد موسويان
 
با چشم­هاي درشت و مشكي سر به زير، كنار ديوار حياط ايستاده است. خيلي سرحال و شنگول به نظر مي­رسد. شايد به اين خاطر كه احساس مي­كند دارد به نهايت هدف خلقت خودش نزديك مي­شود، خيلي نزديك، ولي عجيب اينكه آنقدر آرامش دارد كه هر كس نداند خيال مي­كند اصلاً بي­خبر و نفهم است، كه آنقدر آرام و بي­سر و صدا ايستاده است درست مثل خر. با خودش هر از گاهي حرف مي­زند، چون ديگر مطمئن است كه اطرافيانش معمولاً نه به حرفهايش توجه مي­كنند، نه اگر هم توجه كنند متوجه مي­شوند كه او چه مي‌گويد. تنهايتنهاست، بدون همزبان و همفكر. اين آرامشش را بيشتر مي­كند، از وقتي كه مزه­ي اين تنهايي را چشيده است ديگر تلاشي هم براي پيداكردن هم صحبت نمي­كند، مگر تك و توك با كساني كه معلوم است يك چيزهايي بارشان است.
الان چند تا بچه دورش جمع شده­اند، مي­داند چرا. چون كنجكاو هستند، اما تا الان بدترين شكنجه­ها را از همين كنجكاوي­ها مزه كرده است. يكي از بچه­ها موها و چشمهايي به رنگ چشمهاي خودش دارد، معلوم است كه مثل نارنجك منتظر يك فرصت است تا همه جا را با شلوغ‌كاري به آتش بكشد. شايد ده يازده ساله باشد، كمي كوچك­تر از رحيم چوپان، ولي خب خيلي شيك­تر، با افاده­تر و لوس و ننرتر، از اين همه جربزه و جسارتي كه نسبت به بقيه­ي بچه­هاي كنارش دارد معلوم است كه درسش هم خوب است و نمره­هايش هم همه بيست و نوزده هستند، تا افاده­هاي مامان جانش را تكميل كند. يكي ديگر از بچه­ها كه به نظر كم سن­تر از بقيه مي­آيد، خيلي قيافه­ي شهري ندارد، شايد هم فاميل اين بچه­ها نباشد. چون ساكت است و لباسهايش هم خيلي رنگ و رو رفته­تر از بقيه است. دو تا بچه­ي ماماني و خوشگل ديگر هم كه اين ­طرف دارند او را انگولك مي­كنند، خيلي بانمك به نظر مي­رسند و فقط در همين نمك با اولي خيلي فرق دارند، شايد هنوز مدرسه­رو نشده­اند. به نظرش مي­رسد كه شايد يكي از اين دو تا بچه كه كوچك­تر هستند، حرفهايش را بفهمند. امتحانش ضرري ندارد. سلام مي­كند بچه­ها دارند با هم حرف مي­زنند و هر از گاهي مي­خندند. عادت دارد كه جواب سلام از كسي نشنود، آن هم از اين بني بشر، مخصوصاً بچه هم باشند.
- ببينم آقا كوچولو حاج خانوم كه دارن از مكه تشريف ميارند مادربزرگ شما هستند؟
يكي از بچه­ها به اون يكي مي‌گويد: «مادرجون برا من يه رباط برقي مياره برا تو چي مياره؟» اون يكي شانه­هايش را بالا مي­اندازد و با حسرت مي­گويد: «از كجا معلومه دروغ گو؟»
- به مامانم از اونجا تو تلفن گفته.
آن يكي انگار كه از حسرت بغ مي­كند و مي­خواهد بزند زير گريه ولي زور مي­زند و جلوي خودش را مي­گيرد. به اين كودكي خنده­اش مي­گيرد و فكر مي­كند؛ «اگر اينا جاي من وايساده بودن، برا سفينه هم بغض نمي­كردند چه برسه به يك رباط.» همان چشم­هاي درشت و سياه را تنگ­تر مي­كند و به بچه­اي كه بغض كرده مي­گويد: «مادربزرگت حتماً براي تو هم رباط خريده ولي كاش براي تو مهم نبود» دلش مي­خواهد شروع كند به نصيحت كردن بچه­ها كه حج چي هست و چرا سوغاتي مي­آورند و ارزش سوغاتي به اين است كه از آنجاست نه اينكه چي هست. بعد با خودش مي­گويد: «آخه گوسفند! بچه چي ازين حرفا مي­فهمه؟ خود تو هم صدي نود اين حرفها را حالي نمي­شي اينها كه جاي خود دارند.» فكري است كه يكي از بچه­ها چنگ مي­اندازد توي موهاي مجعدش و شروع مي­كند به كشيدن. نگاهش مي­كند، خيلي بچه است، زورش آنقدر نيست كه او كلافه شود، باز هم رويش را به سمت نوه­ي حاج خانم برمي­گرداند و به او مي­گويد: «خوش به حال مادربزرگت كاش من اون گوسفندي بودم كه توي عيدقربان قرباني كرده الهي حجش قبول باشه.» بعد با خودش فكر مي­كند كه؛ «كاش من اون گوسفندي بودم كه روز عيدقربان ابراهيم قرباني كرد تا به يه بهانه­اي اون روز خوني بريزه و ذبح عظيم بماند طلب خدا.» آرزوهاي بعدي ديگر به ذهنش خطور نمي­كنند، با خودش مطمئن است هميني هم كه هست خيلي خوب است، صدهزار بار شكر كه جاي خيلي از اين كساني نيست كه دورو برش ديده است. يكي از بچه­ها سعي مي­كند سوارش بشود، اين هم قابل تحمل است. آن يكي يك چوب برداشته است و دايماً به سر و گردنش مي­زند، اين را هم تحمل مي‌كند و صدايش در نمي­آيد كه دو نفر وارد زاويه­ي ديد چشم­هاي درشتش مي­شوند كه احتمالاً از فاميل­هاي حاجي هستند. ادرارش مي­گيرد و شروع مي­كند به شاشيدن كه بچه­ها با پيف پيف و آه آه كنار مي­روند. يكي از آن دو نفر در كادر چشم­هايش، به او اشاره مي­كند و مي­پرسد: «آبش دادي حيوان را؟» خيلي خوشحال مي­شود و براي مرد دعاي خير مي­كند، عطش كرده است و منتظر است كه آن يكي بگويد؛ چشم الآن آبش مي­دهم كه گوشهايش متعجبش مي­كند.
- «آره بابا، دادم آنقدر خورده كه به­جاي خون آب ازش مي­پاشه بيرون. مگه نمي­بيني را به را حياط رو كثيف مي­كنه.»
به او بر مي­خورد و با خودش فكر مي­كند. اگه گوسفند نبودم حتماً از دروغاي اين آدم­ها شاخ در مي­آوردم. چرا آنقدر مفت برا خودتون بدبختي درست مي­كنين آخه؟ و همين طور دروغگو را با چشم دنبال مي­كند تا ببيند به كيفر دروغش دستي، پايي از او مي­شكند يا نه؟ ولي آنها وارد درانه­ي در مي­شوند و او از ديدن كيفر محروم مي­ماند. هي، اين يكي را مي­شناسد، حتماً دختر حاجي است، همين با يك مرد ديگر آمدند و او را خريدند و آوردند به اين خانه. به نظرش زن فهميده­اي مي­آيد و با خودش فكر مي­كند كه كاش يك زنش همچين شخصيت فكوري داشت. گوش­هايش را تيز مي­كند تا بشنود بين دختر حاجي و مرد كنارش چه رد و بدل مي­شود.
- «چند تا مهمون دعوت كردين؟»
- «شايد يه پونصد نفري بشن.»
گوسفند كفش مي­برد، با خودش فكر مي­كند؛ «به به ازين خانواده، بي­خود نيست كه مادرشان لايق حج بوده است، لابد همه­ي فقراي كوچه محل را هم دعوت كرده­اند كه شده پانصد نفر. افتخار دارد زير پاي همچين حاجي­اي دست و پا زدن.» حتماً دختر حاجي زبانش را مي­فهمد، بايد به او بگويد كه تو رو خدا بريد رحيم چوپان را هم دعوت كنيد، خدا رو خيلي خوش مياد، محتاجه. گوسفند منتظر مي­شود تا ببيند كي دختر حاجي حرفش تمام مي­شود كه شروع كند به صحبت. دختر حاجي چهره­اش را در هم مي­كند و مي­پرسد:
«اوني كه اونجا نشسته كيه؟» و مرد در جوابش مي­گويد:
-        «قصابه برا گوسفند گفتيم بياد.»
-    «خب نمي­شد يه قصاب تميزتر؟ بگو خيلي تو چشم نباشه، كارش رو بكنه و زودتر بره، خوبيت نداره تو فاميل مي­گن ببين كس و كارشونه.»
-        «وا اون بچه گداهه كيه با بچه­هاست؟»
-        «حتماً پسر قصابست.»
-        «زود بگو بچه­ها بيان اينطرف، مريضي چيزي نداشته باشه؟»
-        «آرش، فرشاد، سامان، بدوين كارتون دارم.»
پوست زير پشم سفيد گوسفند با شنيدن هارت و پورت دختر حاجي عرق مي­كند و چشم‌هاي درشتي كه به دختر حاجي زل زده بودند، از غصه مرطوب مي­شوند و گوسفند سرش را پايين مي­اندازد و يك بععععععع از ته دلش مي­كشد. با خودش فكر مي­كند كه خدا به­ داد حاج خانم برسد با اين دختر ناجورش، خدا كند پسرهاي حاجي خوب باشند و حرف او را هم بفهمند تا اقلاً رحيم بدبخت هم يك شام درست حسابي بخورد. خداخدا مي­كند كه پسرهاي حاج خانم زودتر برسند و او سفارش رحيم را بكند. دو نفر از در وارد مي­شوند و گرم صحبت هستند. همچنان او چشم­هاي سياه و گشاد و پراميدش را مي­دوزد تا شايد به گوشهايش كمك كند و حرف­ها را درست بشنود.
-        «ببينم كارت برا مهندس دادي؟»
-        «مهندس كيه آقا داداش؟»
-        «همون چاقه. فك و فاميل پري چهر؟»
-        «آها بله آقاداداش.»
-        «خوب حواستون رو جمع كنيد كسي از قلم نيفته، بعداً حرف در مياد ها.»
-        «چشم آقا داداش.»
-        «پسراي عمو شهرام اگه باشن من به­ هم مي­زنم ها، با همتون هم قطع رابطه مي­كنم، يا بايد من باشم يا اونا، پدر سوخته­ي ... .»
-        «آخه زشته آقا داداش نمي­شه كه اونا رو نگيم.»
-        «خود دانيد يا با خواهر جونتون هر غلطي مي­خوايد بكنيد يا به حرف من گوش كنيد.»
 گوسفند از نااميدي گوش­هايش پلاس روي سرش مي­شود و ديگر نمي­خواهد صدايي بشنود. احساس خوبي دارد كه زنش برايش بره نياورده است. ديگر حياط جاي سوزن انداختن نيست. قصاب كه يك مرد لاغر اندام موبور است نزديكش آمده است و به چشم‌هايش زل زده است. و صداي قيژقيژ چاقوهايي كه بهم ماليده مي­شود روي اعصابش راه مي­روند و او صدايش درمي­آيد؛ «بابا پس چرا نمياد اين حاجي، مرديم از تشنگي. دلش مي­خواهد يك نظر هم كه شده حاج خانم را ببيند.»
بچه­ها چشم دختر حاجي را دور ديده­اند و دور قصاب جمعند و دارند او را كفري مي­كنند، پسره­ي لوس چوب رو بنداز زمين هي انگولك نكن. اما فايده­اي ندارد.
از جمع، صداهايي حاكي از رسيدن حاجي مي­شنود، خوشحال مي­شود، منتظر است و كمي هم ترسيده است. همه از حياط بيرون ريخته­اند و قصاب هم دارد به سمت بند مي­آيد و بازش مي­كند و او را خر كش مي­كند به سمت در حياط، چشم­هاي سياه و گشادش دارند از كاسه بيرون مي­زنند و بلند هوار مي­كشد؛« بابا آروم تر. بععععععع!»
همين طور كه سرش در زمين و آسمان است از لاي پاهاي جمعيت مي­بيند كه يك پيرزن از ماشين پياده شده است و با راننده­ي ماشين بگو مگو دارد. عجب دادي هم سر راننده مي‌كشد. يعني حاجي همين است؟ از اين افكار دست مي­كشد و فكر مي­كند گور پدر حاجي، به من چه مربوط و الان بيشتر نگران اين است كه نكند قصاب هم كار بلد نباشد؟ تيزي چاقو را روي گلوي خودش حس مي­كند و بلند داد مي­زند كه عمو مواظب باش، بايد رو به قبله ببري! ولي قصاب انگار كر است. دوباره بععع مي­كند كه عمو بسم الله بسم الله يادت نره حرام نكني گوشت را. در همين اثنا همان خان داداش دستش را مي­گيرد و مي­كشد. قصاب مي­پرسد: «مگه نمي­خواي ببري سرش رو؟» و خان داداش توضيح مي­دهد كه چرا ولي فعلاً ولش كن اون زبون بسته رو. گوسفند خيال مي­كند كه لابد مي­خواهد بگويد رو به قبله سرش را ببر. اما خان داداش مي­گويد: «فعلاً حيوان را ول كن، اين راننده­ي پدرسگ را بچسب. فكر كرده با اين ابوقراضه نوبرش رو آورده، ميگه زودتر ماشينم رو خالي كنيد فنرهاي ماشينم چسبيده به زمين.» بدو جنسا رو خالي كن. الانه كه آبروريزي كنه. قصاب مي­گويد: «بابا ولش كنم در مي­ره زبون بسته.» كه خان داداش كشان‌كشان او را مي­برد سمت ماشين وانت. و او داد مي­زند : «بابا من قصابم، نوكرت كه نيستم.» خان داداش همين طور كه قصاب را مي­كشد، به او مي­گويد: «بيا! مگه پول نمي­خواي؟ من كارگر استخدام كردم چه حمالي چه قصابي.» يارو الان صد برابر پول مي­خواد بخاطر دو دقيقه كه ماشينش بيشتر وايساده. قصاب هم مثل گوسفند به سمت ماشين خركش مي شود. اما كمي خنده­دارتر چون قصاب است نه گوسفند، گرچه شايد هم از گوسفند پايين­تر.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال