Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  11:16 صبح ۱۳۹۱/۵/۱۹
تعداد بازدید  :  534
Print
   
غزل

علی سلیمانی
 
حج، تلاقی عشق با خورشید
 
سیب افتاد، ذهن آدم ها، رفت درگیر امتحان باشد
دشت تاریک شد، غروب رسید، تا که خورشید پاسبان باشد
 
شب پر از ابرهای بی باران، شب تلاقی صلح با عصیان
برکه تا آسمان سرود که ماه، تا به کی، تا کجا، نهان باشد؟
 
ماهیان چشمه چشمه می مردند، شهر را روی شانه می بردند
فصل تقویم ها فقط پاییز، باز هم باید این خزان باشد؟
 
ناگهان یک شهاب ظاهر شد، بازهم جنگ حق و کافر شد
تیشه بر دوش شهر عابر شد، تا دل آرای داستان باشد
 
راه افتاد و شهر پشت سرش، خیره در چشم های شعله ورش
تشنه راه عشق و آزادی، باید این شعر جاودان باشد
 
شهر گفتند نور می خواهیم، بی قرار ستاره ماهیم
تا خدا گفت: آی ابراهیم، کعبه باید ارمغان باشد
 
با کلامش بهار جاری ماند، شهر پروانه ها بهاری ماند
پا گرفت این بنا که هر سنگش، نقطه روشن جهان باشد
 
سالها بعد شهر توفان شد، معبد محض بت پرستان شد
دوره قحطی مسلمان شد، تیر خم شده در کمان باشد
 
هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال